تبليغاتX
۩۞۩ zabax ۩۞۩

"میگن روزه گرفتی و دیگه غزل نمینويسی

            بمونه همین آخرین غزلم واسه افطارت"       (شاهین نجفی)

 

روزای قشنگی نیس و همه میدونیم چرا، پس بهتره نگیم یعنی نمیشه گفت ... مخصوصا واسه منی که تا چند وقت دیگه قراره به تراژدیک ترين شکل ممکن همه ی احساسات انسانیم تو سربازی سرکوب بشه!

 بعد سربازی قراره تبدیل به چه موجودی بشم خدا میدونه!  اینو هر کی میدونه بهم بگه تا تو قرعه کشی چندین دستگاه افزایش دهنده قدرت ج ... شرکت کنه!

 به همین بهانه یک سلسله مباحث فکری، فلسفی، روانشناسی و ... تا زمان اعزام به سربازی! به مرور واستون گذاشته میشه.


دژا وو

دژاوو (به فرانسوی:Déjà vu ) یا حالت پیش دیده حالتی از ذهن است که در آن فرد پس از دیدن صحنه‌ای احساس می‌کند آن صحنه را قبلاً دیده‌است و در گذشته با آن مواجه شده است.گرچه اخیرا دانشمندان توضیحاتی راجع به این مسئله یافته اند. اما همواره این مسئله با دیده شک نگریسته می‌شود.

این لغت ابتدا توسط روح شناس فرانسوی(امیل بویراک ) در کتاب روح شناسی آینده (به فرانسوی:L'Avenir des sciences psychiques ) معرفی شد.

در نظر می‌آید این حس در میان بسیاری از افراد تجربه شده باشد.در تحقیقات رسمی اعلام شد که حدود ۷۰% افراد حداقل یک مورد تجربه دژا وو را داشته‌اند. اخیرا محققان توانسته‌اند به کمک هیپنوتیزم این حس را شبیه سازی کنند .

پروفسور سوزومو تونگاوا برنده نوبل پزشکی در سال ۱۹۸۷ در مورد این پدیده می‌گوید:

 قلب مغز انسان فضایی با عنوان هیپوکمپوس است که در حقیقت نوعی ماشین حساب ، تجسم کننده و بررسی کننده اطلاعات مربوط به حافظه‌است. این فضا، از مکان‌هایی که انسان مشاهده می‌کند و  تجربیاتی را که کسب می‌کند نقشه برداری کرده و برای استفاده در آینده آرشیو می‌کند. اما هنگامی که دو تجربه بسیار شبیه به هم آغاز می‌شوند، این نقشه‌های ذهنی به روش‌های مختلفی تعبیر و  بازخوانی می‌شوند. .

 

در سال 2007 فیلمی به اسم دژاوو به کارگردانی تونی اسکات و بازی دنزل واشنگتن در رابطه اینپدیده ساخته شد که با بیان دراماتیک و در فرم علمی تخیلی این پدیده را به تصویر کشیده است.

 تماشای این فیلم زیبا رو از دست ندین.

 بدرود.

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:42 توسط مسعود |

 


چاشني نوشتار ؛  گوش فرا دهيد:

آهنگ چك چكي با صداي زن سيستاني


صدا: معصومه آتش فراز

ترانه: پيام سيستاني

موزیک: Gary Moore

ميكس: H. Scythian


در ادامه مطلب با تصاوير شگفتي روبرو خواهيد شد، با ما همراه باشيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:27 توسط حامد |

 
گذر از توتميسم، آشتي با حيوانات

در ادامه تلاش هاي اخلاق محورانه مان، كوشش هائي نيز به منظور بازپروري جايگاه حيوانات و حقوق از دست رفته ايشان در ميان نسل هاي كنوني سيستاني و ايراني كشورمان به خرج داده ايم كه گزارش عملكردمان را در پستي ديگر به اعلان عموم خواهيم رسانيد .

آنچه مي آيد نوشتاريست اندر باب طبيعت فرهنگي سيستان زمين و نكات بكري از توتميسم مردم اين ديار. در جواب انتقادات احتمالي خوانندگان اين سطور بايستي پيشاپيش بر اين نكته صحه گذارد كه منظور از سيستان و هر آنچه به نوعي در جهت بازنمائي بافت فرهنگي اين ديار در اين تارنما گذارده مي شود به نوعي سيستان پنجاه سال پيش و پيش تر از آن مي باشد و در واقع در جهت پالايش فرهنگ سيستان كنوني است كه دست به چنين جسارت هائي مي زنيم؛ نكته ديگر آنكه كوشيده ايم گفتمان نويني را در فراشد سخنانمان ارائه دهيم و دم از ايده هاي بكر و نا گفته زنيم، باري بي گمان تاثير افكار بزرگاني چون زيگموند فرويد (ابر مرد علم روانكاوي)، فردريش انگلس (ماركسيست)، لوي استروس (مردم شناس و اسطوره شناس ساختگرا) و همچنين اشو زرتشت (پيامبر گياهخوار ايراني) در سير منطقي اين مقاله، غير قابل انكار خواهد بود .


 توتم پرستي را شايد بتوان كهن ترين ِ مظاهر پرستش قلمداد نمود . نقطه مشترك تمامي ِ آنچه تحت عنوان توتم به تقدس گرفته مي شدند ( و نه به شكل بت پرستي) خوردني بودن مقدسات مي بوده است . مظاهر توتم پرستي كماكان به شكل فعال خود در ميان اديان سامي، آريائي و بوميان استرالياء و آمريكا هم ديده مي شود؛ با در نظر گرفتن اين نكته كه هر آنچه توتم مي بوده سر انجام به گونه اي تابو هم مي شده (يعني در حالت عادي ِ خود ديگر قابل خوردن نمي بوده و يك سري پرهيزات ديگر نيز بر آن اعمال مي شده از جمله دست نزدن به توتم)، روشن است كه خوك براي يهوديان، كبوتر براي مسيحيان، سگ (و خوك) براي مسلمانان، شتر براي زرتشتيان و گاو براي هندوان از مظاهر بارز توتميسم اين اديان خواهند شد؛ در ميان قبايل بومي، نامگذاري فرزندان و طايفه ها به نام توتم آن قبيله امري مرسوم مي بوده كما اينكه خاندان كلبي (به معني سگ) در ميان اعراب از شناخته شده ترين ِ ايشان مي باشند و بنا بر برخي گمانه زني ها، لفظ زرتشت نيز صورت تخفيف يافته "زرد اشتر" (به معني شتر زرد) مي باشد .

كنكاشي در فرهنگ عامه سيستانيان، وجوه زنده اي از توتم پرستي ايشان را بر ملا خواهد كرد بگونه اي كه مي توان كهن ترين فرم توتميسم را نيز در اين ديار جست: تقدس آب هامون به قدري جدي مي نمايد كه گويند نطفه پيامبر گياهخوار ايراني، اشو زرتشت، در اين درياچه گمارده شده است . در مرحله بعدي به تقدس انگاشتن درخت كورگز كه مشابهت زيادي با درخت سرو ِ مقدس زرتشتيان دارد خواهيم رسيد كما اينكه پس از استيلاي فرهنگ اعراب و دين ِ اسلام ِ ايشان و تظاهر كنوني آن در سيستان به صورت مقبره بي بي دوست، باز هم شاهديم كه در سرتاسر اين مكان زيارتي، درختان كورگز بصورت متعدد كاشته شده اند؛ مرحله سوم توتميسم مردم سيستان را مي توان در تقدس پرنده پلپلاسي (= پرستو) رديابي كرد (گويند نشستن آن بر بام خانه ها خوش بختي آرد) و سرانجام در مرحله چهارم مي توان تقدس حيوان گاو را بر شمرد؛ احتمالا مورد آخر به قدري در ذهن خواننده اين سطور عجيب بنمايد كه وي را از باز خواندن ادامه متن بگريزاند، باري لختي شكيبائي گره از جسارت جستارمان بر خواهد گشود .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 15:26 توسط حامد |

يک بار ديگر سيستاني هاي مقيم تهران در رستوران سيب تهران دور هم جمع خواهند شد. هرچند قرار بود اين مراسم جمعه همين هفته برگزار شود اما با يک هفته تاخير جمعه بعدي برگزار مي شود.اين خبر را از قول آقاي سلوکي که همواره زحمات برگزاري اين جلسات را بر عهده داشته است مي گويم. انشاالله که همانند هميشه شاهد حضور گسترده نمايندگان مجلس ، مديران ، اساتيد دانشگاه ها ، دانشجويان و ديگر عزيزان سيستاني در اين جلسه باشيم.

رستوران سيب واقع در ملاصدرا مي باشد. از مسير اتوبان چمران که وارد ملاصدرا بشويد همان اوايل سمت راست داخل يکي از خيابان هاي ملاصدرا است.

در ضمن عکس هاي جلسه قبل اين مراسم را مي توانيد در آدرس زير ببينيد:

http://www.aminnoura.com/news.php?news_id=108

 

 

 

  

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:34 توسط امین ن. |

سلام علیکم

این یک وبلاگ گروهیه که نویسنده هاشو می تونین از این ستون سمت چپی ببینین.

اما چیزی که هست اینه که عملا حامد (و بعضا فواد) و بعضی دیگه اینجا مطلب میذارن و بقیه ی اسما نقش  مثلا مترسک (!!)رو  بازی میکنه (سیاهی لشگر شاید بهتر باشه) بهرحال منم یکی از اون سیاهی لشگرام که دارم اینجا مطلب میذارم(!)(البته من یه بار یه مطلب جذاب اینجا گذاشتم که ظرف مدت ۲ ساعت در یک اقدام انقلابی و گاز انبری توسط حامد خان و تحت فشار دستهای پشت پرده سانسور شد به دلایلی که من از ذکرش معذورم چون در صورت ذکر دلایل امکان داره دوباره تحت تاثیر نظارت استصوابی حامد و اون دستای پشت پرده کذائی مطلبم حذف شه)

من شخصا به این وبلاگ خیلی تعلق خاطر دارم و بدون اینکه خودمم بدونم یا حواسم باشه هر وقت میام اینترنت یه سر بهش میزنم (حالا نه هر وقت ولی خیلی وقتا!!)  نمیدونم چرا اما الآن که فکر میکنم میبینم که یه دلیل کوچولوئی این قضیه داره اونم اینه که شاید تنها وسیله ای که می تونم یادی از سرزمین آبا و اجدادیم (یواش یواش داره قضیه جدی میشه!) بکنم اینجاست با این متنائی که حامد و فواد میذارن و هر چیزه دیگه ای تو این بلاگ منو یاده اونجا میندازه. چه اون موقع که تهران بودم و هر چند وقت یکبار اگه حامدو میدیدم یاد زابل (سی تی !) میافتادم چه الآن تو خاک غربت که دیگه عملا تنها وسیله بیاد آوردن اونجا همینه!

حامد و فواد دوتا از صمیمی ترین دوستای من هستن (در واقع بودن!) که با هم خاطرات خیلی زیادی رو به خصوص تو دبیرستان دانشگاه داشتیم(آخ که چقد دلم واسه اون دبیرستان دانشگاه تنگ شده... واسه ساختمونای اجق وجقش! واسه بیابونای اطرافش! واسه اون گلدون سر جاده! واسه بچه هاش واسه اون سوراخ دیوار که ازش دبیرستان کناری رو دید میزدیم!!! واسه معلمای پروازیش!!! واسه سرویسای مشتی مندلی و کورسای بین راننده ها و رو کم کنی ها و..........واسه روزای بارونی....) داشتم میگفتم یهو حواسم رفت به گذشته ها خلاصه کنم هم حامد و هم فواد در زمینه سیستان شناسی و (یه چیزائی تو همین مایه ها!)  خیلی علاقه و استعداد دارن حامدو میدونم که اولین کتابش قراره چاپ شه که واقعا جای تبریک داره من میدونم چقد حامد روش زحمت کشیده و آی کیو سوزونده و اینم باور دارم که حامد یکی از با استعداد ترین و اکتیو(!!) ترین آدمائیه که من به عمرم دیدم. آها داشتم راجع به کتابش میگفتم که واقعا محشره و ریز ترین نکات زبان سیستانی و عمیق ترین مفاهیمشو تجزیه و تحلیل کرده و با ارتباط دادن اونا به سایر زبونا و حتی فرهنگها نتایج زبان شناسانه و تاریخ شناسانه ی باور نکردنی ولی غیر قابل انکاری گرفته (نه اینکه فکر کنین من اینجا تبلیغات چی هستم نخیر این حرف دلم بود و واقعا باور دارم بش)

 بهر حال غرض از این مطلب معرفی خودم به عنوان یکی از (مثلا) نویسندگان این وبلاگ بود (حامد ۴-۳ ماه پیش که همو دیدیم ازم خواست این کارو بکنم و تا وقتی ایران بودم چندین بارتاکید کرد اما یادم رفت(حامد جان شرمنده)) خدمت همه ی دوستای عزیزم که اینا رو دارن میخونن سلام میگم و دلم برای همه تنگ شده برای خود زابل و ذره ذره خاک اونجا وکل ایران دلم تنگ شده.

به امید دیدار مجدد همه دوستان در یک ایران زیبا و آزاد و سربلند......

 

خدا نگهدار.......

بابک اکبری.

 

(...دوباره میشود آری به باغ گل رویاند

دوباره میشود آری به دشت سبزه نشاند

دوباره میشود از خانه های شاد گذشت

دوباره میشود آری اگر بپیوندیم

به دیدگان پر از انتظار شبزدگان

دوباره میشود آری اگر شکسته شود

شب سکوت و شب ترس و یاس ما یاران.....)

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 6:0 توسط بابک |

 واگویه ای طنز ناک از یک خاطره (خرداد ۸۸)


 از برنامه تحصنی نیمه کاره روبروی صدا و سیما بر می گشتم، حادثه بمب گذاری زاهدان امون همه مون رو بریده بود؛ ده آخه برادر کشی تا به کی؟ واقعا چرا باید قیمت جون آدمی انقدر ارزون باشه؟ ... با قیافه منطقی و حق به جانبی که با این افکار به خودم گرفته بودم و اون لباس محلی سیستانی گله گشادی که تنم بود حسابی انگشت نما شده بودم. بگذریم از اینکه یکی متلک بارم می کردم، یکی بغل دستم ترمز دستی می کشید و چند نفر از یه گوشه ای از شدت خنده سیاه و کبود می شدند ... .

نرسیده به تخت طاووس، راهم رو به یه باریکه خلوتی کج کردم تا از اونجا زودتر خودمو به خوابگاه برسونم و بشینم سر درس و مشقم ... (چیه؟ چرا اینجوری نیگام می کنی؟! باباجون فرداش امتاحان داشتم!)، رفته بودم تو بحر خودم، این روزا مبارزه با آزمایشهای بی رحمانه رو حیوونات بدجوری فکرمو به خودش مشغول کرده، نیستی ببینی تو این آزمایشگاها چه کارا که با این زبون بسته ها نمی کنن، جمله صادق هدایت رو باس آب طلا گرفت: آدما تا دست از کشتن حیوونا ور ندارن، به کشتن همنوعاشون ادامه میدن ...

همین که یه بادی به غبغبم انداختم نا خودآگام دست به کار شد و صداش در اومد: "دست خوش پسر! کارت ایول داره! ناسیونالیستی که میگن خود خودتی ها، تازه اینکه چیزی نیس، پاش بیافته جونت رو  هم دو دسته تقدیم مام میهن می کنی، مگه نه؟! ... از طرفی، این تیریپ جدیدت دیگه تهشه، روی هر کی رو که دم از اخلاقیات می زنه کم کردی، الهی من قربون اون روح لطیفت برم که زیر بار درد کشیدن حیوونام نمیری، از این به بعدش دیگه هیشکی از گل نازکتر بهت نمیگه! ملتفتی که؟! ..."

نا خودآگاه ما رو میگی، یــــَــک گرد و خاکی تو کله مون به پا کرده بود که باید بودی و می دیدی، تو گیر و دار این معرکه بودم تا اینکه سر یه کوچه ای رسیدم و یه باباهه ای با قیافه منطقی بهم گفت: "داداش از اینجا رد می شی حواست به بالا سرت هم باشه!" به حرفش محل نذاشتم و  با حفظ حالت قبلی راه خودمو گرفتم و رفتم ... چند قدم جلو تر صدای چند نفر جارو و قابلمه و نیزه به دست رو شنیدم که مثه یه سمفونی هوی متال داد زدند: "هـــٍـی ... بالا سرتو بپا!" بازم خودمو نباختم، حتم دادم قضیه یه جورائی سرکاریه، سوژه خنده گیر آوردن می خوان دور هم نشستنی دستم بندازن ... که ... یهو ضربه سنگینی رو شقیقه ام احساس کردم، همچین سرم گیج رفت کم مونده بود همونجا کف آسفالت پس بیافتم؛ آقا چشمتون روز بد نبینه، سرمو که برگردوندم چشمم به چند تا کلاغ افسار پاره کرده که خون جلو چشماشونو گرفته بود افتاد. چند لحظه ای ماتم برده بود به خودم که اومدم دیدم دارم عینهو اسب اسپارتاکوس جفتک می ندازم و نعل می کوبم، دو پا داشتم دو تام تنگش انداختم و حالا ده بدو! شده بودم مخزن کامل اپی نفرین و کورتیزون!

 

دوئیدم و دوئیدم تا به خیابون اصلی رسیدم، تو همین هاگیر واگیر بود که یه جوونی با مشخصات عینک دودی و موهای عمودی چشممو به خودش گرفته بود ... همین که نزدیکش رسیدم و نگام تو نگاش افتاد یهو مثه اینکه قالب تهی کرده باشه با صدای لرزونی هوار زد: "بمب گذاریه!" بهش حق دادم احتمالا هر کس دیگه ای منو با این لباس و طرز جیم فنگ کردنم (اونم یه روز بعد از پخش خبر بمب گذاری زاهدان) می دید رفلکسش همینی بود که اون طفلی بروز داد  ... جمعیت انگار که محشر به پا شده باشه همه از دورو ورم در رفتند و هر کی یه گوشه واسه خودش پناه گرفت، در عرض چند ثانیه هر چی جنبنده به چشم می اومد از دم پاکسازی شد! ... کم کم داشتم به خودمم شک می کردم نکنه ناغافل بمب و نارنجکی به خودم وصل کرده باشم و حالا خودم بی خبرم ...

 

همه با دلهره منتظر انفجار و پخش شدنم رو در و دیوار بودن، ما رو میگی، خیس عرق دست و پا مونم لرزون، سرمونو انداختیم پائین و راهمونو کشیدیم و رفتیم ...

 نه آخه تو بگو، چرا دارو دسته کلاغ ها باید با یه دوستدار حقوق حیوانات اینجوری تا کـُـنن؟؟ وجدانا، چرا از یه سیستاناسیونالیست، دست بر قضا باس یه تروریست از آب در آد؟؟ ... تو نگو از هر چی خوشت میاد، سرت میاد! 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 19:11 توسط حامد |

بحث نژادي مردم سيستان از جمله سئوال بر انگيز ترين موضوعات مطروحه تبار شناسي محسوب مي شود. بنا به عقيده مورخين غربي، سيستانيان از آسياي ميانه به سوي آريا زمين رهسپار شدند و پس از كش و قوس هاي فراوان در منطقه كنوني سيستان (شمال سيستان و بلوچستان و جنوب خراسان) سكني گزيدند؛ نگارنده اين سطور با اين نظر به شدت مخالف بوده و در رد اين ادعاي مغرضانه، دلايل فراواني در چنته دارد (كه گوشه اي از آنها در مقاله با عنوان سيستان، هتروتوپياء پست مدرنيستان ارائه گرديد؛ اينكه سيستانيان همان بني اسرائيل ياد شده در متون ديني و تاريخي مي باشند؛ در يكي از پست هاي آتي به اين موضوع به طور جداگانه و مفصل پرداخته خواهد شد) .

آنچه در اين مقال، مجال گفتن مي يابم؛ نكته ناگفته اي است كه در خويشاوندي ميان سيستانيان و يكي از اقوام كنوني ايران زمين يافته ام؛ پيش از اين نيز با دلايل زبانشناسي به تشابهات خيره كننده زبان اين دو قوم رسيده بودم اما منبع تاريخي براي اثبات حرف خويش نداشتم .

قوم مزيور پس از حمله تيمور به سيستان (كه در واقع شروع بحران و افول اين منطقه به دست او رقم خورد)، از اين ديار جدا شدند و به سوي مناطق غربي ايران گريختند، حال وقت آن است كه به معرفي اين قوم بپردازيم و بدينوسيله دست دوستي خويش را با پسر عموهاي خود بفشاريم!


راهنمائي: به پوشش لباس (کلاه) اين جوان بيرجندي (مربوط به سال 1902 ميلادي) و همچنين ساختار گنبدي خانه ها دقت كنيد!

منبع عكس: 

ACROSS COVETED LANDS


ادامه مطلب را حتما بخوانيد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:22 توسط حامد |

بنا به گزارش کتاب رکوردهای گینس، اعلامیه جهانی حقوق بشر رکورد بیشترین ترجمه را در بین مکتوبات در طول تاریخ به خود اختصاص داده‌است. آنچه در پیش رو خواهید داشت ماحصل تلاش مشترکیست برای نمایاندن ابعاد توانمندیهای زبانی که اکنون در سراشیبی اضمحلال جولان می دهد. معتقدیم برای احیاء کلامی چنین زبانهائی، ترويج فرهنگ ترجمه از جمله راهكار هاي گره گشاي آن خواهد بود؛ در اين بين، روی به متون كهن ديني و ادبي نيز انداخته ايم تا توجيهي براي بكار گيري و نگار گري واژگان و ساختار هاي اصيل زباني داشته باشيم كما اينكه در نخستين اقدام، بخشي از اوستاي زرتشت به سكزي ترجمه شد؛ تلاش همشهري گرانسنگمان پيام سيستاني در ترجمه سكزي شعر قاصدك اخوان ثالث نيز مثال زدني مي باشد.

براي ترجمه اعلاميه جهاني حقوق بشر به سكزي، محور كار خويش را متن اصلي آن (انگليسي) قرار داديم چه آنكه در ترجمه فارسي قدري سليقه نگاري به چشم مي خورد. در شروع، به ترجمه چهار بند آن اكتفاء كرديم (بند هاي ۱ و ۳ و ۵ و ۲۰) تا با اطاله كلام، حوصله را از مخاطب خويش نربائيم. ممكن است در نگاه اول برداشت و فهم متن ترجمه شده مشكل به نظر برسد چرا كه استفاده از واژگان و ساختار هاي اصيل زباني را در پيش گرفتيم و ابرام سخت گيرانه اي به رعايت قواعد زباني سكزي داشتيم (به جاي آنكه ترجمه تحت الفظي سبُكي را ارائه دهيم مثلا بند اول را اينگونه شروع مي كرديم: ama Adamo AzAd va donyA myAe)

در اين بين ناگزير دست به ابتكار نيز زده ايم و براي واژگان دخيل عربي كه نه در سكزي بلكه در فارسي هم معادل واژگاني نداشتند، معادلهائي تراشيده ايم و گاهي نيز به جاي ذكر معادل معنائي هر واژه يك ساختار و عبارت را جايگزين ترجمه كلمه به كلمه كرديم.

شايسته نيست مر زباني كه قادر به برگردان سازي چنين متوني باشد به انزوا و انفعال كشيدنش را به نظاره بنشينيم. اميد است چنين تلاش هائي چاوشي باشد براي كاوش هاي مشابهش.

- آوا نگاري: براي بيان تشديد از حروف كاپيتال لاتيني استفاده شد؛ آ بصورت A و فتحه بصورت a بيان شد؛ حرف خ و چ را نیز به ترتيب با x و c نشان داديم (به ترتيب مشابه روسي و ايتاليائي) .

- واژگان مورد استفاده از كتاب فرهنگ لغات سيستاني (سيستانيكا)  نوشته محمد رضا بهاري استخراج شده است.


human rights


Article 1 

All human beings are born free and equal in dignity and rights. They are endowed with reason and conscience and should act towards one another in a spirit of brotherhood 

coKe 1 

manA1 Adamo alazend2 asteno va koTo3 xejab4 amrange am asta, osho5 va osho6 xlengika7 asteno mebAse xe am sar va brAdari bzane


Article 3

Everyone has the right to life, liberty and security of person

coKe 3 

var arka koTe3 zendo8 alabudo9 pashtika10 asta


Article 5 

No one shall be subjected to torture or to cruel, inhuman or degrading treatment or punishment

coKe 5 

xe ecka nmesho ejro11 trapono12 cokloko13 nAbud gari14 kardane


Article 20 

 Everyone has the right to freedom of peaceful assembly and association - 

                           No one may be compelled to belong to an association - 

coKe 20

          arkara i koT3 asta ke bondarone15 nAjaTera16 povajaga17 bokna -  

                                             eckara nmesho zorakAi dar bondare dar kardane -  


 واژه نامه سكزي:

1. manA : همه، كلا

2. alazend : واژه ابتكاري از تركيب ala (آزاد) و zend (زندگي) به معني آزاد زي

3. koT : سهم، حق

4. xejَAb : آبرو، حيثيت

5. osho : ايشان، آنها

6. osh : هوش، عقل

7. xlengika : واژه ابتكاري از تركيب xleng (شرمندگي) و پسوند ika به معني وجدان

8. zend : زندگي

9. alabud : واژه ابتكاري از تركيب ala (آزاد) و bud (بودن) به معني آزادي

10. pashtika : پشتيباني، امنيت شخصي

11. ejr : شكنجه

12. trapo : سركوفت

13. coklok : دگر آزاري

14. nAbud gari : اعمال منافي عفت

15. bondar : پاتوق، انجمن، گروهك

16. nAjaT : واژه ابتكاري از تركيب پيشوند nA (نه) و jaT (شرور) به معني صلح دوستانه

17. povajaga : تدارك ديدن


از : حامد صوفي و فؤاد جلائي زاده؛ ۱۸ تير ۸۸

   

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 19:5 توسط حامد |

قدمت شهر نشینی سازمان یافته به حدود پنج هزار سال پیش می رسد. دوره ای که مردم در جاهایی مثل شهر سوخته ی زابل، بوشهر، دزفول، شوش، ارومیه، استانبول و... در حال زندگی بودند(تا، چهار هزار سال بعد، در مورد ما چگونه بنویسند!). از ویژگی های این نوع زندگی می توان، سازمان بندی حکومتی، ایجاد شدن تخصص، تعیین وظیفه ها، تمایز قشرها و اصناف و هم آهنگی مردم را مثال زد.
و از همان ابتدا، یکی از وظیفه های اصلی هر ساختار حکومتی ای، تعیین کردن هزینه های عمومی، پیش بینی سختی ها و تامین هزینه های شهر یا شهرها بوده. وظیفه ی پر اهمیتی که این روزها به عهده ی سازمان های برنامه و بودجه است. معمولا با توجه به شرایط مختلف و اهمیت هر یک از آنها، درآمد های سالیانه محاسبه و در بخش های مختلف هزینه می شود. و طبیعتا اداره و آبادانی هر جایی با چگونگی این هزینه شدن ها و میزان درست یا غلط بودن آنها رابطه ی مستقیم دارد و تاثیراتش بر زندگی مایی که مردم باشیم، کاملا محسوس است. در این نوشته، در آمد و هزینه ی سیستان در قرن پنجم( دوره ی خلفای عباسی) به صورت دقیق و با رقم ها و مبلغ ها شرح داده شده است.
«تاریخ سیستان» (سیستان نامه یا فضائل سیستان) اسم کتابی است که توش اطلاعات تاریخی، جغرافیایی، اقتصادی، ادبی، اعتقادی و سیاسی زیادی درباره ی سیستان قرن پنجم نوشته شده. نسخه ی خطی این کتاب در سال 1304 شمسی به دست محمد تقی بهار (ملک الشعرا) رسید و ده سال بعد، پس از تصحیح متن و حواشی آن، با نام تاریخ سیستان منتشر شد. تا اینجا به دو نفر بدهکاریم! اول، "مولانا شمس الدین محمد موالی" که محمد تقی بهار در مقدمه ی کتاب تاریخ سیستان ِ تصحیح شده توسط خودش، او را به عنوان مولف احتمالی نسخه ی خطی تاریخ سیستان ذکر کرده  است. جمع آوری مقدارهای حقیقی این اعداد و ارقام، نه فقط در روزگار ما، که در هر زمانه ای کار مشکلی است. و دوم خود ملک الشعراء بهار که متن سنگین و اصطلاحات و عبارات این کتاب را تصحیح کرده است. به عنوان مثال تکه ای از متن مشکل تاریخ سیستان، در زیر آمده است:

ثلثة الف الف و خمسمایة و اثنا عشر الف درهم، درمی درمی دون مال جوالی و صوافی و آذروی، و این جمله بود خمسة و ثمانون الف درهم، فذالک ثلثة الف الف [و خمسمایة] و تسعین الفاً و سبعة الف درهم، زین جمله دو بار هزار هزار درهم سلطان را بودی، دیگر برین جمله که تفصیل بدان ناطق است به کار بردندی تا مردمان به دردسر نبودندی...

باقی ماجرا از این قرار است که با گذشت زمان، شاید نتوان به درستی پی برد گذشتگان ما چگونه زندگی می کرده اند و دغدغه هایشان چه بوده و ... . مخصوصا وقتی که بیشتر داشته های ما از گذشته آثار باستانی زبان بسته ای هستند که غیر از مواردی مثل معماری و چگونگی وضعیت علمی و این جور چیزها، در مورد شیوه های اجتماعی زندگی ِ مردم تاریخ، حرف زیادی به ما نمی زنند. اینجاست که ارزش کتاب های به جا مانده از گذشته و در کل، آثار ادبی به جا مانده، معلوم می شود. گفته می شود که می توان یک جامعه را با بررسی محتوای ادبیات آن شناخت. خوشبختانه، عمر نوشته های ما خیلی طولانی است. سنگ نوشته ها و نوشته های روی خشت و استخوان و پوست و پارچه، از این دست اند.
اعداد و ارقام ذکر شده در بودجه ی سیستان در قرن پنجم که در تاریخ سیستان آمده، جدا از نگاه اقتصادی و محاسباتی و تورم و اینگونه ی بحث های چند دیدگاهی! می تواند برای مطالعه ی انواع مالیات های یک منطقه و شناخت مسئله ها و دشواری ها و دغدغه های اقلیمی، اجتماعی و اداری سیستان در آن دوره، مفید باشد.
قسمت های زیادی از نوشته ای که می خوانید، حاصل کپی پیست ی وقیحانه از روی کتابی به نام «نمودهای فرهنگی و اجتماعی در ادبیات فارسی» است، که چند روز پیش خواندمش. «محمود روح الامینی» در این کتاب با تاکید بر این مطلب که خیلی از گوشه های تاریک زندگی اجتماعی گذشتگان را می توان با مطالعه ی نوشته های آنها و دیدی جستجوگر در زمینه ای خاص دریافت، سعی کرده تا همانطور که در اسم کتاب آمده به بررسی قسمت هایی از زندگی فرهنگی و اجتماعی مردم، توسط بررسی چند کتاب بپردازد. به عنوان مثال با بررسی دیوان حافظ، سعی کرده به قشرهای مختلف اجتماعی آن دوران، مثل قاضی و محتسب و یرغو و شیخ و ... و خصوصیات هر کدام، پی ببرد.
و همانطور که گفته شد، یکی از قسمت های این کتاب بررسی ساختار و زندگی اجتماعی مردم سیستان در قرن پنجم هجری توسط تحلیل بودجه ها و هزینه هایی است که در کتاب تاریخ سیستان ثبت شده. به این ترتیب که با دیدن اولویت و درصد هزینه ی هر بخش، می توان به مسائلی که برای مردم آن دوران مهم بوده اند، پی برد. این برنامه ریزی بودجه شامل دو بخش "درآمد" و "هزینه هایی که از این درآمد پرداخت می شده" بوده که شرح آنها در زیر آمده است.

الف) درآمد ها: کل درآمدهای یک سال سیستان، در آن زمان بیشتر از 3597000 درهم بوده که قسمت عمده ای از آن از مالیات بدست می آمده (مالیات زمین و ...). متاسفانه ارزش درهم در آن زمان، در کتاب تاریخ سیستان ذکر نشده تا بفهمیم این مقدار درهم، به صورت مطلق چقدر ارزش داشته و تنها می توانیم با مقایسه ی هزینه هایی که از مقدار کل این درآمد پرداخت می شده، به اهمیت هر کدام از آنها پی ببریم. البته چهار قرن بعد در کتابی به نام احیاء الملوک، دوباره تمام درآمد و هزینه های سیستان ذکر شده (احتمالا به خاطر اینکه درآمد و هزینه های چهار قرن پیش موجود بوده، نویسنده ی احیاء الملوک قصد مقایسه نیز داشته است) که در آنجا ارزش هر درهم، یک مثقال نقره (4.64 گرم) ذکر شده است.

ب) پیش بینی هزینه ها (برنامه ریزی بودجه):این بخش، اصلی ترین قسمت این نوشته است. زیرا چگونگی هزینه شدن ها است که به ما اهمیت مسائل را در سیستان آن روزگار نشان می دهد و همانطور که گفته شد، نشان دهنده ی سازمان دهی و تجربه ی اداری شکل یافته ی آن دوره است و شناخت فرهنگی و اجتماعی تمدن گذشته را آسان تر می نماید. بعضی از این هزینه ها هنوز هم در برنامه ریزی ها هست، بعضی گسترده تر شده، و بخشی از آنها هم به خاطر عوض شدن شرایط زندگی تغییر کرده یا از بین رفته است. در این میان، به درصدی که از پول کل، برای هر یک از موارد زیر هزینه شده، بیشتر دقت کنید.

1. سهم سلطان: پادشاهان و خلفاء هر سال مبلغی از حاکمان شهرهای بزرگ دریافت می کرده اند. کم و زیادی این مبلغ بستگی به آبادانی و اهمیت شهرها و قدرت و ضعف حاکم داشته. در سیستان این مبلغ 2 میلیون درهم بوده که 55.6 درصد کل درآمد است. تا اینجا نصف پول رفت! نیمه ی باقیمانده، تامین کننده ی تمام هزینه های عمرانی و آباد سازی و... سیستان در آن روزگار بوده.

2. بستن سد:
طبیعتا این مورد مربوط به آن وقت هایی است که "آب"ی بوده و آبادی ای! نویسنده ی تاریخ سیستان در جایی از کتابش نوشته که:

شرایط آبادانی سیستان در سه بند بستن نهاده آمد.
بستن بند آب
بستن بند ریگ
بستن بند مفسدان
هر گاه که این سه بند اندر سیستان بسته باشد، اندر همه عالم هیچ شهر به نعمت و خوشی سیستان نباشد و تا همی بستند چنین بود و چون ببندند، چنین باشد و روزگار آن را قوام باشد.

نمی دانم دو خط آخر از روی حس ناسیونالیستی نویسنده بوده (با فرض اینکه نویسنده سیستانی بوده باشد) یا اینکه واقعا چنین چیزی امکان داشته. برای منی که خانه ی دلم اینجاست، قطعا چنین است. اما در کل، نمی دانم.
کل پول هزینه شده برای بستن سد در آن زمان، 109 هزار درهم بوده که برابر با 2.9 درصد از کل در آمد سیستان بوده و به صورت دقیقی بین بازسازی، تعمیر، نگهداری و ... تقسیم شده است.

3. تعمیر برج و باره شهر:
این قسمت، هزینه هایی است که مربوط به تعمیر حصارها و دیوارها و برج و قلعه های شهر و اطرافش بوده و اقدامی در جهت تامین امنیت در برابر هجوم هاست. مبلغ پیش بینی شده 62 هزار درهم است که معادل 1.72 درصد کل درآمد سیستان بوده است و همانطور که گفته خواهد شد، از لحاظ اولویت های عمرانی و آباد سازی، دومین موردی است که بیشترین مبلغ به آن اختصاص دارد. جالب است که سیستانی های گذشته نیز یکی از دغدغه ها و نگرانی های بزرگشان، امنیت بوده است.

4. هزینه ی سازمان های اداری شهر:
سازمان های اداری یک شهر بر آبادانی آن نظارت دارند. تعداد کارمندان و «حقوق بگیران» سیستان در این کتاب ذکر نشده اما مبلغی که در بودجه ی سالانه برای آنها در نظر گرفته شده 100 هزار درهم است که معادل 2.77 درصد کل درآمد بوده است.
اصطلاحات شغلی زیادی در توصیف سازمان اداری شهر آمده است که پول بالا حقوق آنها بوده است. از جالب! ترین آنها می توان به «چشم بینش» اشاره کرد که استاد محمد تقی بهار حدس زده، باید به معنی مامور سری بوده باشد.

5. هزینه ی زندانیان:
این مورد حاوی نکته ی بسیار جالبی است. وقتی حرف از زندانیان در این دوره می رود، معمولا منظور مخالفان شخصی حاکمان و شاهان است و زندانیان را کسانی تشکیل می دادند که مخالف نظر و عقیده و عمل فرمانروایان بوده اند، و یا وجودشان برای پادشاهان و امیران خطرناک قلمداد می شده و گاهی تمام مردان یک خانواده یا یک طایفه و یا تمام افراد یک دودمان! (زن و مرد، خرد و کلان) زندانی می شدند. اینها شاید به نوعی، همان مخالفان سیاسی حاکمان بوده اند. در یکی از سه شرایط آبادی سیستان که به «بستن بند مفسدان» اشاره شده، مطمئنا منظور از فساد، سرقت و نزاع و قتل و مانند اینها نبوده. چون برای اعمالی از این قبیل، در دوره ی خلفاء اسلامی، حکم های شرعی ِ قصاص و حد و تعریز اجرا می شده است و کمتر سندی درباره ی زندانی ساختن آنها به دست آمده است.
تاریخ سیستان از منابع منحصر به فردی است که حتی هزینه های زندانیان در بودجه ی سالانه را نیز ثبت کرده است. این مقدار 20 هزار درهم است که 0.55 درصد کل در آمد سیستان در آن دوره بوده است. این رقم دو برابر هزینه ای است که برای بیمارستان در نظر گرفته شده و در ادامه خواهد آمد.

6. بودجه ی موذن:
تعداد موذنان در سیستان زیاد بوده است. در جایی از تاریخ سیستان نقل شده که فردی به نام حمزةبن عبدالله الخارجی که قصد هجوم به سیستان را داشته وقتی که در بامداد تاریک، بانگ نماز  ِ بی «عدد و احصاء» شهر را شنید، گفت: «باز گردید که بر شهری که اندر آن چندین تکبیر و تهلیل بگویند شمشیر نباید کشید»
صدای اذان علاوه بر یادآوری وقت نماز، مشخص کننده ی ساعت های شب و روز و معیاری برای زمان بندی فعالیت های روزمره بوده است. مبلغ 20 هزار درهم نیز برای بودجه ی موذنان در نظر گرفته شده بوده که 0.55 درصد کل درآمد سیستان بوده است.

7. هزینه ی بیمارستان:
تقریبا کمترین مبلغ در مجموعه ی هزینه های پیش بینی شده برای سیستان، مربوط به بیمارستان است. با توجهی که قبل و بعد از اسلام، در ایران به بیمارستان می شده، نمی شده که شهری به قدمت و بزرگی سیستان، هزینه ی بیمارانش نصف هزینه ی زندان یا مقرری موذنان باشد.
کمی این مبلغ که 10 هزار درهم، یعنی 0.27 درصد درآمد کل سیستان است باید به این خاطر باشد که:

- در آن دوره بیمارستان صرفا جایی برای معاینه ی بیمار و دادن دارو بوده، نه جایی برای توقف و بستری مریض.
- سنت های خانوادگی و طبقاتی و قومی اجازه نمی داده که افراد در بیمارستان بستری شوند. بستری شدن در بیمارستان اختصاص به افراد فقیر داشته و کسانی که دستشان به دهنشان می رسیده و استطاعت مالی داشته اند بنابر سنت، طبیب را برای مداوای مریض به خانه می برده اند.
- علاوه بر اینها، در آن دوران معاینه ی بیماران منحصر به بیمارستان ها نبوده و داروخانه ها علاوه بر فروش دارو جایی برای معاینه ی بیماران نیز بوده اند.
این نکات نیز از بررسی کتاب ها و اشعار به جا مانده از آن زمان برآمده اند.

8. هزینه ی بستن ریگ:
همانطور که می بینید به خاطر موقعیت خاص جغرافیایی، حتی در آن دوران که آب سیستان نیز تامین بوده، یکی از مسائلی که مردم را به مبارزه می طلبیده مشکل مهار کردن «ریگ روان» بوده است و چنان که دیدیم نویسنده ی تاریخ سیستان «بستن بند ریگ» را یکی از سه شرط آبادانی سیستان می داند.
مبلغی که برای این منظور در نظر گرفته شده، 30 هزار درهم، یعنی 0.83 درصد کل درآمد سیستان است و تعجبی ندارد اگر سه برابر هزینه ی سالانه ی بیمارستان بوده است. مبارزه با ریگ روان، صد سال پیش از تالیف تاریخ سیستان توسط فردی به نام ابن حوقل اینگونه بیان شده است:

... مردم سیستان با استفاده از تجارب گذشتگان که بر پایه ی دانش هندسه استوار است سرزمین خود را از خطر ریگ روان نگه می دارند و اگر این مراقبت نمی بود، ریگ شهر و دیه ها را نابود می کرد و من شنیدم که مردم آنجا وقتی بخواهند ریگ را از جایی به جای دیگر منتقل کنند در نزدیک ریگ تپه و دیوارهایی از ریگ و خار و جز آن تعبیه می کنند و در پایین آن در برابر باد، دری قرار می دهند. باد از آنجا داخل شده و آن را می پراند و در بالای آن چون گردبادی می سازد و ریگ را به جایی که منظور ایشان است منتقل می کند.

9. هزینه ی آزاد ساختن بردگان:عمر برده داری به پیدایش و کشف فلزات می رسد. تاریخ برده داری پر است از قیام های بردگان در قبل و بعد از اسلام. اقدام حکومتی و معین کردن مبلغی در حدود 45 هزار درهم که 1.25 درصد درآمد کل سیستان است، برای خرید و آزاد سازی بردگان (زن و مرد) قابل توجه است. شیوه ی خرج این مبلغ به این صورت بوده که 100 برده که قیمت هر کدام از آنها بین 400 تا 500 درهم بوده خریداری و آزاد می شده اند.
اختصاص دادن مبلغی از بودجه ی سیستان به آزاد ساختن برده، در قرن پنجم را آیا می توان اقدامی در جهت لغو برده داری به حساب آورد؟

10. هزینه ی ماه رمضان: منظور داشتن مبلغی به عنوان نذر یا در آمد وقف برای هزینه های مسجد در ماه رمضان، از طرف افراد متمکن و خیر، کاری متداول است، ولی اختصاص یافتن 30 هزار درهم، یعنی 0.83 درصد کل درآمد سیستان برای ماه رمضان و تقسیم آن یبن کسانی که غالب آنها را، ظاهرا، نمی توان نه در شمار فقیران به حساب آورد و نه در شمار افراد متمکن، مسئله ای است در خور توجه. زیرا تمام کسانی که پرداخت 20 درهم در این ماه برای آنان تعیین شده، به غیر از کسر بسیار کوچکی، کارمندان حکومت هستند. این مسئله شاید به این خاطر بوده که چون ماه رمضان ماه عبادت است، آنان نمی توانسته اند آن طور که باید و شاید مانند ماه های دیگر وظایف خود را انجام دهند، در نتیجه به مقرری آنها نقصانی وارد می آمده و این کمک در واقع جبرانی به کمبود «مواجب» محسوب می شده که بتوانند با آسودگی خاطر به عبادت بپردازند.
مقرری ماه رمضان 20 درهم در ماه و مقدار دو من نان در روز بوده که شاید بتوانیم آن را معیاری برای خرج یک خانواده ی متوسط نیازمند به کمک در قرن پنجم در سیستان بدانیم.

11. آنچه بر جای ماند:
بعد از تمام این هزینه ها، از کل در آمد سالیانه ی سیستان در قرن پنجم (دقیقا ذکر نشده چه سالهایی) که در حدود 3597000 درهم است، مبلغ 1171000 درهم، یعنی حدود یک سوم کل درآمد، باقی ماند. عجب برکتی داشته پولشان!
این مبلغ برای رفع زیان های پیش بینی نشده، کمک به رهگذران نیازمند، کمک به کسانی که قرض دار بوده اند، مهمانی دادن، دادن بخور و غالیه به ضعفا (شاید منظور، مواد بهداشتی و تقویتی بوده و یا رسم و اصطلاحی است که متروک شده و امروز جز مفهومی که از ظاهر آن استنباط می شود، چیزی نمی دانیم) به کار می رفته است.

همانطور که گفته شد، چهار قرن بعد( قرن نهم) نیز در کتابی به نام احیاءالملوک به شرح درآمد و هزینه ی سالانه ی سیستان پرداخته شده که مولف آن مطمئنا نیم نگاهی به کتاب تاریخ سیستان داشته است. اگر به عنوان مقایسه، تغییر و تحول درآمد و برنامه ریزی سیستان را در فاصله ی چهار قرن ملاحظه کنیم (برای اطلاعات بیشتر، رجوع شود به بخش اول کتاب نمودهای فرهنگی و اجتماعی در ادبیات فارسی) می بینیم که مورد هزینه ها، جدا از کم و زیاد شدن مبلغ هر مورد، تقریبا مشابه است. تنها دو مورد اضافه شده که عبارتند از:

- خرج گورستان ها
- خرج کوران

 


- - -

 
سیستانی هایی که این سطور را می خوانند، احتمالا اصطلاحی به نام «جوان روغن نباتی» تا حالا به گوششان خورده ! اصطلاحی است که بزرگترها در مواجهه با جوان های ترگل ورگل(لغتی گویا تر از سوسول نمی یابم:دی) و گاه، بی حوصله، به زبان می آورند و احتمالا برمی گردد به این باور  ِ آمیخته با شوخی که جوان های امروز، به جای روغن های حیوانی قدیم، روغن نباتی ماشینی می خورند و به همین خاطر، قوت و توانایی جوان های قدیم را ندارند! به کار رفتن این اصطلاح در بعضی از جمله ها گاهی باعث به وجود آمدن چنان طنزی می شود که قادر است در یک جمع تقریبا رسمی، باعث خنده ی بی اختیارت شود و عواقب متعاقبش، که بیا و درست کن ...!!
دو روز پیش داشتم فکر می کردم که چه خوب بود کمی خاصیت از خودم نشان می دادم و می رفتم بگردم ببینم بودجه ی سیستان در حال حاضر، به صورت کلی، در چه بخش هایی و چگونه هزینه می شود. قطعا مقایسه اش با بودجه ی آن زمان، با توجه به تغییرهای عظیمی که در شیوه های زندگی صورت گرفته، کار جالبی از آب در نمی آید. اما شاید بتوان یک سری هزینه های کلی و اهمیت آنها را در دیروز و امروز مورد مقایسه قرار داد و نتیجه های اجتماعی و فرهنگی جالبی گرفت. اما هر چه کردم، دیدم در غوغای این روزها که «کس، کس را نپرسد» رمق و انگیزه ای برای این «کار صعب» ندارم!  توی گیر و دار  ِ همین فکر بودم که ناگهان کسی در وجودم به من گفت: جوانک روغن نباتی!

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 17:25 توسط فواد |


به پاس اقدام فرخنده سيستاناسيوناليست امين نورا در پي برگزاري مسابقه جوان سيستاني از نمايندگان مجلسش چه مي خواهد؟ بر آن شدم تا چندي از ديدگاه هايم را كه مدتيست در كورخانه ذهنم به تلنبار نشسته به قلم در آورم.


چاشني نوشتار (از نروژ به سیستان):

به زودي مجموعه ترانه هاي محلی همشهري گرانسنگمان پيام سيستاني (مقيم نروژ) بيرون خواهد آمد (با نام سيتك ور)؛ اين شما و اين هم سه آهنگ از ايشان:

dele dovna dol

ترانه و صدا: پيام سيستاني

موزيك: Eric Clapton

ميكس: H. Scythian

 

xow dido

ترانه: پيام سيستاني

صدا: معصومه آتش فراز و پيام سيستاني

موزيك: يحيي گلوي پور

     ريميكس: H. Scythian    


sha're soxta

ترانه و صدا: پيام سيستاني

موزيك: Enigma

ميكس: H. Scythian


امروزه سيستان را بحراني گران گريبانگير است، اندر پي جريانات اخيري كه دلمردگي ام را فزوني بخشيد سر سخن ندارم، (راست مي گويد پسر سیستان كه كنون سرايمان را شهر سوخته اي دگر پديدار است).

پيش خود چارتي گشوده ام و در ميان آشفته بازاري كه به پا كرده ام اقتصاد و سياست و اجتماع و آئين و ادبيات و فرهنگ و ... اين ديار را به كنكاش کشیده ام و نهايتا نقطه كور و حلقه گمشده مصيبت هاي سيستان را در چند چيز جسته ام :

- آب

- دگماتيسم بي نقاب

- اقتصاد كاذب

- شكاف فرهنگي

 بقيه متن را در ادامه مطلب ببينيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 20:40 توسط حامد |

یکی بود یکی نبود ، شهری بود که قصه دیروز و امروزش را با غم و قصه نوشته بودند. شهری که مردمش فرصت لحظه ای چشیدن طعم خنده را ندارند. شهری که فال درد و غم به رویش باز شده است. صدایش گرفته بود و می خواست فریاد بزند و از روزگاران خوشی که امروز مردمش فراموششان کرده اند ، بگوید. از رستم و یعقوب لیث بگوید. از شهر سوخته ای بگوید با تمدنی پنج هزار ساله و 151 هکتار وسعت اولین و وسیع ترین شهرنشینی شرق فلات ایران. از هامون بگوید ، دریاچه ای که در اوستا از آن به نام ( کیانه ) دریاچه مقدس نام برده شده است. از کوه خواجه ، دهانه غلامان و ....... بگوید. اما بازهم نتوانست بگوید. این بار چون انتخاباتی پیش آمد که پایتخت را در نگرانی فرو برد و باز سیستان نتوانست از دردش بگوید. باز هم به خاطر امنیت ملی فریادش در گلو خفه شد. تنها گفت هنوز هستم اما خسته و زخمی.......

شهر خسته و زخمی ما که کسی را نداشت تا درد و دل کند مثل همیشه رو به آسمان نگاهی کرد و این بار با بغض گفت خدایا نکند مرا فراموش کرده ای؟ گفت خدایا کاش همون اول که شیطان حاضر نشد به حرفت گوش بدهد و در برابر انسان سجده کند او را می کشتی تا وضعیت من امروز اینگونه نبود. خدایا خورشید سعادتت کی در آسمان من طلوع می کند؟ خدایا دیگر نامه هایم را برای هیچ کس نمی خوانم و تنها امیدم تو هستی. خدایا فراموشم نکن دیگر طاقت ندارم. خدایا 124 هزار پیامبر فرستادی با هزاران معجزه ، حال یک امام هم بفرست برای این که به حال من فکری کند...........اللهم عجل لولیک الفرج . به امید اهتزاز پرچم حضرت مهدی صاحب الزمان (ع)

من در جهل و قباهت رفتارم معترفم و دعایم "اللهم اهدنا صراط المستقیم "است. ببخشید اگر نتوانستم بهتر از این بنویسم .

در ادامه متن چندتا عکس گذاشتم که اگر فرصت داشتید حتما ببینید. در صفحه اصلی قرار ندادمشان تا حجم صفحه زیاد بالا نرود اما شما حتما ببینید. عکس از آدم برفی ، امام زاده زابلی و یک عکس دیدنی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 2:0 توسط امین ن. |



کلیه تصاویر برگفته از سفرنامه: 

ACROSS COVETED LANDS

OR

A JOURNEY FROM FLUSHING (HOLLAND) TO CALCUTTA, OVERLAND

نوشته ای از:

A. HENRY SAVAGE LANDOR


The British Bazar (Husseinabad) Sistan


دریافت فصل 16 کتاب مربوط به سیستان و بلوچستان:

http://www.4shared.com/file/108206773/4bd5d51b/pan_sistan.html

لینک متن کامل کتاب:   

http://www.gutenberg.org/files/22117/22117-h/v2.html
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 2:10 توسط حامد |

!ala e "

pe'shove draMi

xe diL va  dorAji

azja aga betra

" tra rAfaxo basha


اي مزدا،

هرگز راهبري فريبكار، با وانمود به راستي و درستي، نمي تواند پيام آور تو باشد .

(گات هاي زرتشت، سرود چهارم، بند دهم)

الله (ala)

پيشوا، راهبر (pe'sho)

دروغباف (draMi)

تظاهر (diL)

نفاق ((dorAji

هرگز (azja)

پيام آور (rAfaxo)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 0:47 توسط حامد |

اومدم اینجا یه چیزی بنویسم نمی دونستم چی ؟

به آخرین چیزی فکر کردم که منو توی این مدت یاد زاهدان می نداخت. یادم اومد، چند روز پیش به پیشنهاد بچه ها تصمیم گرفتم بعد شونصد سال برم تلویزیون نگاه کنم ، " اشکها و لبخندها " یه قسمتیش یه آقایی بود که با چرخ دستیش داشت رد می شد و یه شعر زابلی می خوند . همون که توی حنابندونا بزرگترا می خونن ...

و آخرین چیز، مریضی بود که اومده بود بستری شه و اتفاقا قرعه به من افتاد که مریض من باشه و اتفاقا همشهری در اومد. و دیگه اون نگرانی روز اول بستری توی چهره ش موج نمی زنه.

کاش همه آدما اونقدر شعور داشتن که بدونن هر جای دنیا که هستن باید هویت خودشونو حفظ کنن و سرشونو بالا بگیرن و بگن : آره ! من از زاهدان اومدم ! از همون استانی که همه می گین محرومه !

خیلی لذت بخشه که هر کی ببیندت و هویتتو بدونه با تعجب نگات کنه و بگه بهت نمیاد بچه زاهدان باشی؟ و تو لبخند بزنی و با غرور از اونجا تعریف کنی ...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 20:8 توسط صبا |

پيرمرد سيستاني


رقص گروهي


زوج سيستاني


مرد سيستاني


زن سيستاني



يعقوب ليث سيستاني

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 19:12 توسط حامد |


اسب ترکمن، اگر در گوشش تاریخ را زمزمه کنی، یورتمه می رود.

                                                                                نادر ابراهیمی - آتش بدون دود

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 15:1 توسط فواد |

                                                                                          در خراب آباد شهر بی تپش
                                                                                          وای جغدی هم نمی آید به گوش
                                                                                          دردمندان بی خروش و بی فغان
                                                                                          خشمناکان بی فغان و بی خروش


از وقتی که این بند و بساط راه افتاد، برایم جالب بود که همیشه چه زود آبها از آسیاب می افتد. جالب که چه عرض کنم؟ مثل جالب بودن عمل کردن یک مشت سلول سرطانی است که هیچ چیز نتوانسته جلوی نافرمانی شان را بگیرد. جالب هست و نیست ...

هر دفعه که آن خشم و خروش بعد از فاجعه را می بینم، خیال میکنم که این بار، دیگر بار آخر است. مگر می شود این همه داد و بیداد گم شود در سکوت بیابانی که در آن، نجوای کوچکی هم فریادی است برای خودش؟ انگار همین دیروز بود که جماعت، با توپهای پر و مشت های گره کرده، ایستاده بودند گوشه ی آن قبرستان و چه شعارهایی که نمی دادند. آتش زیر خاکستر گر گرفته بود و کسی باید جواب پس می داد. همه منتظر بودند. یک انتظار دسته جمعی برای آمدن یک مسئول جوابگو. داغی آفتاب ظهر شانه هایم را می سوزاند و از حرکت عرق، پشت پلکم بدم آمده بود. ظهر زمستان !
هیچ وقت نخواستم در مورد سیاست، جدی فکر کنم. خوشم نمی آمد ازش. جایی که دست روی دست، بسیار است و به سادگی خفه کردن یک فریاد، حق پایمال می شود. بماند که زود ازت پرسید: "منظورت از حق چیست؟ "... زرنگی! میخواهی بپیچانی ام؟! پول اگر داشته باشی و گردنت کلفت باشد، حق با توست. هر حرفی که بزنی و هر ناحقی که بگویی. خیلی وقت است که این قاعده نقض نشده.
سر و صدای جمعیت، یک لحظه، با دیدن ماشین های غیر عادی میخوابد. چند تا از خبرنگارهای کانال های مختلف، این ور و آن ور می پلکند. آن روز اصلا فکر نمی کردیم که کارمان بی نتیجه می ماند. حرفهای وزیر کشور مردم را قانع نکرد و وقتی می رفت، پشت سرش فریادهای خشم، خاموش نشده بود. موش و گربه ای که از بعد از آن حادثه شروع شده، هنوز ادامه دارد. هنوز سلاخی و آدم کشی و آدم دزدی های اینجا، مرا یاد فیلم هایی که در فضای تگزاس بازی شده و دیده ام می اندازد. گزارش های تیز بینانه ی اخبار، از شیوه های آدمکشی و آدم دزدی در جاهای مختلف، از آمریکا تا همه جا غیر از ایران، مرا یاد کارهای آدم کش معروفمان می اندازد و گاهی هم شده که پیش خودم فکر کرده ام، این چیزها همه جا هست. از همین سیستان و بلوچستان و ایران، بگیر برو تا هر ناکجا آبادی. پس چه اهمیتی دارد ؟
مدتی می گذرد و تکرار مکرر حوادث این چنینی باعث بی تفاوتی نسبی مسئولان می شود. منتی نیست، اگر این تمام توانشان باشد. یک کارهایی هم هست که نشد دارد و نباید بیهوده پافشاری کرد برای انجامشان. اما کسی باید پاسخ گو باشد. کسی که به دور از آن رجز خوانی های پوچ، بگوید که این تمام توان ماست! هر آنچه در چنته داریم. … این تمام توان شماست؟ جواب آن سوال کوچه بازاری بی پاسخ که اگر نمی توانید جلوی چهار تا یاغی آدمکش که هر وقت عشقشان کشید تعدادی را به خاک و خون می کشند و از دور به ریشمان می خندند، بایستید، پس چطور میخواهید جلوی گردن کلفت ترهاشان، حامی هاشان! قد علم کنید … جواب این سوال چیست؟ مقایسه ی مضحک، اما جالبی است.

ظهر زمستان است دوباره. گوشهایم درد گرفته از سوز باد و گل باران کفش هایم را سنگین کرده. یکی میگفت آن مردک، چند تا سرباز دیگر را کشته. باید خودم را به اینترنت برسانم. او حتما می داند! کفش هایم را می کشم به لبه ی پله ها تا گل کفشان بریزد، اما باز هم کف سایت دانشگاه را به گند می کشم! نگهبان چپ چپ نگاهم میکند ... . بعله. کشته. روایت چراهایش مختلف است.
من کاری به کار اینکه فقط، یا شاید هم بیشتر شیعه ها کشته می شوند و این چیزها ندارم. یک آدم، قبل از سنی یا شیعه بودنش، آدم است. اسم هر سالمان هم که اتحاد و وحدت و این چیزها باشد، فکر نمیکنم باعث از بین رفتن ناراحتی مرموز و مبهم و پنهانی که در "قلب" بعضی از این دو، نسبت به هم اتفاق افتاده بشود. از کجا آمده؟ چرا آمده؟ دلیلش خودمانیم؟ نمی دانم! خواستم این را نوشته باشم که پای این چیزها وسط نیاید.

راستش، خوشم نیامد از تشبیه ام. از اینکه به گوشه ای از کشورم، که خودم هم تصادفا در آنجا و این کشور به دنیا آمده ام، بگویم تگزاس! نه از باب اینکه تگزاس در بلاد کفر است. کشور شیطان، لابد! به این خاطر که از این کلمه بوی آدمکشی و جرم و جنایت می آید. فقط یک چیز وسوسه ام کرد. خواستم بگویم که مبادا از اینجای ایران، تگزاس دومی ساخته شود. یادم افتاد که "جان کندی" را هم توی همان تگزاس کشتند. منظورم این نیست که تو جان کندی هستی! ولی یک روز باید دوباره بیایی اینجا. برای افتتاح لوله کشی گاز شهری مثلا. از تکرار تاریخ است که می ترسم! از اینکه ممکن است سر کشته شدن یک آدم به اصطلاح بزرگ، آشی برای اینجا پخته شود که نگو و نپرس. اگر چه یک نفر در برابر آن دهها کشته، شاید رقم کمی باشد اما از اولش هم از همین یک نفرها شروع شده بود.

از وقتی که این بند و بساط راه افتاد، همیشه برایم جالب بود که چه زود آبها از آسیاب می افتد. چه زود غم و بهت عظیم اولیه فرو می نشیند و چه زود می شود عادت کرد به کثیف ترین چیزها ...


+ نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 12:46 توسط فواد |

پیش نویس اساسنامه پارلمان دانشجویان 

 

ارائه دهندگان طرح:  حامد صوفی و محمد سلطانی، دانشجویان داروسازی دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی تهران 

پشتیبان فکری طرح:  آقای دکتر حسینعلی شهریاری، نماینده مردمی زاهدان 


« و امرهم شوری بینهم »

و کارشان بر پایه مشورت با یکدیگر است (سوره شوری آیه سی و هشتم)


الف) اهمیت تشکیل پارلمان دانشجویان:

بنا بر اصل هفتم قانون اساسی در باب اهمیت تشکیل شورا ها:

« طبق دستور قرآن کریم: "و امرهم شوری بینهم" و "شاورهم فی الامر" شوراها (مجلس شورای اسلامی، شورای استان، شورای شهرستان، شهر، محل، بخش، روستا و نظایر اینها) از ارکان تصمیم گیری و اداره امور کشورند. »

و نیز اصل یکصد و چهارم قانون اساسی:

« به منظور تامین قسط اسلامی و همکاری در تهیه بر نامه ها و ایجاد هماهنگی در پیشرفت امور در واحد های تولیدی، صنعتی و کشاورزی، شوراهائی مرکب از نمایندگان کارگران و دهقانان و دیگر کارکنان و مدیران، و در واحد های آموزشی، اداری، خدماتی و مانند اینها شوراهائی مرکب از نمایندگان اعضاء این واحد ها تشکیل می شود. »

و تعمیم آنها به نسل جوان و دانشجوی کشور، تشکیل شورائی با شرکت ایشان، خود می نماید. چه آنکه اصل سوم قانون اساسی هم دولت را موظف به اجرائی ساختن:

« - تقویت روح بررسی و تتبع و ابتکار در تمام زمینه های علمی، فنی، فرهنگی و اسلامی از طریق تاسیس مراکز تحقیق و تشویق محققان (بند چهارم) .

  - تامین آزادی های سیاسی و اجتماعی در حدود قانون (بند هفتم) .

  - مشارکت عامه مردم در تعیین شرنوشت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خویش (بند هشتم) . »

می نماید و چه به جاست که در اولویت های نخستین، قشر دانشجو مورد توجه قرار گیرد. تشکیل پارلمان دانشجویان راهبردیست اصولی، هدفمند و تاثیر گذار برای نیل به اصول مزبور قانون اساسی کشور.

 

ب) ضرورت تشکیل پارلمان دانشجویان:

بی گمان اجرائی ساختن طرح پارلمان دانشجویان، گام بلندی خواهد بود برای به رسمیت شناختن بیش از پیش هویت اسلامی دانشجوی ایرانی. یکی از پیامد های انقلاب اسلامی ایران، هویت بخشی و بها دهی به قشر جوان بود که نمونه این رویکرد در تاسیس مجلس دانش آموزی به ثمر نشست و سخنان دولتمردان و بالاخص دو رئیس جمهور اخیر، همه توجه به قشر جوان را مورد تاکید قرار دادند؛ حال که مجلس دانش آموزی این چنین با جدیت دنبال می شود، امر تشکیل مجلسی با شرکت دانشجویان ضروریت بیشتری می یابد چه آنکه قشر دانشجو به مراتب روشن بین تر و کارساز تر خواهد بود.

هم اکنون هم از میان بیش از یکصد و ده کشور دارای مجلس جوانان، اکثریت آنها در قالب مجالسی با رده سنی بالاتر از دانش آموزان و بویژه دانشجوئی فعالیت می کنند؛ علاوه بر این در چند کشور حتی حق قانون گذاری هم به جوانان اعطاء شده؛ چه به جاست که در ایران اسلامی هم شاهد تشکیل مجلسی برای قشر دانشجو باشیم.

نیز تلاش های اخیر دکتر زاهدی، وزیر علوم، تحقیقات و فناوری در جهت تشکیل " فراکسیون جوانان" خود رویه ای ضروری برای توجه بیش از پیش به قشر دانشجو را می نمایاند؛ تشکیل پارلمان دانشجویان می تواند راهبردی نهادینه، اصولی و هدفمند را پیش روی دانشجو و دولتمردان کشورش قرار دهد. 

 

ج) رویکرد ها :

- تعامل میان قشر دانشجو (بعنوان مجموعه ای پویا، موثر و مقبول عموم) و دولتمردان قانونگذار .

- پویائی و مشارکت هدفمند قشر دانشجو در تاثیر گذاری و رقم زدن امور کلان کشور .

- رفع نمودن چالش های علمی، فرهنگی، رفاهی، آینده کاری و ... پیش روی دانشجویان و دانشگاه ها .

- انگیزه بخشی و تقویت بنیه پژوهشی دانشجویان .

- آماده سازی اصولی و تخصصی تر مسئولین آینده کشور برخاسته از فعالان پارلمان دانشجویان .

- همکاری نخبگان دانشجوئی با کمیسیون های مربوطه به رشته تخصصی ایشان در مجلس شورای اسلامی و اعتلای بنیه تخصصی این نهاد قانونگذار .

- همیاری در تدوین منشور اخلاقی دانشجویان .

- اعتلای بیش از پیش فرهنگ اسلامی ایرانی دانشجویان .

 

د) آئین نامه انتخاباتی:

- از هر رشته * در هر دانشگاه یک نفر منتخب شده، برگزیدگان مجموعا تشکیل پارلمان پایه دانشجویان را می دهند، پس از آن بر اساس اولویت های رشته ای، دانشگاهی، پراکنش جمعیتی، وابستگی بین رشته های دانشگاهی با کمیسیون ذیربط مجلس شورای اسلامی و سایر تراز های مقتضی، از میان اعضای مجلس پایه دانشجویان، منتخبین نهائی ** پارلمان دانشجویان برگزیده می شوند.

- پارلمان پایه دانشجویان رابط مهمی بین دانشجویان و اعضای پارلمان دانشجویان خواهد بود؛ ایشان همچنین می توانند منتخبین خود را با رای اکثریت برکنار نمایند. 

- در ابتدای مسیر اجرائی کردن طرح پارلمان دانشجویان، دانشجویان دانشگاه های آزاد و پیام نور در اولویت ثانویه خواهند بود چه آنکه حقوق، نیاز ها و مقتضیات ایشان قدری متفاوت با دانشجویان دانشگاه های دولتی می باشد؛ باری می توان از منتخبین ایشان تحت فراکسیونی جداگانه در پارلمان دانشجویان بهره لازم را برد.

- انتخابات هر دو سال یکبار برگزار می گردد.

................................................................................................................................................

* همانطور که بیان خواهد شد، هم پوشانی بین رشته های دانشگاهی در امر تعیین تعداد منتخبین لحاظ می گرددد.

** فعالان، بانیان و چندی از دانشجویان مقبول مدیریت دانشگاه ها دارای کرسی ویژه و البته محدودی خواهند بود.

 

ه) آئین نامه اجرائی : 

نظر بر این است که یکی از دانشگاه های معتبر کشور متولی اجرای طرح شود -  صحبت های نخستین با مسئولین ذیربط دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی تهران انجام شده امید بر این است همکاری ایشان به اهتمام دولت و مجلس شورای اسلامی جلب شود - ؛ متولی میزبان ثابت جلسات دوره ای پارلمان دانشجویان خواهد بود، باری برای مشارکت هر چه بیشتر می توان بصورت پراکنده و به اقتضاء شرایط از دیگر دانشگاه های داوطلب کشور نیز بعنوان میزبان جلسات مزبور نام برد.

پارلمان دانشجویان مشابه مجلس شورای اسلامی و در تطابق و همفکری با آن تشکیل کمیسیون های زیر را می دهد *:

- کمیسیون بهداشت و درمان

-     "      اقتصادی

-     "      اجتماعی

-     "      انرژی، صنایع و معادن

-     "      عمران

-     "      فرهنگی

-     "      کشاورزی، آب و منابع طبیعی

-     "      آموزش عالی

-     "      تربیت بدنی

-     "      امور جوانان

 

هر منتخب می تواند در یکی از کمیسیون های پیشنهادی به عضویت در آمده و در راهبردهای تخصصی آن هم آرائی نماید.

امید برآن است که پارلمان دانشجویان بصورت سازمانی دولتی زیر نظر قوه مقننه (مجلس شورای اسلامی) و یا مجریه (شخص رئیس جمهور) پی ریزی شود.

 ................................................................................................................................................

* کمیسیون های مزبور بنا به صلاحدید تا حدی دستخوش تغییراتی با مشابه مجلس شورای اسلامی خود شده اند. 

 

و) واپسین سخن:

آنچه به عنوان پیش نویس اساسنامه پارلمان دانشجویان ارائه گردید بخشی کوتاه، گزیده، کلی و البته پایه ای از آغاز راه عملی کردن این طرح بود. امید بر آن است که با یاری و پشتیبانی مجلس شورای اسلامی، نهاد ریاست جمهوری و سایر ارگان های دولتی، لوازم اجرائی کردن مجلسی برای دانشجویان، تعبیه دیده شود.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 21:32 توسط حامد |

درود،

به زودی خواهم آمد با:

۱. گزارشی از ارائه طرح پارلمان دانشجویان (که با پشتیبانی قکری دکتر شهریاری نماینده مردمی زاهدان و با همراهي هاي گسسته اي از سازمان ملي جوانان استان سيستان و بلوچستان و دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي تهران در حال پيگيري و دريافت مجوز تاسيس آنيم).

۲. به روي چاپ رفتن كتابي با عنوان زبانه هاي بي زبان ، كنكاشي بر بستر زبان سكزي، در آينده اي نزديك ( نتايج ۳ سال پژوهش  آهسته اما پيوسته ي زبانشناسيم بر روي زبان باشندگان سيستاني)

۳. داستان غم انگيز انجمن سكا و انحلال رسمي آن.

۴. كشته شدن پسر دائيم در طي عمليات گروگانگيري توسط گروهك تروريستي جندالله به سركردگي عبدالمالك ريگي.

و ...


 متن ترانه "Dust In The Wind" كاري از "Scorpion" :

Music: Kerry Livgren
Lyrics: Kerry Livgren

 


I close my eyes
Only for a moment and the moment's gone
All my dreams
Pass before my eyes, a curiosity

Dust in the wind
All they are is dust in the wind

Same old song
Just a drop of water in an endless sea
All we do
Crumbles to the ground, though we refuse to see

Dust in the wind
All we are is dust in the wind

Now, Don't hang on
Nothing lasts forever but the earth and sky
It slips away
And all your money won't another minute buy

Dust in the wind
All we are is dust in the wind
Dust in the wind
All we are is dust in the wind
Dust in the wind
All we are is dust in the wind
Dust in the wind
All we are is dust in the wind

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 12:33 توسط حامد |

و امرزو بالاخره تصميم گرفتم بنويسم...

چي مي خوام بگم نمي دوم، فقط مي دونم از چي می خوام بگم؟...

 چندین بارنوشتم و پاک کردم . اين بار مي نويسم . نمي دونم باز به سرم مي زنه پاکش کنم يا نه؟ ولي تصميم گرفتم اينبار هر چه را می تراود ثبت کنم.

شايد اين حرفا به نوعي با بقيه حرفايي که معمولا توي اينجور جاها مي زنم فرق کنه ولي مهم اينه که همه شون يه رنگ و بو رو دارن. مي خوام از جايي بگم که بهش تعلق دارم گرچه هزار و اندي کيلومتر اون طرف ترش به دنيا اومدم وسالها طول کشيد که اين هزار و اندي کيلومتر طي بشه تا بهش برگردم و گرچه الان هم هزار و اندی کيلومتر از اون طرف!!!ازش دورم ولي باز مهم اينهه که بهش تعلق دارم...

با وجود همه بدي هايي که ازش مي گن دوستش دارم و هر بار که برمي گردم حس عجيبي نسبت به خودش و آدمايي که توش  زندگي مي کنن دارم..آرامشي که در عين اينکه مي دونم نا آرومه بهم دست مي ده. اونجا احساس مالکيت دارم. به همه چيز و به روح کوير... پيوند عجيبي به کوير خورده ام و هر بار که آشفته از شلوغي ها  مي شم دلم بيشتر براي کوير و شبهاي آرومش تنگ مي شه. با مردمش خو گرفتم و احساس مي کنم حداقل در این برهه از زمان اونجا براي من امن ترين جاي دنياست . قبول دارم که هر جايي خوب و بد داره ولي معتقدم اونجا بهترین آدماي دنيا رو مي تونه داشته باشه و براي همين هم هست که براي ايجاد يه آرامش و حس عجيب دوستي سعي مي کنم هر جا هستم با اون آدما غريبه نشم  و هميشه تلاش کردم به نوعي حتي اونايي رو که با هم غريبه هستن رو دور هم جمع کنم.

خيلي وقت پيش بود . با بچه ها رفته بوديم يه کم خريد کنيم توي راه يه آقايي بود که با لباس محلي آواز مي خوند و ساز مي زد. متوجه نشدم و گذشتم .بعد فهميدم که کي بوده و براي بچه ها محلي زده. می گفتن اسم سازش "قیچک"ه واقعا دلم گرفت. اون شب ياد اون خانمي افتادم که توي بخش ريه رفته بودم ازش شرح حال بگيرم و وقتي  فهميدم و فهميد که همشهري هستيم بر خلاف حال بدش چه آرامشي توي چهره اش موج مي زد...

دلم براي کويرتنگ شده...

چو از اين کوير وحشت با سلامتي گذشتي ،

          به شکوفه هاي به باران، برسان سلام ما را...

پ.ن: مشهد، سر کلاس فارما

پ.ن:بازم نميدونم که خوب نوشتم يا بد ولي برام مهم اينه که طلسمو شکستم. اگه به دلتون ننشست به ديده اغماض بنگريد...

پ.ن: سلام!...

                                                                                                   صبا

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 19:34 توسط صبا |

دستم را که دراز می کنم تا خودکار رنگ و رو رفته ام را بردارم و برایت بنویسم، دلم تیر می کشد. و یک جایی توی اعماق درون و یا شاید هم درون اعماقم، یک جور ناخوشایندی زُق زُِق می کند. و دلم که می شکند، هوای کوچه پس کوچه هایم طوفانی می شود و باد سرکشم خودش را می کوباند به پنجره ها و صدای زوزه هایش آدم های را می چپاند توی لونه های تنگ و تاریک شان.

 

هیچ وقت نخواستی بشناسی ام. فکر می کردی که دوستم داری و فریاد های ادعایت گوش آسمان را کر می کرد. یادت رفته بود که پشتوانه ی دوست داشتن شناخت است و دوست داشتن واقعی در عمل...!

 

و تو برایت همین کافی بود که وقتی از دور می آمدی، با اولین قدم ها، پاهایت خاکم را لمس می کرد و خورشید مردمک هایم بی دریغ برایت نور افشانی می کرد و بس که تمام دل و روحم صاف بود و آینه و خاکم از پاکی برق می زد، انعکاس این همه روشنی و نور چشم هایت را می زد و قلبت که کدر شده بود و خاکستری، تمام آنچه را که منعکس می شد، جذب می کرد و دلت می شد داغ داغ! عین ذره ذره ی شن های رقصان بیابان هایم...

 

و تو هرگز نخواستی که دریچه های شناختت را کمی بیشتر به وسعتم باز کنی. شاید فرصت نکردی و شاید هم نخواستی که نگاهی هم به زیر پاهایت بیندازی و مرا بشناسی و ببینی که چه ساده جریان دارم...

 

****

 

کوچک که بودی، کیف مدرسه ات همیشه سنگین بود. روی خاک من راه می رفتی و هوای پاک و صاف مرا فرو می دادی و زیر سایه های خنک عصر گاهی ام نفس تازه می کردی و لی لی کنان کیف پر ابهتت را تاب می دادی و می رفتی...

 

کیفت اون روزها دو برابر وزن خودت وزن داشت. مثل دل من که این روزها حرف های تلنبار شده ته هامونم اون قدر سنگین شده که دل درد گرفته ام! و کیفت پر بود از کتاب. از دفتر. و اگر لحظه ای تصمیم می گرفتی که همه شان را بجوی و قورت بدی، یک لیوان آب هم روش، همه اش به خاطر من بود و بس! که یک روز آن قدر بزرگ شوی که دنیا رو روی شونه هات حمل کنی، عین خدای آسمان ها، اطلس! و من را هم بذاری روی انگشت کوچکت!

 

****

 

و باز کردن بقچه ی اون همه آرزوی کلاسیک و سانتی مانتال قدیمی جلوی چشم هات هم حتماً یک  جورهایی برات عجیبه! انگار که آرزو ها هم زنده اند و می جنبند و نفس می کشند و می پیچند لای دست و پا. روی دوش کلمه ها بند نمی شوند. و من هر وقت که خواستم یک جا نگهشون دارم و بهت نشان بدم که «ای دوست! ببین! من این جام! لا به لای این همه رنگ و نور و صدای رویاهایی که خودت برایم ترسیم کردی، اما امروز به یاد نداری...» یک آن میان داستان ها و افسانه ها گم می شوم و یک دفعه می بینم که این همه گفتم و گفتی و گفت و اصلاً انگار از اول هم کسی چیزی نگفته بود...

 

****

 

اون روزها دلت سیب می خواست. و قدت کوتاه بود. به شاخه ها نمی رسید. می نشستی و فکر می کردی که یک روز قد می کشی و می شوی باغبان صحرای بی آب و علفی که یک روز بال هایت شد تا پرواز کنی. ...و اون وقت به همه ی آدم های سرزمینت، سیب تعارف می کنی...

 

اون روزها دلت برایم می سوخت و قلبت یکپارچه آتش می شد از تنها ماندنم، از اینکه دنیا مرا نمی شناسد و دلش را خوش کرده به چهار تا یاوه ی چهار تا یاوه گو که این چنین هلم داده است به سمت سایه ها... و می خواستی فانوس راهم باشی به سمت نور، به سمت اوج... و شاید تقصیر من بود. منی که همیشه هوای صبر و سکوت لحظه هایم را پر کرده بود. منی که چون قلب کویر مرزهایم، «صبور بودم و سر به زیر و سخت»! و هرگز لب از لب نگشودم...

 

و تو رفتی. بی آنکه لحظه ای بایستی و به عقب نگاه کنی. کوچک بودی و شاید هنور قد نکشیده بودی و شاید اصلاً بزرگ شدن را بلد نبودی! و شاید هم وقتی که بزرگ شدی، دیگر دلت سیب نمی خواست...

 

و فراموشم کردی. به همین سادگی...

 

غافل از اینکه دیگر هی چی خودت را بزنی به کوچه ی علی چپ، تازه می فهمی که این کوچه ی گمنام این روزها چه قدر رهگذر دارد و چه قدر شلوغ است!! و یادم را هر چه قدر هم که بسپاری به باد، نسیم باز خاطره ام را می آورد و می گذارد لب طاقچه ی دلت.

 

«با فاصله نمی توان به جنگ خاطره رفت»... و تو باز هم هر گاه که دلت بگیرد، هوایم به سرت خواهد زد. هوای رگبار های ناگهانی ام که محصول بغض ترکیده ی دل من بود و بغض وا شده ی دل تو! هوای پیاده روی های شبانه زیر آسمان صاف و پر ستاره ام... جایی که انگار خدا به آدم های نزدیک تر است و آسمان را هنوز ازت نگرفته اند و ستاره ها پشت هیبت سیمان ها و آجر ها خودشان را قایم نکرده اند و شب از لای پرده ها پیداست. جایی که دستت را که دراز کنی ماه توی مشتت است و خدا ازش می چکد! جایی که زمین قدر هق هق های آسمان را می داند و آسمانش همیشه به پهنای خورشید می خندد...

 

و من هم این روزها، دلم خیلی گرفته. ولی دیگر گرد و خاکی به پا نمی کنم. دلم گرفته و آتش درونم از چشمانم سرازیر می شود و دنیای قدیمی ات را رنگ طلائی می زند...  شاید که لحظه ای مکث کنی و  آتش درونم را حس کنی...

 

 

...و آره! من امروز، با تمام وسعتم روی نقشه های جغرافیا، توی نقشه ی دل آدم ها جایی ندارم... و من امروز با همه ی گنج های پیدا و پنهانم، بی چیز و بی کس و تنهام... و من امروز، لبریز از این همه دانش کهن، در اشتیاق دانستنی نو  می سوزم... و کسی روی تخته ی دلم دو دو تا چهار تا نمی نویسد... و من این روزها، با تمام شکوه و شوکتم، شب ها از درد به خودم می پیچم. و طبیبی از دل کویرم به فریادم نمی آید... و من این روزها، از سرانگشتانم سیل هنر روان است، ذوقم را اما هیچ کس به عالم نشان نمی دهد...

 

و من این روزها بد جوری سخاوتمند شده ام! با عشق می دهم و می بخشم... و هیچ باز پس نمی گیرم. و دست هایم هر چه خالی تر می شوند، قلبم مهربان تر برایت می تپد...

 

****

 

...و من سیستانم. و بلوچستان. و «سین» های سرد سیستانی ام این روزها کنار «ب» های برفی بلوچستان در عمق دل یخ زده ام، قندیل بسته اند و دارند به سختی نفس می کشند...

 

****

 

یک وقت از خاطرت نرود  که چه سخت بود برایت روز اول، دل کندن از خورشید، از خاک، از چهره های سوخته و چشم های براق و دل های روشن... و کویری که خالی است... اما از هجوم احساس، پوستش ترک بر می دارد گاهی...

 

یک وقت اشتیاق سیب چیدن از دلت نرود...

 

****

 

رهگذر قدیمی روزهای رفته از یادم!

سر دلت کلاه نذار! دوست داشتن را باید نشان داد! بیهوده نباید جار زد. می دانی از لحظه ای که دلت را باز کردی به سمت این همه سخاوت کویر و پرش کردی از نور و امید، تا لحظه ای که بگشایی اش برای بخشیدنی بی چشمداشت و نور بدهی به دل شکسته ام و از نو بسازی ام، فاصله از کجاست، تا به کجا؟!

 

از عمق هسته ی مرکزی زمین، تا قعر کهکشان!!

 

 

- این فاصله ی بی نهایت را تا من، می دوی...؟

 

 

*سوده*

 

------------------------------------------------------------------

 

 

پ.ن۱: نوشته ها گرچه روی کاغذ دو بعد بیشتر ندارند، اما عمق و  ارتفاع دل شان بد جوری زیاد است. برداشت آزاد است.

 

پ.ن۲: ...و این ها را همه اش کسی نوشت، که اصالتاً اهل کویر نبود؛ اما کویر دیگر در رگ هاش جاری شده بود.

 

پ.ن۳: شاید آخرین باری باشد که اینجا خط خطی می کنم. ببخشید اگر بد خط بودم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 15:50 توسط سوده |

عده اي زمين خوار سودجو ، بناي تاريخي کاروانسراي ملک زاهدان را دو شب پبش تخريب کردند.
مديرکل ميراث فرهنگي ، صنايع دستي و گردشگري گفت: اين بنا که متعلق به دوره قاجاريه و داراي معماري کاملا بومي است داراي اقامتگاه هاي دور تا دور و تـزئينات اجري و طاق هاي گنبدي است.
شهرکي ، ‌مساحت کاروانسراي ملک زاهدان را که پارسال در فهرست آثار ملي به ثبت رسيده است سه هزار مترمربع اعلام کرد .
وي افزود: سودجويان سعي داشتند با تخريب اين بناي تـاريخي زمين آن را تصاحب و در آن ساخت و ساز کنند.

پی نوشت: ما منتظر دومیش هستیم ...
منبع

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 8:17 توسط فواد |

بزرگترین نشست سیستانی های مقیم پایتخت در رستوران سیب تهران برگزار شد. حضور چهره های مختلف سیاسی، اساتید دانشگاه، مسئولین و مدیران سیستانی در جلسه چشمگیر بود. دکتر نورا نماینده زابل ، دکتر شهریاری نماینده زاهدان، دکتر مختاری نماینده سابق زابل، میرشکار فرماندار سابق زابل، پروفسور شایانفر استاد برق دانشگاه علم و صنعت ، دکتر ناصری نماینده گرگان، گروسی نماینده شهریار و قدس، مهندس کول از مسئولین رده بالای وزارت(به نظرم مسکن، دقیقا نمیدونم) مسکن، محمد مومنی بازیکن سابق تیم های استقلال تهران و سایپا و خیلی های دیگر از حاضران جلسه امروز بودند. همچنین افرادی مثل حسینی استاندار سابق ، عادل مزاری مدیر مسئول صبح زاهدان با توجه به سوابق کاری در استان نیز در جلسه بودند. جمعیت تقریبا نزدیک 250 نفر بود.
تعدادی عکس از جلسه امروز:

                                               

لینک اصلی:
http://aminnoura.com/news.php?news_id=108

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 17:22 توسط امین ن. |

دوستم تعریف میکرد که یک همسایه ای دارند و این همسایه شان یک دختری دارد که میشود دختر همسایه ی این دوست ما. دخترک ظاهرا با یکی از پسر همسایه ها سر و سری داشته. با هم دوست بودند و می رفتند گردش و خلاصه از این حرفها. یک روز یک اتفاقی می افتد. دختر و پدرش از بیرون می آیند و بعد، از توی خانه شان صدای جیغ و داد میرود هوا. تا میخورده دخترک را زده. چند روزی میگذرد و صبح یکی از همان روزها دخترک غیبش میزند. پسر همسایه هم.
این قضیه، بقیه هم دارد ولی شما تا همین جاش را داشته باشید.

سینوهه نام کتابی است که احتمالا همه شنیده اید و اسم پزشک یکی از همان فرعون های کتاب تاریخ های راهنمایی. این کتاب داستان زندگی سینوهه است که خودش روی پاپیروس نوشته.
به وسط های کتاب که می رسد، یک جایی، سینوهه داستان دوستی خودش را با دختری اهل کرت می نویسد. خاطر خواه می شوند و قرار می شود از کاخ فرعون فرار کنند و بعد عروسی کنند! از کاخ به سلامتی فرار می کنند اما این وسط، مشکلی وجود داشته. مینه آ - اسم دختر - پیرو دینی بوده که یکی از سنت هایشان این است که هر دختری باید قبل از ازدواج، برود به غاری که گفته میشده محل زندگی خداست و بکارت خود را تقدیم خدای خود کند و بعد می تواند ازدواج کند. مینه آ اگرچه سینوهه را خیلی دوست میداشته، اما در عین حال نمیتوانسته از عقایدش چشم بپوشد.
حالا مشکل اینجاست که بیشتر دخترهایی که به غار می رفتند، بر نمی گشتند! البته سینوهه این شرط را قبول میکند، به امید اینکه چون مینه آ او را دوست دارد برمیگردد. از طرفی هم شایعه شده بوده که خدا مرده. این هم امید دیگری برای سینوهه. آن شب مینه آ همراه روحانی یا پدر یا بالاخره همان عالم دینی شهر به غار میروند و قرار میشود سینوهه تا صبح که مینه آ بر میگردد همان جا منتظرش بماند. یکی دو روز که از رفتن مینه آ میگذرد، سینوهه نگران می شود و قرار میشود با غلامش به غاری که هر کسی حق ورود به آن را نداشته بروند و مینه آ را پیدا کنند. توی غار، اول مار بزرگی را میبینند که مرده و بعدا جسد مینه آ را پیدا میکنند که با خنجر کشته شده بوده...
بعدا سه میشود که خدا همان مار بوده که مرده و عالم دین از ترس اینکه آشوب شود و ابهت خدا بشکند، دخترها را به غار می برده و خودش به جای خدا، حسابشان را میرسیده!

حدود سه ماه پیش توی سایت ها خبری آمد که پدری، از همین هم استانی های ما، دختر چهارده ساله اش را سنگسار کرده. خودش. آنجا که من خواندم نوشته بود پدر دلیل این کار خود را خلاف شرع کردن دخترک، ذکر کرده ... .

فعلا توی سیستان ما، تقریبا همه ی مردم یک دین دارند. یکپارچه ایم. اما وقتی به تعصب ها و برداشت های نادرستی که از همین یک دین میشود نگاه کردی، خدا را شکر میکنی که مثل گذشته، همان طور که حامد در پست قبلی اش نوشت، چند تا دین با هم زندگی نمی کنند، وگرنه لابد ...
 نمیدانم، شاید هم بهتر بوده.
 درست است. همچو حادثه هایی که یک نفر دخترش را سنگسار کند، کم است. یک در میلیون. بیشتر، یک در چندین میلیون. اما حتما که نباید همه سنگسار کنند تا قضیه بغرنج شود ...

سینوهه توی کتابش می نویسد که من می دانم با پیشرفت و عوض شدن روش زندگی مردم، احتمالا نوشته هایم تازگی خود را از دست میدهند، اما از یک چیز مطمئنم و آن هم اینکه حماقت نوع بشر هرگز از بین نمی رود و من سعی کرده ام همین ها را بنویسم و فکر میکنم هیچوقت قدیمی نشوند.

بدیش به این است که در لحظه، نمی توان به حماقت و تعصب و این جور چیزها پی برد. مگر اینکه عجب آدمی باشد. بعدا گندش در می آید و آن موقع هم که سنگ نیست، به دهانت بزنی ... به دندانت بزنی ... چی بود ضرب المثلش خدا؟
بحث دین نیست، که بی دین هاش هم بعضی وقت ها همدیگر را تکه پاره میکنند، بدتر از سنگسار! این هم که بگوییم این چیزها فقط برای استان ماست، نه. مثلا توی همین کردستان. پس بحث چیست؟! نمیدانم. شاید هم بحث دین است و سنگسار. شاید هم بحث استان ماست و تعصبات شدیدترش ...


پ.ن:
1. دلتان خواست خبر سنگسار را ببینید، توی گوگل سرچ کنید: سعیده+سنگسار+زاهدان

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 22:22 توسط فواد |

رمان "همنوائی شبانه ارکستر چوبها" به قلم "رضا قاسمی" برایم یاداور لحظات دهشت آور لطیف صادق هدایت بود.

- برنده جایزه بهترین رمان سال ۱۳۸۰ بنیاد گلشیری

- رمان تحسین شده  سال ۱۳۸۰ جایزه مهرگان ادب

- برنده بهترین ران سال ۱۳۸۰ منتقدین مطبوعات

آنچه در زیر می آید بخش چهارم از فصل اول کتاب می باشد که نویسنده استحاله مرد بیابانی و سایه اش را رخ می نمایاند. نخواندنش را ستم بر روحیه سیستاناسیونالیسمی تک تکتان می دانم. باشد که صادقانه هدایت شویم!

 

                                                      ********************

فاوست مورنائو در سکوت مطلق دفترش را ورق می زد. سکوتی ترسناک تر از پرخاش، می دانستم آن حرف های بی مزه و آن خنده های احمقانه عاقبت کار دستم خواهد داد.

شبی که در ده "دوست محمد" بر آن صفه ی گلی، که از هر سو احاطه در شب و بیابان بود، نشستیم و بهرام ناروئی ربابش را برداشت و با زبانی که از آن هیچ در نمی یافتم نغمه هائی سر داد که جن زده و گنگ و تبدار غرقه ام کرد در رخوت شبانه ی ستارگان حس کردم مرده ام، واین صدای جادوئی نا از آن خنیاگری بلوچ که صدای نکیر و منکر است که، مهربان و تبدار، نامه ی اعمال مرا می خوانند. یکی به نغمه و یکی به کلام. می دیدم که هیچ پرخاشی در میانه نیست، نه حتا هیچ سرزنشی. می دیدم گناهان مرا می شمرند اما نه از سر شماتت. همه اش به دلسوزی که پایش اگر لغزید، لغزید اما نه از سر پستی که خطائی اگر رفت، رفت اما نه از سر اختیار.

چه سبکبار شده بودم آن شب. می گفتم: "پس این است مرگ؟ این حلاوت در کمین؟"

آه که چه تصوری از این شب داشتم و عاقبت چه از کار درامد! برنارد حق داشت که در آن نامه تلخ و سراسر سرزنشش متهمم کند به "خود ویرانگری". طفلک چه سگدوئی زده بود موقعیتی فراهم کند که از این زندگی سگس رهائی پیدا کنم، چه میدانست ناگهان، و در لحظه ای که نباید، لگد می زنم به بخت خویش. کاش ببخشدم. من چگونه می توانم به او بگویم که دست خودم نیست.که این لگد ها را کس دیگری است که به من می زند. که این هم نیست، این لگد ها را من دارم به کس دیگری می زنم. من چگونه به برنارد بگویم که مرد بیابانی همیشه با سایه اش زندگی می کند. که هر جا می رود یا به دنبال سرمایه اش می رود یا سایه اش را به دنبال می کشاند. که تنها یک لحظه، فقط یک لحظه، بی سایه می شود: عدل ظهر! وقتی تیغ آفتاب درست به فرق سر می کوبد.

تازه، در این لحظه هم تنها نیست. مرد بیابانی تنها ثروتش سایه ی اوست. می نشیند، با او می نشیند. می ایستد، با او می ایستد. صبح که می شود عظمت او را امتداد می دهد تا مغرب جهان. عصر که می شود غروب او را امتداد می دهد تا مشرق جهان. چه کسی این همه وفا دار است؟ این چنین رفیقی را تیغ آفتاب که به فرق سر بکوبد رهاش میکنی بسوزذ؟ می بینی هی مچاله می شود در خود. می بینی هی مچاله می شود در خود. می بینی به پات می افتد. راه می دهی که از زیر ناخن پاها نشت کند در تو. طبیعتت شده که این کنترین کار توست در قبال او. خوب که به قالب تنت در تو نشست تیغ آفتاب هزیمت کرده است. پس آرام آرام از زیر ناخن پاها خودش را می کشد بیرون. اما اگر نکشید؟

 این همان بلائی بود که در آن روز تابستانی سال هزارو سیصد و چهل و هفت بر سرم فرود آمد. همان وقتی که مثل همیشه ایستاده بودم تاسمیلو بیاید و نامه محبوب را بیاورد. فقط چند لحظه طول کشید. همان چند لحظه های که تیغ آفتاب درست به فرق سرم می کوبد. چهارده ساله بودم. فقط.

وقتی سمیلو دست خالی رسید مقابلم، همان دهان کلید شده اش و همان درخشش خیسی که مثل گرداب در نی نی چشمانش کافی بود تا تمام وجودم را دستخوش زلزله ای دهشتناک کند. سمیلو گریخت، با بغضی که مثل آتشفشان دهان گشوده بود. می دوید و می گریست و من توفان زده، بی آنکه توان واکنشی داشته باشم، به چشم خویش یدم که سایه ام در من ماند. و مرا از زیر ناخن پاها بیرون کرد.

تو حق داری برنارد که "خود ویرانگر" بنامیم، اما من حق ندارم به کسی بگویم که اگر دائم با خودم می جنگم، که اگر هماره بر خلاف مصلحت خویش عمل می کنم، از آن روست که من خودم نیستم. که این لگد ها که دائم به بخت خویش می زنم لگد هائی است که دارم به سایه ام می زنم. سایه ای که مرا بیرون کرده و سال هاست غاصبانه به جای من نشسته است.


خلاصه داستان ‘همنوايی شبانه ارکستر چوبها’ در بی بی سی

‘همنوايی شبانه ارکستر چوبها’، رمانی فراسوی مرزهای واقعيت

گفتگوی رادیو زمانه با رضا قاسمی

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 14:38 توسط حامد |

خیلی پیشترها، وقتی که حتی خودم هم یادم نمی آید کی بود، فکر میکردم شهرها ترتیب دارند. مثل عددها که مثلن، یک دو سه ... . زابل زاهدان مشهد تهران! عددها را تا خیلی بلد بودم بشمارم اما از شهرها همین چهار تا. زابل اول بود، چون شهر خودم بود و زاهدان و مشهد هم خانه ی خاله ها و عمه ها و ...! تهران هم که شهر معروفی بود و لابد باید توی لیست شهرها جایی میداشت بالاخره. نمیدانم کی فهمیدم که شهرها ترتیب ندارند. گذشت تا همین یکی دو سال پیش که جای شما خالی، کنکور جلو بود و ما پشتش. تهران معضلی (با همین ض؟) شده بود! دل من هم، تهران میخواست و رشته ی مورد علاقه ام!
زاهدان، شدم دانشجو. از آن مانده و از آن یکی رانده!

دانشگاه هم که لابد همه رفتید. می روی که الف شوی و زود تمام کنی و ارشدی، تخصصی، چیزی، قبول شوی! بعد ترم بالایی ها نگاهی میکنند و خنده ای میزنند که هاهاها! معارفه و خوش آمد و خلاصه همین گل و بلبل های اولش. توی این حال و هوا بود که خاطره ام یادم آمد، همان که فکر میکردم شهرها به ترتیب اند. انگار شهرها چپه شده بودند. تهران اول بود و زابل آخر! گروه ما، دو نفر زابلی بودیم. معارفه ی بیشتر گروه ها را رفتم! بیشتر زابلی ها دوست نداشتند بگویند زابلی اند ...!

گذشت. خیلی پیش آمده که دلم بخواهد پیش آمدهای زندگیم عوض شوند. اما همیشه می ترسیدم از اینکه بخاطر این معاوضه تجربه ها و موقعیت های اولی را از دست بدهی و در دومی بدست نیاوری شان. مثلا اینکه به جای زاهدان، تهران قبول میشدم. من این تجربه ها را، تجربه های زاهدان را، فکر نمیکنم دلم بیاید با در عوضش، دانشجوی تهران شدن عوض کنم. هر چند آنجا شاید همین تجربه ها و شاید بیشتر از اینها منتظرم باشند اما باز هم ریسکش زیاد است. اگر نباشند چی؟ وسواس! هر چه پیش آید خوش آید ...
یکی آن دورها، ته ذهنم، میخندد و داد می زند که گربه دستش به گوشت ...! این هم شاید یک طرف قضیه باشد. آدمیزاد همیشه خودش را توجیه میکند! بی خیال اصلا. منظورم اینها نبود. هنوز هم قرار است ارشد تهران قبول شوم!
یک سری اعتماد به نفس ها را نداریم. نه اینکه حالا، زابلی بودن منظورم باشد. چند تا از رفقا که رفته اند ممالک خارجه، میگفتند آنجا هم همین آش و کاسه سر ایرانی بودن است. نمیدانم، تو بگیر یک وقت هایی لازم باشد اما ... . مثلا الان اگر میشد من حاشا کنم که ایرانی ام، میکردم. چرا؟ آنتی ویروس جدیدم، آنلاین، آپدیت نمی شود. میگوید تو ایرانی هستی. نمیکنیم! اگر مشکل تو این است بالام جان، خب من ایرانی نیستم. ور اَمی غصه خارده؟!
پیچیده تر از این حرفهاست. میدانم٬ میدانم. اما خودم هم گیج شده ام!

عکسش هم هست. همین که الکی خودت را پایین تر ببینی، الکی خودت را بالاتر ببینی ...

خدای نکرده فکر نکنید من خواستم موعظه کنم یا چیزی توی این مایه ها. فقط یکی از تجربه های زاهدانم بود، همین!

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:1 توسط فواد |

 تا حالا شده با خودت فکر کنی چرا زنده ای؟ شاید آره....شایدم نه.....اگه فکر نکردی که نشون میده که فقط یه حیوونه 4 دست و پائی  که فقط به فکر غرایزت هستی....مثل اکثر آدمایی که دورو برت هستن...

نمی خوام وارد بحث فلسفه خلقت و دین و این جور چیزها بشم. چون اولا اینکه هیچ قطعیتی توش وجود نداره. دوما این جور چیزا اساسا بی معنی اند...چون به تعداد آدما  عقاید مختلفی در مورد هستی و پیدایش دنیا وجود داره..پس بنابراین ارزش فکر کردن رو ندارن و چون اساس این دنیا کاملا پوچه...این قضیه نیاز به اثبات نداره.چون با یه نگاه سطحی به گردش بیهوده هستی. کاملا میتونی درک کنی....

بر می گردم به جمله ی اول متنم..تا حالا شده با خودت فکر کنی چرا به جای اینکه مثلا تو زابل به دنیا بیای تو آمریکا به دنیا نیومدی یا تو اسکاندیناویا.....چرا اونا باید تو اوج رفاه و آزادی باشن وتو بد ترین سختی های ممکن رو تحمل کنی...یا یه مقایسه دیگه ...هر سال چند میلیون نفر تو آفریقا از سوء تغذیه میمیرن و اما تو آمریکا به همین تعداد از اضافه وزن!

شاید این حرفا یه کم تکراری بیاد..اما اینا همه درده..دردهایی که روح آدم رو همیشه آزار میده...با خودت میگی اون خدایی که همه میگن عادله کجاست...چرا اینارو نمی بینه...این همه درد تا کی؟ نکنه...

این مصرعی که اول متن آوردم احتمالا خیلی هاتون شنیدین...این جمله حرف بزرگی میزنه...میگه که این دنیا حساب و کتاب درست حسابی نداره وتو واسه زندگیت هیچ اراده ای نداری و تو یه عروسکی توی دست یه خیمه شب باز بزرگ و  فقط شانس و اقبال هست که مسیرزندگی تو معلوم می  کنه...که اگه شانس داشتی می ری آمریکا و اگه نداشتی که که  میری سگدونی...این پوچی رو واست ثابت میکنه...

دنیا شده یه جنگل و حیووناش دارن همدیگرو واسه پول میدرن...واسه شهوت... واسه قدرت ...انسانها از موقعی که تکامل پیدا کردن و به واقعیت وجودیشون پی بردن می خواستن همدیگرو بدرن...ما عروسکا بدون اینکه اراده ای داشته باشیم داریم ای بازی رو انجام میدیم....(بکش یا کشته میشی)این قانون جنگله....کدومشو انجام میدی؟

اما من میگم زودتر از این بازی بیا بیرون...خودتو بکش...تا با آزار دیدن کشته نشی و به این قانون تن ندی.....اینجوری به اون ارباب بزرگ میگی که من دیگه عروسک دست تو نیستم...تو نمیتونی جلوی منو بگیری...میتونی بگی من آزادم.............

 

 

مسعود...اردیبهشت87

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:51 توسط مسعود |

یه کیک و یه آب پرتقال لطفاً! اینو گفت و هزاری رو کوبوند روی پیشخون بوفه. تا پیرمرد سفارشش رو بیاره، به نظرش یه عمر طول کشید. معده اش داشت می سوخت. فوری – با سرعت برق - کیک و آب میوه رو قاپید و اسکناس های نیمه پاره رو مچاله کرد و چپوند توی جیب هاش.

 

هوای آزاد که ریه هاش رو قلقلک داد، ناخودآگاه با چشم هاش دنبال یه گوشه ی دنج گشت تا بره و خودش رو اون تو گم کنه. خیلی زود هم پیداش کرد. مثل توی فیلم های علمی – تخیلی، از نوک بینی اش تا اونجا رو یک خط فرضی قرمز کشید و عین یک آدم آهنی (احتمالاً از توی همون فیلم!)، صاف راه افتاد طرفش. نشست. پا رو انداخت روی پا، با ولع بسته ی کیک رو باز کرد و نی رو فرو کرد توی پاکت آب میوه.

 

اولین گاز رو که زد، سوزش معده اش خوابید. یه سوزش جدید اما به جاش افتاد به جونش. چشمش افتاد به بچه ها و همین طور که بی اراده می جوید، نگاه شان می کرد که با هم می روند و می آیند و حرف می زنند و می گویند و می خندند. و بدجوری احساس تنهایی کرد...

 

از دیروز تا حالا تونسته بود یک مطلب مهم رو توی هارد کم ظرفیت ذهنش (99.9% مغزش با چرندیات کنکور اشباع شده بود) حک کنه. و اونم این بود که اینجا همه یا هم مدرسه ای اند، یا هم شهری و یا هم ولایتی! و هیچ کس هم تنها نیست! انگار فقط خودش بود که از پشت کوه قاف آمده بود! و همین طور که می جوید و می اندیشید و نگاه می کرد، یک لحظه دلش عجیب برای کوه قافش تنگ شد و فکر کرد که امروز هم باید زیر آفتاب به این داغی از در دانشگاه تنهایی بزنه بیرون... فکر کرد همه اش همین بود؟!! مقصد بی نهایتی که یک سال براش خودش رو به آب و آتیش زده بود؟!! ...و یاد ولایت افتاد، که با آفتاب به اون داغیش هم هیچ وقت دلش تا این حد نمی سوخت. شاید چون ماشین بابا کولر داشت...

 

گاز دوم رو که زد، اول از همه لعنت فرستاد به اون سیستم اتوماسیون مزخرف که چیزی نبود جز یک افه ی بی ریخت آشکار!! و حتی عرضه نداشت واسه کمی زودتر از 48 ساعت قبلش غذا رزرو کنه! (و چند تا حرف زشت هم احتمالاً توی دلش نثارش کرد که کسی دقیقاً نمی دونه چی بود!) و این به آن معنا بود که قراره تا پس فردا هم همچنان مهمان کیک و آب میوه ی بوفه باشه. یاد اون روزی افتاد که با بچه ها رفته بودند سلف مدرسه رو امتحان کنند و قیافه ی دیدنی دوستش را مجسم کرد – که پای اولش هنوز به زمین سلف نرسیده، پای دوم داشت در می رفت. ناخودآگاه خندید. نگاه پرسش گر عابری را نادیده گرفت و فکر کرد که حاضر است روزی دو بار غذای سلف مدرسه را هم بخورد، اما دیگر اینجا نباشد...

 

(از این فکر تکانی خورد، و آفتاب یک هو چنان از پشت شاخه های درختی که رو به رویش بود، خودش را پاشید به تمام هیکلش، که فکر کرد با این همه حرارت جان فرسا، رسیدن به خنکای یک صبح بهاری، احتمالاً محال ترین محال دنیاست...)

 

گاز سوم رو دیگه نزد. بس که غصه خورده بود، سیر بود. حس می کرد، یک هیبت 187 هزار کیلومتر مربعی رو با خودش حمل می کنه و کسی این همه وسعت رو نمی بینه... بلند شد و نی به دهان از لا به لای آدم ها گذشت. به بعضی ها لبخند های الکی تحویل داد و وانمود کرد که حالش خیلی خوب است و لبخند های الکی تر هم پس گرفت. و از کنار بعضی ها چنان گذشت، انگار که نمی بیند شان. و هیچ کس هم نفهمید که در دلش دارد زار می زند و حیاط مدرسه را تصور می کند و صدای داد و فریاد بچه ها را و آفتابی را که هیچ وقت زیر آن احساسی به این بدی نداشت...

 

آب میوه که به آخر هاش رسید، یکهو هول شد. اصلاً حواسش نبود. یک آن حس کرد دیگر چیزی ندارد تا خودش را پشت آن قایم کند و قیافه ی بی خیال به خودش بگیرد. ملتمسانه چند قطره ی آخر را هم آرام- آرام مکید (بلکه به این زودی ها خالی خالی نشود!) و صدای نا به هنجار خالی شدن پاکت که در آمد، دست کشید. بلند شد و چنان با زجر پاکت خالی را گرفت طرف سطل آشغال، انگار که دارد تنها کسی را که می فهمدش، بی رحمانه می سپارد به زباله ها!! و ندید که کسی به طرفش می آید.

 

صدا را که شنید، جا خورد. صاف ایستاد. نگاهی به سر تا پاش انداخت و چشم هاش برقی زد. یادش آمد که روز ثبت نام دیده بودش. پاسخش رو با لبخندی داد و در جواب بازوی کشیده شده اش، دست دراز کرد و انگشتانش را به آرامی فشرد.

- چرا این جا تنها نشستی؟! بیا بریم پیش ما!

...و پاکت آب میوه که هنوز معلق میان زمین و هوا شناور بود، یک آن با سرعت از لا به لای انگشت هاش سر خورد و سقوط دردناکی را تجربه کرد. و شاید یک لحظه با خودش فکر کرد: عجب رفیق نیمه راهی بود!!

 

******

لا به لای بچه ها، بازار پرسیدن اسم و فامیل و رتبه داغ بود. و اینها که تمام شد، نوبت رسید به ولایت! و باز دل و روده اش به هم پیچید از فرط تنهایی... آب دهانش را قورت داد، تمام اعتماد به نفسش را جمع کرد و محکم گفت: «زاهدان!» و زود اضافه کرد: «سیستان و بلوچستان!» و بعد فکر کرد که کوه قافش عجب اسم طولانی ای دارد ها...! توی زبان نمی چرخد... و آرزو کرد کاش کسی این را از نگاهش نخواند!

 

همزمان عکس العمل های همه را زیر نظر داشت. ابرو ها رفته بود بالا و دهان ها کمی باز مانده بود و حرکات به طرز مضحکی، مثل فیلمی که pause  اش کرده باشند، یک آن به سکون رسیده بود. طوری بهش زل زده بودند که حس کرد دارند روی خطوط چهره اش دنبال آثار جرم می گردند. و بعد از آن که چند ثانیه پوارو وار بهش زل زدند و اثری از آلت قتاله نیافتند، یکی انگار سکوت را شکست و پرسش گرانه گفت: «بهت نمیاد مال اون ورا باشی! »

 

سکوت کرد. مثل یک پلنگ وحشی خودش رو آماده ی حمله کرده بود. احتمالاً بهترین جواب می شد یه چیزی تو مایه های: «اصلاً به تو چه که مال کجا هستم و مال کجا نیستم؟؟! همینی ام که هستم!! می خوای بخواه، نمی خوای نخواه!!» اما به جای این پاسخ کودکانه عقلش را گذاشت وسط و با نرمشی ساختگی گفت: «... خوب... توقع داشتی دقیقاً چه جوری باشم؟!»

 

پاسخش چیزی نبود جز یک لبخند شرمگین نامطمئن که فوری خودش رو جمع و جور کرد و تبدیل شد به یک سوال زیرکانه!: «اونجا چه جوریه؟!»

 

...و همه ی حواس ها یک دفعه اونجا جمع شده بود انگار و تمام تمرکز دنیا خودش رو چپانده بود توی گوش های منتظر و چشم هایی که انگار برای اولین بار است دارند می بینند!! تصمیم گرفت کج خلقی نکند. پلنگ را هل داد عقب و یک گنجشک کوچک را جایگزین کرد. نفس عمیفی کشید... و شروع کرد... از خانه گفت، از تفتان نوردی!، از هامون، از شهر سوخته ی خیلی هزار ساله!، از آفتاب، از خاک، از رگبار و از سرزمینی که توی نقشه های جغرافیا بزرگ است، اما توی نقشه ی دل خیلی از آدم ها بدجوری گمنام است ...

 

...و هر واژه ای را که آرام آرام مزه-مزه می کرد و بعد می فرستاد بیرون، به ابروها که بالا و پایین می رفت و چشم ها که بزرگ و کوچک می شدند نگاه می کرد و سرها را که تکان می خوردند و ناشیانه همدلی می کردند زیر نظر داشت و در دلش با آهی عمیق آرزو می کرد که کاش اینها هم یاد بگیرند کوه قافش را دوست داشته باشند...

 

******

نسیمی می وزید. دلش آرام شده بود. آدم های دور و برش زود یاد گرفته بودند. صدای حرف ها و بحث ها شان توی گوش هاش می پیچید. وسط جمع بود و اونجا نبود. چشم هاش رو دوخت به تکه های آبی آسمانی که زیر شاخه های درخت گیر افتاده بودند و آفتابی که می کوشید خودش رو اون لا به لا جا بدهد. سبک شده بود و دیگر چیز زیادی نمی شنید. خیلی قشنگ بود که توی این گوشه ی دنیا هم می تونست از کوه قافش بگه و بدونه که یک روزی بر می گرده و کاری می کنه که اون روز آدم ها با شنیدن اسم ولایتش از شادی دو متر بپرند توی هوا!

 

کیکش رو در آورد و سومین گاز رو زد. فکر کرد که کیک خوردن رو این جوری می تونه تحمل کنه... دستی دستش را کشید تا بروند داخل کلاس. نفهمید هوا خنک تر شده، یا فقط این طور احساس می کنه... 

 

*سوده*

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 17:33 توسط سوده |

 

 

"یریدالله لیبین لکم و یهدیکم سنن الذین من قبلکم"

مظاهر پست مدرنیته در حاشیه فرهنگ سیستانی

گستاخ نوشتاری که در پیش رو دارید بازمانده تلاش جانانه سیستان پریشی است که شراب شب نشینی جانانش را همانا سیستان پژوهی می بیند، درکش تا در کشم، این سیستان من و این شبستان شما!


چاشنی سخن:

 

 شرمساری بر چهره دختر و پسر رسوب داده شده بود، اسحاق که از فوج طوفان شن و گرمای عطش فزا، صورتش را لونگوته۱ پیچ کرده بود آندو را پیش می کشاند. جمعیت در حیرانی خود لال بود، کسی چه فکرش را میکرد ماه جان ای که در پاکدامنی و نیکو منشی زبانزد و گوش شنید همه بود، اکنون به جرم بی عفتی و عانه گزینی بهمراه مسیب –دلباخته همیشگی اش و البته متجاوز در لحظه- در میان پاره های درخت انار– که سراسر خاطرات کودکی اش را بر مغزش می کوبانید- بایستی سوزانیده شود. باری حکم، حکم موسی غریب، پیر آبادی بود، می گفت شب نوروزی که ماه جان خانه شان نیامد خوابش را دیده بود، در حال آبتنی در هامون! مسیب هم آن شب خانه شان نبود، اگرچه پدرش اصرار بر مبرائی و صحرا گذرانی تنها فرزندش را داشت اما آندو در برابر بازخواست سکوت می کردند، چرا؟ شاید این تن و لباس خیس ماه جان در صبح روز بعد و جنین مجنون صفتی با روح چسبیده در رحم او بود که جای شک و شبهه ای را باقی نمیگذاشت ... شعله های آتش، زبان درازی میکردند، موسی غریب دندان قروچه ای نثار اسحاق کرد و چونان خدائی خودخواه با اشاره ای او را دستور به انداختن مسیب در جهنم ساختگی اش داد، اسحاق با ضربه پائی، عزرائیل وار، پسرک را روی پایه چوبینی انداخت تا همه شاهد دگر کشی تدریجی و جان فرسائی اش باشند ... ماه جان همه گریه بود و مسیب همه لخته خون سوخته، نفس هایش بریده بریده و بی نظم میشد. اسحاق پایه چوبین دیگری آورد و ماه جان را با لگدی دلیرانه نقش بر پاره های چوب انار کرد، ... الله نظر با چهره گداخته و کتابی پوسیده در دست، از میان جمعیت سوی موسی غریب شد و با اشاره های گنگ به کتابش جملاتی را به او گفت. موسی غریب در خود پیچید، لنگان و عصا  به دست سوی کوره آدم سوزی اش دوید و ماه جان را چونان میوه ای از میان شاخه های سوزان درختی آتشین بیرون چید، نفس های منقطع اش را نثار جمعیت کرد و در آخرین لحظات زندگی اش اینگونه گفت: کودک در شکم این بانو، همانا هوشیدر ماه است ... جمعیت در حیرانی خود لال بود...

 

            پلپلاسی۲ شو روانه سوی هوشیدر۳ کنون           تا که تیشتر۴ گستراند خوان نم گستر کنون

          ای سپید تمبان۵، چنین زنده کنم نام تو را            سوشیانس۶ را بهر سیستانم بود اخگر۷ کنون

 

۱: سر پيچ باشندگان سيستان        ۲: همان پرستو به بيان سكزي، نماد فره زرتشتي و پرنده اي قديس در ميان عوام سيستاني          ۳: هوشيدر، هوشيدر ماه و سوشيانس، سه موعود آئين زرتشتي مي باشند كه به ترتيب در سه هزاره پاياني دنيا، از سيستان پديدار خواهند شد، اينگونه كه دختر سيستاني در آب هامون آبتني نموده از نطفه اي كه به اذن اهورا مزدا در اين درياچه گمارده شده باردار خواهد شد           ۴: فرشته موکل باران          ۵: همان سپيتامان به بيان سكزي، از نام هاي زرتشت          ۶: ر.ك ۳        ۷: آتش، نماد پاكي در آئين زرتشت


پیش نوشتار:

نه! گفتنم از سیستان نه نشانه ناسیونالیسمی است که می خواهم، نه! گفتنم از پست مدرنیسم نه بواسطه پست مدرنیسمی است که می پندارم، نه! جملات من در لحظه خوانش می میرند و در نخواندن جان می کنند! بل این همه را گفتم و می گویم تا لختی نابودی زادبومم را کند کنم، نه از برای هیجان نوینش، نه! آنگونه که خواهم آورد به عکس سلمان رشدی، پست مدرن اسلام ستیز، نشان میدهم پلورالیته دینی را می توان با لعاب اسلام جای داد، پست مدرن به سبک سیستانی، از پلورالیته حمایت میکند، نه از بی قیدی ...، نه!  و این یک معجزه است برای عاجزش ...


بافت دینی:

 

پذیرش پلورالیسم (چند گزینی) دینی: بی گمان این شاخصه فرهنگ سیستانی را بایستی از خیره کننده ترین پتانسیل های آن دانست، تاریخ سیستان کهن و کنون، نمونه های درخشانی از پلورالیسم دینی را بر هر سیستان پژوه رخ می نمایاند، چگونه است که سیستان نشینان این گونه ناي جذب تکثر دینی را داشته و دارند؟ آیا این به جاست که مهر "بی تفاوتی دینی" را بر پیشانی باشندگانش بکوبانیم؟ خیر! آنچه مسلم است و مشهود، سیستانیان از همان ابتدای دین مداری، پای بندی دلیرانه ای را نشان داده اند. بی شک دین زرتشت بدون پشتیبانی ایشان اکنون منقرض می بود و یا در روزگار خلافت بنی امیه که دستور لعن علی بن ابیطالب در نمازها و عبادات بر همه واجب گشته بود، این تنها سیستانیان غیرتمند بودند که حتی با تن دادن به تراشیده شدن موی سر زنانشان، دست به حمایت از این حماقت نزدند و نخواهند زد!

پست مدرنیست ها دو دین "بودائیسم (ذن بودیسم)" و "هندوئیسم (ودائی)" را به عنوان مکاتب مذهبی پذیرفته خود می دانند و بر این باورند که خصوصیات فلسفی این دو، می تواند تفاوت ها را در دنیای کثرت گرای اکنونمان به خوبی جای دهد، من به جای طرح تئوری در این زمینه، رویکرد عملی را موجه می دانم و توجه ها را معطوف به بافت  دینی سیستان کنون می کنم، اینک نمونه هائی زنده از حضور ۶ دین (البته به ظاهر) متفاوت در فرهنگ عامه باشندگان سیستان:

۱- مسیحیت: - سنت دست بستن به شیوه مسیحیان (و بودائیان) (واژه نامه سکزی، جواد محمدی خمک، ص ۱۹)

               - مراسم رمضانیکه (Remazonika) آنجائی که کودکان در شب های ماه رمضان، درب خانه ها رفته طلب اغذیه می کنند، این رسم شباهت عجیبی را با بخشی از مراسم هالوین (Holloween) نشان میدهد

                - سیندرلای سیستانی، در اين باره رجوع كنيد به افسانه بي بي سه شنبه كه در آن دختري كفش طلايش را گم مي كند و ... (مقاله سيندرلا و افسانه سيستاني، كتاب ماتيكان سيستان، جواد محمدي خمك)

                - شانه بين (Shona bi) اصطلاحی است بهر پیش گویانی که با نگریستن بر استخوان کتف گوسفند پی به امور آینده می برند، مشابه آنچه در روم باستان انجام ميشد (ر.ك به وا‍ژه نامه سكزي، جواد محمدي خمك، ذيل واژه "شونه بي")

۲- بودائیسم: - (همانطور که گفته شد) سنت دست بستن به شیوه بودائیان

                 - عروس دم بخت بایستی در حین مراسم حنابندان، دست ها را در میان سینه بسته چشمانش را ببندد و سخنی نگوید، در این باره قضاوت با شما (من اسمش را میگذارم: سرور عارفانه)

                - در سیستان به فرد شایسته ونیکو منش بود (bud) گفته می شود، این اصطلاح ما را نا خوداگاه به یاد بودا پیامبر هندوان می اندازد (در این باره ر.ک واژه نامه سکزی، پاورقی ص ۷۴)

۳- گریگوری (مذهب اکثریت ارمنی ها):   - به استناد تاریخ موسی خورنی، گریگور (همان جرجیس نبی) فرزند "آناک" از خاندان سورن (اشراف سیستان در دوره ساسانیان) می باشد

                 - در حکایتی به نام شغال سیستانی، از قديس بودن جرجيس نبي سخن رانده شده

۴- یهودیت: در بیان عوام سیستان روایتی موجود است که طبق آن در سنارود (از شاخه های اصلی رودخانه هیرمند) مرد شبانی شبانه از سوی خدا به پیغامبری برگزیده می شود، این روایت ما را به ماجرای موسی نبی و قومش در صحرای سینا رهنمون می سازد (خال کجک، غلامعلی رئیس الذاکرین دهبانی، ص ۴۵) نمونه های دیگر یهودیت را بطور مفصل تر دربند بافت نژادی بنگرید.

۵- زرتشتی: دراین باره مستندات فراوانی خود نمائی می کند، در این جا نمونه های ویژه و زنده آن بیان می شود:

              - پلپلاسی (پرستو در بیان سیستانی) و قداست آن (همانا نماد فره زرتشتی)

              - بر پائی سفره بی بی حور، بی بی سه شنبه و بی بی نور و در آن راه اندازی آتش به سنت زرتشتی، توجه به این نکته که موعودان زرتشتی ۳ تن می باشند و از کعبه سیستان بر می خیزند نیز در این جا حائز اهمیت است، در این باره بطور مفصل تر بند بافت فرهنگی را بنگرید.

            - آئین های مربوط به بزرگداشت خواجه غلطان که مقبره آن در کوه خواجه است و به سبک آئین زرتشت انجام میشود (کندو، غلامعلی رئیس الذاکرین دهبانی، ص ۵۸ و ۵۹)

            - احترام به گونه ای همیشه سبز از درختان گز با نام محلی کورگز (Kor Gaz) شبیه درخت سرو که در آئین زرتشت تقدس ویژه ای دارد (جی پی تیت، سیستان)

             - قسم خوردن به سوی چراغ

             - به تقدس نگریستن در آب "کیانسه" ( نام باستانی دریاچه هامون، موعود خیز زرتشت)  

             - پختن نان قلیفی (Qle:fi) در نوروزگان به سبک نان "درون" زرتشتیان در جشن فروردگان ایشان

             - عدد ۳ مقدس ترین عدد در میان سیستانی هاست: اوقات ویژه ای که برای عزاداری پس از در گذشت شخصی گمارده می شود عبارتند از روز سوم، هفته سوم (Safta) و ماه سوم. پاگشائی داماد، روز سوم پس از عروسی اش می باشد. اسم گذاری نوزاد موسوم به "شب خیر" در روز ششم پس از تولد انجام می شود (دو در سه) و ... . ومن این تقدس را به آئین زرتشت منسوب می کنم، سه موعود زرتشت از سیستان بر می خیزند (نیز کمدی الهی دانته، مجموعه ای از سه بیتی هاست که به واسطه سه جهان ـ بهشت، دنیا، جهنم ـ اینگونه گمارده شده). 

۶- اسلام: بی گمان اسلام و مذهب تشیع آن در سیستان نوین، دین غالب می باشد و دیگر نیازی به بیان شواهد و نشانه ها وجود ندارد، گفتنی آنکه در "اسلام به سبک سیتان" نمونه هائی فراوان و در خور تعمق از حضور عناصر ادیان کهن وجود دارد، چنانچه که در اکثر آنچه بعنوان مستندات ادیان دیگر در بالا ذکر شد، تو گوئی این همه با تزئین دین اسلام اجرا میشود (پلپلاسی و اعتقاد به آب بردن آن برای حسین بی علی در صحرای کربلا، سفره بی بی سه شنبه و ادای نماز، خواجه غلطان خود از امام زادگان است و نیز بنا به گفته کتاب احیاءالملوک همانا دانیال نبی می باشد، شونه بي در عيد قربان سخن از آینده نی راند، سنت دست بستن پس از حفظ کامل سوره شمس اجرا میشود _ جدا از حضور اسلام، یهودیت و مسیحیت در این شیوه، من حضور دین زرتشت را نیز در آن میبینم چرا که شمس همانا تجلی گاه فروغ زرتشتی است و این مثال را نمونه کاملی از پلورالیسمی میبنیم که پست مدرنیسم امروزی در به در عملی کردن آن است_  و ...)

در کتاب آموختن از لاس وگاس نوشته چند تن از متقدمین جنبش پست مدرنیسم آمده که : تصاویر مختلف و نمادهای گذشته تاریخی را در قالب کولاژی نوستالژیک به گونه ای افراطی بکار بگیرید ... باری دوستان، آیا چنین پذیرش پلورالیته دینی در فرهنگ مهجور سیستان نوین حیرت آور نیست؟


بافت زبانی:

۱. عقب گرد زبان محاوره به گونه کهن آن: بیش از ۱۰۰۰ سال از تاخت تازی ها به سرزمین پارس ميگذرد، در اين مدت (و نيز تهاجم مدرنيسم غربي در صده اخير) خلوص زبان پارسي به كمتر از ۲۰٪ تقليل يافته; آنچه بر من سيستاني موجبات حيرت است بازگشت زبان عاميانه كنوني به فرم كهن (كه مظاهر آن را در بيان سكزي كنوني همچنان مي بينيم) مي باشد; فردريك جيمسون، پست مدرنيست ماركسيست، نياز به همسان سازي گذشته و حال و آينده مان را مطرح مي كند (البته با غرض تائيد ماركسيسم)، لكن او در اين اعتقاد خشن خود كه مي گفت دنيا توسط نيروهاي تاريخي، جفاكارانه هدايت مي شود مي ماند; من گستاخانه بر او مي شورم و اين نيروها را كهن گرا، مثبت، داراي روح كودكانه و در تقابل با ستيز جريانات پوچ نوين مي دانم، ضمن آنكه ژان فرانسوا ليوتار، ماركسيسم را نوعي فرا روايت مي داند: جيمسون را به فراموشي بسپاريد! آنچه در زير مي آيد نمونه هائي از گرايش زباني باشندگان پارسي زبان پاي تخت به فرم سكزي (سيستاني) را بر ملا مي سازد:

- ابدال مصوت " آ " به "او" : خانه = khona = khune / آسمان =  Asmo = Asemun / بام = bo:m = bum  (تلفظ اولی معیار فارسی و دومی معادل سکزی آن است)

- عدم تلفظ صامت "ح" : فهمیدی؟ = bfamidi = famidi / چهار = chAr = chAr / بهت (به تو) = bet (معادل سکزی به سبک دیگریست) / محمد = Ma:mad = mammad / کتاب ها = katAba = ketAbA

- عدم تلفظ "ی" وسط کلمه: حیف = e:f = hef /

- شباهت در گونه امر بعضی افعال: بیاور = byAr = biyar

- حذف حرف آخر در بعضی کلمات {که عمدتا از واجگاه نزدیک "د" و "ت" و "س" و "ز" و ... باشند}: شود bsheya = beshe / هست = a = ha / هنوز = a:nu = hanu

- ابدال "د" به "ت" : می زندش = mizanatesh (معادل سکزی به سبک دیگریست)

- در بعضی عبارات ادغام شده: تو هم = ta: = tam

- حذف "ر" در نقش نمای مفعولی "را" بعد از واژگان مختوم به صامت: کتاب را = katAba = ketAbo

- ابدال "ب" به "و" خلاف جهت درخت واژگانی: باز کن = vA: ko = vA ko / برداشت = vardesh = vardAsh

 

۲. پراكندگي و آنارشي زباني:

يكي از شاخصه هاي پست مدرنيسم را "پراكندگي و تضادش با تمركز گرائي" مي دانند، نيز  "آنارشي و تضادش با حضور سلسله مراتب" (به سوي ادبيات پست مدرن، ايهاب حسن، ص ۲۶۷ - ۶۷)

  ۱-  زبان شناسان طي طبقه بندي اي كه براي زبان هاي مختلف دنيا چيده اند، زبان سكزي نوين را در شمار خانواده زباني هند و اروپائي قرار مي دهند، اما من مي خواهم بدانم چنين زبان شناساني در مقابل تشابهات خيره كننده اي كه بين زبان باشندگان سيستاني و ساير خانواده هاي زباني در دورترين نقاط دنيا مي آورم چه خواهند گفت؟

 - در بيان سيستاني، دو نوع ضمير اول شخص جمع داريم كه بسته به شامل شدن مخاطب سخن، نوع صميميت آن (من شما = مشما meshma) بكار برده ميشود، در غير اين صورت همان "ما" مي باشد; نمونه اين كاربرد ويژه و البته پركاربرد زباني را در زبان هاي "مالزيائي - پولينزيائي" ، "باميلكه كامرون" ، "آينوس ژاپن" و نيز زبان هاي "بومي آمريكاي جنوبي چون: گواراني، كيچوائي و ..." مي توان ديد! (به نقل از كتاب زبان هاي مردم جهان، ميشل مالرب، ص ۶۲)

 - در زبان اندونزیائی برای ایجاد قید، کلمه ها را دو بار پسشت سر هم بکار می برند: kira = ارزیابی => kira kira = تقریبا . نیز از این خاصیت برای جمع بستن هم استفاده می شود: anuk = کودک =>       anuk anuk = کودکان. هر چند که این کاربرد را در پارسی کنونی هم داریم (تیکه تیکه، کم کم و ...) ولی در سکزی بسیار سرشار می باشد.

 - برای ساخت فعل آینده در زبان اندونزیائی از "mou" استفاده می شود: saya mou dotang = من خواهم آمد، در سکزی هم اینگونه است: me mo omdano = من خواهم آمد

 - معادل شکم در زبان ژاپنی hara و در کره ای کهن para و در اندونزیائی perat می باشد، در سکزی می شود prat

   ۲- ضرب المثلي سيستاني مي گويد: دو از يك بهتر است! (در اين باره قضاوت با شما)

   ۳- بررسي شبه جمله هاي موجود در اين زبان نيز در خور توجه است، اين كه براي چند معني و حالت دروني متفاوت وگاهي متضاد از يك واژه ابتدائي استفاده مي شود، بعنوان مثال داريم:

 - "بابا" در بيان: تعجب /baba/ ، لذت وافر /babbo/ ، تاثر و تاسف /ba:be/ ، انتقاد /:baba/ و ...

- "پكه" در بيان: بي ميلي /paka/ ، تمسخر /poka/ ، انتقاد /pikya/ و ...

- "واويلا" در بيان: مصيبت /va:ve:la/ ، تعجب vavilla// ، پشيماني /vavela:/  و ...

 

۳ . تقويت نشانه شناختي مفاهيم:  

فرديناندو سوسور، زبان شناس برجسته سوئيسي معتقد است كه معنا در زبان از طريق مجموعه اي از آواهاي متناظر با مفاهيم توليد نمي شود، بنا به عقيده وي هيچگونه تناظر طبيعي بين آواي "پروانه" و "مفهوم پروانه" وجود ندارد، بلكه مطابق با نظريه او، زبان عبارت است از نظامي از تفاوت ها كه در آن پروانه در كنار مفاهيم وابسته اي چون گل و باغ و حشره و ... مفهوم پيدا مي كند. كارل ماركس عقيده بر اين داشت كه اشياء نه به لحاظ برآوردن نياز ما كه براي ايجاد تمايز اجتماعي و رخ نماياندن آن ارزشمند است; لكن ژان بودريار، ديگر پست مدرنيست فرانسوي، اين عقايد را پائين آوردن سطح ارزش اشياء مي داند و از شي گونه تر شدن انسان ها (object like) و مفاهيم آن مي رهد ،... در اين باره سخن ها فراوان گفته شده باري ايده اي كه از فرهنگ سيستاني مي توان كسب كرد اين است كه در زبان باشندگان اين خطه، انواع و اقسام شي ستيزي به منظور تقويت بنيه نشانه شناختي و افزايش مجموعه مفاهيم وابسته به هم سوسوري وجود دارد; بعنوان مثال به "پروانه" مي گويند "آخوندك! (akhondak)".  با اين كاربرد ترفند گونه، مجموعه مفاهيم متناظر وابسته به هم به طرز شگرفي افزايش پيدا مي كند، چرا كه اگر قبلا پروانه در مجموعه "گل و باغ و حشره و ..." مفهوم سوسوري پيدا مي كرد، حال مجموعه بزرگ تري شامل حال آن می شود "آخوند، دين، معنويت، عمامه و ... + گل و باغ و حشره و ..." . مثال هاي ديگر از اين دست:   محمد دمك (maddemmak) = نوعي پرنده  / زن مير (zane mir) = نوعي حشره  / موشكه خدا  (mushke khoda)= نوعي حشره  / سوسكي (suski) = كبوتر بال سياه  / و ... و نيز امثال:  مورچك (مصغر مورچه) = فلفل سياه  / مرده چشم (marda cha:sh) = خيره سر / ناخنك (مصغر ناخن) = زايده در چشم  / بد لجام = بد دهن  / و ... (در اين باره مثال هاي فراواني وجود دارد و بيشك بايست بيان سكزي را از اين لحاظ جز غني ترين زبان هاي نشانه شناخت، شناخت!) 

 

 ۴- خلسه انفعالی:

 پوشیده نیست که در بیان سکزی و حتی فرم کنونی آن خلوص زبان پارسی چشمگیر است، باری بعلت هجوم خوارج در زمان خلافت علی بن ابیطالب به سیستان زمین و اسکان ایشان (حتی امروزه هم چندی از قبایل سیستانی را از نژاد خوارج کهن می دانند) در مواردی واژگان عربی بطور غیر عادی در میان واژگان پارسی و سکزی کهن خود نمائی می کنند، این در حالیست که در گویش های مشابه دیگر، معادل فارسی آن واژگان کاربرد بیشتری دارد، بعنوان نمونه واژه "دانستن" و مشتقات آن در سکزی یافت نمی شوند و معادل عربی آن یعنی "فهمیدن" به کار برده می شود اما در گویش بلوچی و کردی و ... همان دانستن (البته با ابدال "د" به "ز") همچنان کاربرد خود را حفظ کرده. نیز در این بیان به جای "مردم" از "خلق" بهره برداری می شود (البته بیشتر بهر اغراق در توصیف جمعیت)، همین طور به جای "آرام" واژه "قرار" را داریم. برای "ازدواج" نیز "وصلت" را داریم (با اینکه هر دو عربی اند اما امروزه کسی از وصلت برای بیان ازدواج استفاده نمی کند). درنگ بر این خلسه انفعالی زبانی باشندگان سیستان در مقابل این چند واژه (معدود اما بنیادین) عربی در خور تعمق بیشتری است، قضاوت با شما.

 

بافت فرهنگی: 

۱. خلا حضور يكپارچه فرا روايتي (Meta Narrative)  واحد و كارناوال روايت ها:

نمونه هائی در فرهنگ عامه باشندگان سیستان دیده می شود که تناقض عجیبی با به ظاهر روایت های کلان مرسوم در سایر فرهنگ های دور و نزدیک آن رخ می نمایاند به عنوان مثال: 

 - خاج خدری: به نشانه هائی گفته می شود که بطور غیر عادی و مادر زاد در بدن افراد پدیدار می گردد (مثل  انگشت زیادی) و علت آنرا به مادر کودک منسوب می کنند چرا که معتقدند وی در هنگام بار داری بعضی پرهیزها را نکرده و عملی مذموم را مرتکب شده و البته عجیب این است که می گویند برای شفا دادن بعضی بیماران، خاج خدري را بر تن ايشان مي مالند (باري جواد محمد خمك در كتاب ارزشمندشان واژه نامه سكزي احتمال مي دهند اين خدر همانا خضر نبي مي باشد) البته من برخورد و تصادم اين دو روايت كلان (ناپرهيزكاري و شفا دادن) را غير تصادفي ندانسته آن را به فال نيك مي گيرم چرا كه تصور كنيد كودكي با نقص خلقتي را كه در جامعه مورد آزار روحي واقع مي شود اما در فرهنگ سيستاني آن را مايه شفا مي دانند!

 - گاو بازي: در تاريخ سيستان آمده كه يعقوب شاهنشاه به منظور سرگرمي گاوان را به صحن قصر مي افكنده تا همديگر را در افكنند! (تاريخ سيستان، تصحيح ملك الشعرا بهار، ص ۲۷۲) كه اين خود با تقدس باستاني گاو در نزد سيستاني ها تعجب بر انگيز است.

 - امام زاده يعقوب ليث! : در كتاب ماتيكان سيستان (جواد محمدي خمك) آمده كه مقبره اي در خوزستان وجود داشته با خط عربي پوسيده اي بر آن نام يعقوب ليث حكاكي شده بود (ايشان پس از سالها پاسداري و زنده داشت هويت پارسي در جنگ با تازي ها در اين مكان شهيد ميشوند) اما مدت هاست كه كه ازآن به عنوان امام زاده فلاني ياد مي كنند !؟...

 - ترانه "مادر، اين منم، دخترك تو!" : همانگونه كه در پست قبلي ام آورده ام، ادغام رقص وشادي و سرو صداي كوس و سرنا با خواندن شادي وار ترانه اي با مفهوم كاملا غم فزا و ازدواج گريز را مي بينيم.

۲. هزل كنائي و مهوع:

شايد بيسترين آوازه فردريك جيمسون به خاطر تمايزي باشد كه وي بين تقليد سبكي (parody) و تقلید هزلی     (pastiche) قایل است (یعنی کارناوال در هم و برهم، هزل آلود و نيشداري از نقل قول ها و استنادات نا همگون) نيز بنا به عقيده چارلز جنکز، پست مدرنيستي كه سايرينش را مدرنيست هاي متاخر مي دانست نه پست مدرن، پست مدرنيست تكنيك هاي فرا روايتي را به جاي كنار گذاشتن، نفي و يا طرد; به گونه ای شاد، سر زنده، هزل آميز و كنائي بيان ميدارد، واينك چند نمونه سيستاني:

 - ترانه "مادر، اين منم، دخترك تو!"

- ترانه "در بازكنيد، در بازكنيد!" : نیز مراسم حنایندان به سبک سیستانی بدین گونه است که عروس و خانواده اش پشت درب اتاقی می مانند و خانواده داماد با ذکر بیت شعری چونان "در بازکنید، در بازكنيد! حنا مياريم بر شما" (از آنجا كه ابيات از سكزي بودن تام به دور بودند از علائم آوانگاري لاتين استفاده نشد) طلب عروس مي كنند، اما خانواده عروس در جوابش با ذكر بيتي چونان "حناي شما شما مال شما!   ما زن نداريم بر شما" از انجام اين مطالبه سر باز مي زنند; این اصرار تا آنجا ادامه می یابد تا درب اتاق گشوده شده خانواده عروس خود را تسلیم کنند! (این مراسم، بيش از همه مرا به ياد افكار ژان بودريار و مبحث "خلسه فرا روايت ها" ي او مي اندازد، توضيح بيشتر در ادامه)

- ضرب المثلي سيستاني مي گويد: "گوساله ات پاي سگ مرا گاز گرفت!" در اين باره قضاوت با شما

۳. فريفتگي و اغوا:

فريفتگي داغ: ژان بودريار، در كتاب "درباره فريفتگي" عشق را جولانگاه سخن تازي هايش مي بيند، او با اشاره به عشق هاي فرماليته كه مستلزم تبادل اشعار عاشقانه، پنهان كردن رخساره شرم آگين، سر به زير افكندن و چشم را به حالتي غمگنانه به پائين دوختن پس از انداختن نگاهي دزدكي و زيركانه، نيمه برهنگي ها، خنده هاي نرم، حسادت ها، گريز ها، پا پس كشيدن هاي ساختگي، نيمه تسليم كردن خود و ... بود (اين ها را همانا چيزي ميدانم كه در ترانه "در بازكنيد، در باز كنيد" رخ می نمایاند). اين بازي بر به تعويق انداختن ها و تعلل هاي بي پايان متكي بود (بر به تعويق انداختن سكس عملي)، بر كش دادن ها و بر ساخته اغوا و فريفتگي. بودريار "اغوا" را جرياني زنانه و مؤنث مي داند نيز "سكس" را جرياني مردانه و مذكر مي بيند كه هماره حول آلت رجوليت، كاملا طبيعي و غير بر ساخته دور مي زند، حق با فرويد بود: تنها يك جنسيت تبعيض آميز واحد وجود دارد، يك ليبدوي واحد: نرينگي (درباره فريفتگي، ص ۱۶). باري اين فريفتگي، فريفتگي اي داغ است، متكي بر تصنع، آرايش، مد، عرضه شانه يا بازوان يا سينه ها زير لباس توري سياه و تنها از طريق چنين فريفتگي اي است كه مذكر و نرينگي را مي توان بر انداخت.

فريفتگي خشن: بودريار، در ادامه كتاب درباره فريفتگي و نيز اثر ديگرش "آمريكا"، عقيده خود را مبني بر تسلط فريفتگي سرد نيز بيان ميدارد، فريفتگي ناشي از تمثال ها و تصاوير ساختگي ناشي از فيلم ، ماهواره، اينترنت، مد و... . نوعي خودفريفتگي كه طي آن با غرق ساختن خود در اين دنياي وهم آميز ، كه در جهت انفعال نرينگي پيش مي روند، موجبات اغوايمان را فراهم مي آورم: نوعي خلسه و نشئگي انفعالي! من با گستاخي پا جاي پاي بودريار مي نهم و نوعي ديگر از فريفتگي رابا اشاره به بافت جغرافيائي زاد بوم خود مطرح مي كنم: فريفتگي خشن (توضيح كامل در بافت جغرافيائي)

۴. وانموده ها:

وانموده در ديد بودريار، نسخه هائي از اشياء يا وقايع واقعي هستند; وی در کتاب "در سلسله مراتب وانموده ها" به توصیف و تشریح این نکته می پردازد که چگونه مناسبات بین واقعی و وانموده اش در طول تاریخ دستخوش تغییر و تحول و انبساط شده است; در اين جا ۲ نمونه از "وانمودگي" هاي در خور تعمق را در فرهنگ سيستاني بيان مي گردند:

- وانموده سيستان: از يك سيستاني در باره سيستان بپرسيد، در غالب موارد تجلي احساسات سيستاناسيوناليسمي اش شما را انگشت به دهان خواهد كرد! باري، سيستان نوين ديگر نه آن سيستان كهني است كه براي زرتشت نبي، عربستان بود براي محمد نبي; كه براي زبان پارسي جعفر بن محمد بود براي تشيع، كه ... . در چند دهه اخير، خدمات فرهنگي ارزشمندي از جانب فرهيختگان سيستان پژوهي چونان جنابان "رئيس الذاكرين (دهباني)" ، "محمدي (خمك)" ، "افشار (سيستاني)" و ... به نسل سيستان سر در گم كنوني عرضه شده و بايد نيز كه بشود. با اين حال مي خواهم گستاخانه بگويم و بدانم كه چرا ايشان در ديار خود نمانده اند و نمي مانند؟ آيا آنها سيستان را نه به عنوان يك خطه جغرافيائي و فرهنگي كه وانموده اي از آن را مي خواهند؟ دوستي در جواب اين سخنم گفت: آيا خودت وقتي در شهرت بودي و مي بودي، باز هم از اين سيستان پژوهي ها مي كردي؟! 

- وانموده خواجه: بودريار، نيز شمايل بتي از "مدونا" را فرض مي كند كه در معبدي بهر تعبد گمارده شده; چهار رفتار ممكني را كه يك راهبه در مقابل آن مي تواند ابراز دارد عبارتند از:

۱: بت پرستي (بت بيانگر واقعيت)                   

۲: بت شكني هزل آلود (چرا كه بت واقعيت را پنهان مي كرد)

۳: خشم صرف (چرا كه بت واقعيت را منحرف مي كرد)

۴: بت نه بت كه فرا واقعيتي از بت است، چيزي غير از بت، جايگزين آن و حتي بيش از آن و اين همانا ايده پست مدرنيسم است.

باري، در سيستان كوهي منسوب به خواجه سر بر آورده و در خود مقبره امام زاده اي منسوب به جعفر بن علي را داراست; سخن اين است كه اگر مقبره را از نزديك بنگريد با منظره اي غير عادي رو برو خواهيد شد; تابوتي بسيار بلند و طويل، شيب دار، در كنارش ابزار تفال و ... . ضمن آنكه سيستانيان بر اين باورند كه وي همانا دانيال نبي است، عده اي نيز مي گويند اين همانا شاهنشاه يعقوب ليث صفاري است، نيز ظهور سوشيانس را از اين مكان مي دانند و ... . مضاف برآن، اين مقبره در انتهائي ترين مكان در دسترس كوه گمارده شده و براي زيارتش بايست مسافت نسبتا طولاني اي را در كوه بنورديد! باري، به نظر شما اين همه كدام يك از ۴ مورد ذكر شده بودريار را واگويه مي كند؟!

۵. شالوده شکنی:

دریدا را به عنوان پست مدرن شالوده شکن می خواننند، او از جبر اسلوب جامعه می رهد و از گله سیاه و سفید ها می رمد. در سیستان، پدر و مادر، این خود ساختگی را دارند که همدیگر را با نامی که خود دوست می دارند صدا زنند: نامی که آن را بر فرزند بزرگ تر خود، خود نامیده اند! و این یک عرف است; جالب تر آنکه این اسم باری بیانگر یک جنسیت خاص است (یا برای پسر و یا دختر) اما پدر و مادر همدیگر را به آن می خوانند، بعنوان مثال پدری که زنش را ابراهیم (BrAe:m) صدا می زند!

 ۶. زن گرائي:

استيوان سيكسري در كتاب در هم روفتن استوديو واقعيت (مقاله سايبر پانك و نورومانتيسم، ص ۱۸۴) در نتيجه آنارشي و معضلات دنياي صفر و يك (كامپيوتري شده) به جايگزين آن مي پردازد، چيزي كه بايستي زميني تر باشد، بيشتر متوجه زنان و ... .ژاك دريدا نيز در ادامه شالوده شكني هايش مركزيت مردانه را مي رهد و عطف به زنان مي كند ... نيز در كتاب فمينيسم پست مدرن مدونا، ادامه اين تفكرات را مي خوانيم، ... در فيلم هاي مدونائي با شالوده شكني نظريات ماهيت گراي جنسي مواجه مي شويم، مرداني با پوشش زنانه، نيز آرايش هاي شخصيتي ديگر چونان مايكل جكسون، اينها همه داد زن گرائي سر مي دهند! (پست مدرنيسم، جيمز ان پاول، ص ۱۴۷-۱۴۴) و اينك نمونه هائي از زن گرائي و بزرگداشت زنان در فرهنگ سيستاني (با اقوام هم جوار مقايسه كنيد):

 - آيكه (Aika) : همانگونه كه خواهد آمد توسط مادران براي كودكانشان خوانده ميشود، اين نه يك لالائيست چرا كه مضامين عاشقانه، سياسي و ... ديگري را نيز در خود جاي ميدهد.

 - ارده (arda) خواني: چار پاره خواني هاي مختص زنان در سوگواري ها

- دايره (DA:ra) : يا همان دف، ساز مختص زنان در شور و شادي هاست

 - رقص چاپ (rakhse ChApi) : سبك رقصيدن مختص زنان در شور و شادي ها

 - چادر(ChA:dar) : در گذشته چنانچه زني چادرش را در ميدان جنگ مي انداخت، كارزار پايان مي يافت (ايرج افشار، ويژگيهاي اخلاقي و نژادي مرد سيستان، ص ۴۸)

 - هم زلف (am zolf) : همان با جناق است در بيان سكزي، زلف در اين جا نماد دو زني است كه خواهر هم هستند)، در ادامه به جاست معادل شيرازي آنرا ياد آور شوم كه مي شود: هم ريش!

 - انوك (Nvakk) : در بيان سكزي، به دو زن كه شوهرانشان برادر باشند انوك همديگر گفته مي شود، در ادامه همين بس كه براي آن معادلي در زبان هاي ديگر نشنفته ام!

 - بي بي دوست ( Bib Do:s) : زيارتگاه مشهوريست در سيستان (مي گويند به علي بن ابيطالب بر مي گردد) منسوب به زني پاكدامن

 - سفره بي بي سه شنبه (Bib Sa Shemma) : سفره ايست براي برآورده شدن دعا به سبك زرتشتي ها، حضور حتي يك مرد، درستي اين سفره را بر هم مي زند!

 - نکته قابل تعمق دیگر اینکه زوال و نابودی سنتی گری و پایانی پای بندی به فرهنگ بومی، بیشتر و زودتر در مردان این دیار در شرف حدوث است (در این باره به روند رو به پایان پوشش به لباس محلی را در بین زنان و مردان می توان مشاهده نمود)، باری در دیگر جوامع، به گمان من، این زنان هستند که زودتر غرق در مظاهر مدرنیته و مظاهر سنت زدائی می شوند.

                                        

 - و در نهايت همين بس كه زن سيستاني همانا نرگس شيعيان (مادر مهدي موعود) است براي سوشيانس زرتشيان!

بافت هنری:

معماری: شاید نتوان در رابطه با معماری سیستانی نظریات پست مدرن را تاویل نمود (و خوب از دید عده ای شاید هم خنده دار باشد) باری من با استناد به مختصاتی که چارلز جنکنز برای معماری مدرن بر می شمارد و بویژه آنکه می گفت ساختمان های پست مدرن دارای شخصیت انسانی هستند، چنین درنگی را بر معماری گونه سیستانی جایز می شمارم! جنکزدر این باره به ساختمانی اشاره دارد که از طریق تقلید از یکی از ساخته های دست انسان (ساعت) بیانگر شخصیت انسانی می شدند; آیا خانه های گنبدی شکل روستاهای سیستان (با شاخص حضوری بادگیر ویژه اش) نیز شما را به یاد فرم لونگوته (سر پیچ) های مورد استفاده باشندگان سیستان نمی اندازد؟!

                                       

 و این گونه، خود بخود مشخصات دیگری از مختصات ساختمان های پست مدرن فرصت بروز می یابد و آن ها چند بیانی بودن، رمز گذاری مضاعف، اشتیاق به محتوا و معنا، گونه معمای پلورالیستی بودن و ... می باشند.

ادبیات:

۱ و ۲ : هزل کنائی و فریفتگی که در بخش بافت فرهنگ عامیانه توضیحاتی داده شد. 

۳ : التقاط و کارناوال روایت های خرد، حضور پارادوکس و خلا حضور فراروایت واحد:

 - فرخی سیستانی: (وفات ۴۲۹ ه.ق) بی شک او را بایستی از ستارگان قدر اول آسمان سخن پارسی دانست; باری با اینگه از خنیاگران سخن فروش و ممدوحان دول مرکزی کراهت داشته و مختصات فرهنگی منفی و متناقضی را در شخصیتش می بینم، این همه را ظاهر امر ابوالحسن علی بن جولوغ می دانم;

کدامین سیستانی به هنگام جلای وطن آن هم برای خود شیرینی شاه سرزمینی دیگر (امیر ابوالمظفر احمد بن محمد والی جغانیان - ماوراءالنهر) این گونه خواهد گفت؟: "با کاروانحله برفتم ز سیستان              با حله ای تنیده ز دل، بافته ز جان!" ... ضرب المثلی سیستانی می گوید "آدم گدای در وطن باشد بهتر است تا جلای وطن کند" نیز داریم "از شهر خود دور شده ایم اما رسم خود را از دست نداده ایم"  .

- آلوکه (Aloka) : در کدامین مراسم شور و شادی دیده اید که سالخوردگان عهده دار شادی فزائی آن باشند و این یک عرف جامعه باشد؟ (آلوکه، ترانه خوانی سالخوردگان زنده دل با مضامین مذهبی، تاریخی و در نهایت عشقی می باشد)

- آیکه: همانگونه که بیان شد مادران آن را لالائی وارانه برای خوابانیدن کودکانشان می خوانند، اما با سوز و گداز عاشقانه  و در موارد لازم با مضامین سیاسی به منظور آگاهی مردانشان درمواردی چون کودتا قصد کودتا، محاصره و اسارت و.. ، کودک را چه به این حرف ها!

۴: مرگ خدا(مرکز زدائی) : این نیچه، بزرگ ترین فیلسوف صده اخیر جهان بود (رسوب افکار او را در آموزه های ژاک دریدا هم می توان دید،شالوده شکنی) که با اعلان مرگ خدا، مرگ ارزش ها و مرگ فرا روایت ها ی کلان لیوتاری، جهان فلسفه را به ابداع تفکری دیگر بر آشفت، اگر ابرمرد های او نیچه، مائو، استالین و... بودند، خرد مرد دیدگان من همان فرخی سیستانی است، فوکو سکسوالیته را به صحبت کردن و نوشتن درباره اعمال شهوانی پیوند می دهد که شامل مقررات ویژه ای برای تمایز جنس طبیعی از انواع انحرافی آن می باشد، لیکن بودریار می گوید: در عصر پست مدرن هر چیزی بصورت سکس در آمده، تصاویر، نموده ها و وانموده های سکسی در همه جه به چشم می خورند: در تبلیغات، مد، فیلم و ...، از اینرو هر چیزی جنسیت است! و اینک این ۴ بیت انتهائی یکی از غزلیات معروف فرخی سیستانی:

                       دوش ناگه برسیدم به در حجره او  /   چون مرا دیدی بخندید و مرا برد نماز

                  گفتم ای جان جهان! خدمت تو بوسه توست   /   چه شوی رنجه به خم دادن بالای دراز؟

                 تو زمین بوسه مده خدمت بیگانه مکن  /   مر تو را نیست بدین خدمت بیگانه نیاز

             شادمان گشت و دو رخساره چون گل بفروخت   /   زیر لب گفت که احسنت و زه ای بنده نواز

قضاوت با شما


بافت موسیقائی و نمایشی: 

۱. غیریت زبانی و کارناوال اندیشه ها:

۱- غیچک (Qe:chak) : ساخت غیچک، خاص ترین و مشهورترین آلت موسیقائی سیستان بدین گونه است که سیم آن را از جنس سیم ویولون، بدنه از چوب درخت توت و تارهای کمونه (آرشه) آن از جنس موی دم اسب می باشد. نظری بر اکولوژی پست مدرن (حاصل تلاش های گری اسنایدر) ندارم، آنچه خود نمائی می کند غیریت زبانی و ریزوم های کاذب کافکائی ای سات در پس این آلت موسیقائی وجود دارد، جالب تر اینکه نقوش اقلیدسی خاصی بر روی بدنه آن طراحی می کنند و آن را با چاشنی طرح هائی از گلیم محلی عرضه می دارند.

۲- رقص شمشیر: هیجان خیره کننده این مراسم پر جنب و جوش و شادی فزا در یک سو و شنیدن بوی خون و شمشیر از دیگر سو بر تماشاچی نوعی خلسه و فریفتگی سرد را بهمراه خواهد داشت و او را در گنگی با صلابتش مسحور خواهد کرد. سرگشتگی، شما با دنبال کردن این مراسم خود را در سرگشتگی رقاصان شمشیر مغروق خواهیید دید. نیم دور، دور کامل، دو و نیم دور و در نهایت دور خود چرخیدن فرد به مدت طولانی بگونه ای که در هر دو دستش شمشیری آخته و عمودی را دارد

                                           

 (و این مرا بیش از همه به سوی شیری رهنمومون می سازد که زمانی در وسط پرچم ایران زمین خود نمائی می کرد و شمیشیر آخته در دستش همانا  نماد شفافیت و گند زدائی می بود). باری این رقص را بیش از آنچه باعث لذت بیننده بدانیم، بایست آن را باعث شادی فزائی خود رقاصان شمشیر دانست!

۳- آیکه و آلوکه: در بافت فرهنگی توضیح داده شد که چگونه بستری برای تهاجم بستر های متفاوت فکری پدید می آورد، نیز دهل (do:l)  که در گذشته بر حسب تعداد ضربات متوالی نواختی علائم حکومتی خاصی را گوشزد میکرد (کندو، ص ۱۱۳)

۲. زن گرائی: ر.ک به بافت فرهنگی، بخش ۶

۳. هم خوانی: جیمسون، مارکسیست پست مدرن، معتقد است در عصر پست مدرن ما نیاز داریم تا جان ها، روان ها و زندگیمان را همشکل و یکسان سازیم (بگذریم از اینکه مارکسیسم خود نوعی فرا روایت لیوتاریست، چرا که عدم اعتقاد به فرا روایت ها خود نوعی فر روایت دیگر محسوب خواهد شد و اینجاست که می توان پی به اختلاف نظر میان پست مدرنیست ها برد!) باری موسیقی به سبک سیستانی رابایستی تلاش و گامی در جهت این ایده دانست، بسیاری از مراسم موسیقائی سیستان با حضور جمع انجام میشود و موارد معدودی را می توان دید که در آن تک خوانی جلوه می کند (تک خوانی های حبیب الله قادر آتشگر که من آنرا  "Gipsy Kings" _شاهنشاه کولی ها_ سیستان می خوانم، را می توان در این جا ذکر کرد). در کنسرت های بزرگ "Rammstein" خواننده به سبک متال آلمانی هم جمعیتی را که تا چندی پیش به منظور بستر روبی رودخانه هیرمند گرد هم می آمدند و با ترانه خوانی های با صلابت خود قوا می افزودند، نمی توان دید! (از جمله دیگر موسیقی های کار در سیستان همانا هنگام دروگری و یا قالی بافی می باشد)

۴. پتانسیل موسیقی پسا پاپ: جنبش موسیقائی راک (و در پی آن متال) و رپ را، جنبش اعتراض می خوانم، اعتراضاتی از جنس دریدا، توماس پینکن و ...، بی شک مختصات زبانی و بیانی سکزی آن را مستعد برای خلق چنین سبکی از خوانندگی می کند: تشدید های فراوان، مصوت های انتهائی بسیار (چیز هائی که در زبان انگلیسی نمی بینیم)، تکیه کلام ها و عبارات خاص سرشار، ابتدا به ساکن های فراوان (همانند انگلیسی) ; نیز خشونت کلامی منحصر بفرد این زبان، گذشته از این من هم ارز خوانندگی به سبک متال را در نوعی از ترانه خوانی سیستانی بنام کور(Kor)  می بینم، رئیس الذاکرین آن را اینگونه توصیف می کند: در پایان خواندن هر مصرع، بیت یا رباعی در ارده خوانی که با صدای کشیده و بلند اجرا می شود، فریاد سوزناکی توام با گریه از گلو بر می خیزد که چون ضجه است و آن را کور گویند (کندو، ص ۷۹) . بعنوان نمونه: 

bgofto ke ferAge tra nbino, bdido

bgofto ke va qorbate nrA, byaftido

bgofto ke va omrekha jedAi nakno

byoma var sareme az namo ke mtarsido


بافت تاریخی : 

در این باره سخن ها فراوان رانده شده، باری کس به تناقضات عجیب نژادی کهن و کنون سیستانی ها نظری نداشته یا نخواسته که داشته باشد! کتاب گرانسنگ تاریخ سیستان (مولف ناشناس) سیستانیان را نواسه های گشتاسب شاه می داند (در جائی خواندم که گشتاسب را همی داریوش کبیر  دانند)، نیز از ایستادن کشتی نوح پس از طوفان در سیستان خبر می دهد (نوح در باور ایرانیان هماها جمشید شاه است)، زرتشت را جد سیستانی ها دانشته اند تا آن جا که ۳ موعود وی از سیستان بر می خیزند و ... . این همه شاید به یک افسانه شبیه باشد تا واقعیت، مورخین سیستانی ها را سکزی یعنی فرزندان سکاهای باستانی (تورانیان) می خوانند، همین مورخین سکاها را از تمئن ستیز ترین و خونریز ترین اقوام آریائی می دانند، باری رستم دستان را توران ستیز ترین مردم می شناسیم، همین رستمی که سیستانی ها بدان افتخار می کنند! تورانی ها بودند که کوروش کبیر را در نوردیدند، ایشان بودند که زرتشت را در حوالی سیستان کشتند و ... . چگونه این پارادوکس های غم انگیز و هزل ناک را جواب گوئیم؟ بگذراید باز بیشتر بگویم، همان تاریخ سیستان اشاره دارد به اینکه سیستان در روزگاران شیوع اسلام، بزرگترین پناهگاه خوارج بود! (وجود واژگان و عبارات عربی غیر عادی را در دل زبان پارسی باستانی سیستانی ها را بایست در هم ایشان جست، هم اکنون نیز چند تن از بزرگ ترین قبایل سیستانی را از نسل خوارج می دانند (از بردن نامشان صرف نظر شد) ... . سیستان هماه مورد هجوم و تاخت اقوام بیگانه بود، سکاها، تازی ها، خوارج، مغولان؛ انگلیسی ها و ...؟ تنها سخنی که نای گفتنش را دارم همانا اشاره به پژوهش های ارزشمند ایرج افشار (سیستانی)، سیستان پژوه  واقع نگری است که در مقاله ای فرض وجود سکاها را بزرگ ترین بدعت مورخین سیاست زده غربی در تاریخ باستانی ایران می داند ... با این وجود سیستانی ها کیستند؟ من گستاخانه بر همه این بیانات  می شورم و سیستانی ها را همانا "بنی اسرائیل" و اقوام یهودی نژاد می دانم، لختی جسارتم را برتابید تا دلایل خود را باز گویم:

۱- ریشه واژه "سکزی" را که به سیستانی ها خطاب می شود نه از واژه سکا که از لفظ اسحاق می دانم، با این حساب سکزی همانا "اسحاق زائی" می باشد. هم اینک هم قبایلی سیستانی وجود دارند که خود را "اسحق زهی" می خوانند {زهی = زائی} یعنی فرزندان اسحاق نبی. نام دیگر اسحاق فرزند یعقوب نبی، همانا "اسرائیل" می باشد، پس لفظ سکزی را بایست دقیقا معادل "بنی اسرائیل دانست!

۲- در سیستان به یکی از شاخه های اصلی رود هیرمند "سنارود" اتلاق می شود. متن زیر را از کتاب خال کجک نوشته غلامعلی رئیس الذاکرین دهبانی (ص ۴۵ ذیل واژه "سنا")  آورده ام:

 معنی این واژه مشخص نیست ظاهرا با توجه به سنارود که یکی از شاخه های اصلی رود هیرمند بوده است این سنا احتمالا با نام محلی مرتبط استُ بیک روایت "آسوکه سنای بو بزوگرد نای بو" بازمانده از افسانه های کهنی است که قبل از اسلام در سیستان رواج داشتهُ این مصرع حکایت از صحرای سینا میکند و مرد شبانی که حتی بز بیمار خود را بر دوش خود حمل می کند و بعد از جانب خدا به پیغمبری برگزیده می شود با این ترتیب ماجرای موسی و قوم او در سینا در فرهنگ مردم باقی مانده است.

۳- سیستانیان شرقی (که در صده گذشته از خاک ایران جدا شدند) خود را از فرزندان بنیامین، فرزند بزرگ یعقوب نبی و برادر اسرائیل می دانند

۴- عده ای از وهابیون این دیار نیز معتقدند ایشان از اصل به موسی نبی باز می گردند

۵- در تصاویری که در کتیبه های باستانی به سیستانی ها نسبت داده شده افرادی با کلاههای بلند (والبته مخروطی) و ریش های تحت فک بافته طویل نشان داده شده، من خاخام های کنونی را مشابه ایشان می بینم:

                                                       

۶- نژاد پرستی و ناسیونالیسم افراطی، هر چند که این گفته را نمی توان مدعائی قوی دانست باری چنین ناسیونالیسمی در این خطه قدری غیر عادی به نظر می رسد

۷- یهودیان کنونی بر این عقیده اند که موسی نبی پیش از زرتشت برآمده و اینکه زرتشتی خود اقتباسی از یهودیت می باشد (من البته این را نمی پذیرم!)، پس مظاهر زرتشتی را در فرهنگ سیستانی می توان همانا مظاهر یهودیت دانست.

۸- عده ای بر این عقیده اند که واژه "بلوچ" از واژه عبری "bloch" گرفته شده، به معنی بیگانه. حداقل می توان گفت رابطه بلوچ ها با سیستانی ها می توانسته زمینه ساز یهودگری ایشان باشد.

۹- "جت Jatt " های سیستانی را جز اصیل ترین ایشان می دانند که تا چند دهه پیش با همین نام از باشندگان سیستان محسوب می شدند (به نقل از واژه نامه سکزی، ذیل واژه جت)، احتمال زیادی وجود دارد که "Jute" های آلمانی هم از تبار همین جت های سیتانی باشند، "یدیش" های آلمانی همانا اقوام یهودی آلمان زمین می باشد، گمان بر این میدارم که این قوم هم از تبار Jute ها باشند، پس خودبخود فرض بنی اسرائیلی بودن سیستانی ها تایئد میشود. همچنین در جائی خواندم که نژاد "German" از کرمان ایرانی ها مقتبس شده، با توجه به اینکه کرمان  و خراسان روزگاری از توابع سیستان بودند، فرض بالا تاییدیه بیشتری می یابد.

۱۰- بعید هم نیست مه واژه "هیلمند" یا همان هیرمند مرسوم، از "نیل" گرفته شده باشد (و حتی بر عکس)

 دانشم مرا بدین اندازه یاری کرد، باری بنی اسرائیل بودن سیستانی ها (و به عبارت بهتر سیستانی بودن بنی اسرائیل های کنونی) جای گفت و شنود بیشتری دارد و خواهد داشت.


بافت تاریخی:

سیستان کنون دیگر نه آن سیستان کهنی است که بسی خوانده ایم و نیوشیدهایمش، امروزه سیستان را ناحیه ای محروم در آریا زمین می شناسیمش، همین سیستانی که بطلمیوس یونانی روزگاری آنرا آریاپولیس می نامید ...، آخرالزمان سیستان نزدیک است: خشکی کیانسه (هامون)، نطفه زرتشت را هم عقیم کرده ; سیستان نوین شده مادر مخدر ایران زمین ; بنگاه قاچاق او، شراره های شرارت مردمان خود و نا خودی اش سوی چشمان را کم کرده ; کژدم های زمین نابایرش پای ترک خورده کشته گران وا مانده را می گزد ; صحبت از سیستان پوزخند گزنده ای را بهمراه خواهد داشت ; کودکانش ساقی بنزین خوران شده اند و... . نابسامانی به سامان است در سیستان! باری، سیستان معمائیست که اگر گشوده شود تاریخ کلان دنیا را پیشگو خواهد شد ... و اینک این پاسخ من بر آن: سیستان هزاران سال از جهان جلوتر است، که با ورود به خاکش پا به آینده تاریخ می نهید! برای روشن شدن بنگرید دنباله سخن را:

- هم اینک فیزیکدانان پرده از حضور بعد دوم زمان و بعد نهم مکان برداشتند، معنی زمان دو بعدی همانا چیزیست که در ماشین زمان می تواند بهره برداری شود، سفر به گذشته و آینده! و به عبارت دقیق تر حضور توام زمانهای متفاوت در زمان حال (بنگرید مقاله اسرار ابرزمان، مجله دانشمند، بهمن ۸۶ و یا New Scientist, October 2007، مارکوس چاون)

- دیوید هاروی در کتاب "وضعیت پست مدرنیته" تجزیه و چند پارگی در هنر و زبان را در نتیجه نگرش و تلقی از زمان و مکان می داند

- جیمسون دوران پست مدرنیته را آخرین دوره مدرنیته می داند

- در سوره بقره از آیه ۴۷ تا چندی بعد، بنی اسرائیل را مخاطب قرار می دهد و به ایشان گفته می شود که "آیا گذشته قوم بنی اسرائیل و آنچه بر نیاکانتان گذشته است به خاطر نمی آورید؟" ، چگونه می شود که فردی تاریخ چند قرن پیش نیاکان خود را به یاد آورد؟ آری دوستان، ما هماره در تاریخ قدم می زنیم ...

- بودائیان معتقدند روح انسان پس از مرگ وارد بدن جنین دیگری شده و در قالب انسانی دیگر بروز می کند، چیزی که از آن بعنوان فرضیه تناسخ یاد می کنند، (و این گونه است که مثلا ناقص الخلقه بودن کودکی را به اعمال روح در بدن پیشین وی نسبت می دهند)، در سوره ۲۷ آل عمران داریم " ... تخرج الحی من اامیت و تخرج المیت من الحی"، نیز در ۲۸ بقره "کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم" ... (شاید بتوان گفت که بهشت و جهنم همانا در همین دنیا اتفاق می افتد، از طرفی در جائی از قرآن خواندم که جهنم هم اکنون در جریان است و از طرف دیگر در آیه 25 بقره داریم " کلما رزقوا منها من ثمره قالو هذا الذی رزقنا من قبل و اتوا به مشابها" که بهشتیان می گویند: انعام بهشت همانا چونان انعام دنیویست) ، قضاوت با شما.

من معادل مدرنیته امروزی دنیا را در چیزی می بینم که بیش از پنچ هزار سال پیش در دل سیستان (آنچه امروزه شهر سوخته می خوانیمش) جریان داشت، سیستم های منظم ساختمانی، علم پیشرفته (آنجائی که نخستین جراحی _هیدروسفالی_ بر روی جمجمه انسان انجام شد و فرد مجروح مدتی به زندگی اش ادامه دا و البته چندی بعد بر اثر مشکل تنفسی و _نه مغزی_ جان باخت)، هنر خیره کننده (و تولید نخستین انیمیشن ها) و... . هم اکنون مسلم نیست چرا و چگونه شهر به ناگهان متروک شد و من علم به آنچه بر مردمانش حادث شد و اینگونه آنها را در تاریخ منزوی کرد را کلید معمای آینده جهان پست مدرن اکنونمان می دانم! نیز در تگزاس آمریکا، خرابه هائی بنام "شهر سوخته" موجود است که گویا مربوط به قرون اخیر باشد. از نستراداموس اکراه دارم اما به جاست ناقوسی زنم که ای دنیا! سکا صفتانی بر تو خواهند شورید، تازی صفتانی به نابودی ات می دهند، تیمور صفتانی به خاک و خونت می کشند، انگلیسی مابانی تو را دو شقه خواهند کرد و ایرانی نمایانی  تو را واپس خواهند زد ...


بافت جغرافیائی:

فریفتگی خشن: همانگونه که سخن رانده شد، بودریار بحث فریفتگی داغ و سرد را پیش کشید، که باعث خلسه نرینگی می گشت، من پا جا پای او می نهم و فریفتگی ای را مطرح می کنم که به عکس، نیرومندی نرینگی را می طلبد نه تهییج انفعالی آن را. محمدی (خمک) در مقاله ای در کتاب ماتیکان سیستان به علل مهاجرت اقوام سیستانی به سایر نقاط ایران زیمن اشاره می کند اما در نهایت اذعان  می دارد که همه این کوچش ها بواسطه رنج های سیاسی بوده و اگر این گونه نمی بود هیچ سیستانی دل به جلای وطنش نمی سپرد، از این گذشته، سیستان زمین را بایستی از بد آب و هواترین نقاط کشور دانست، چه کس طوفان شن صد و بیست روزه اش را بر می تابد جز از خاک او؟ چه کس خشکی و خشونت و محرومیتش را بر می تابد جر از خاک او؟ ...، سخن از اراده پولادین ایشان ندارم، از تحمل و طاقت هیولائی ایشان حرفی ندارم، می خواهم بگویم سیستانی دل به تازیانه سیستانش سپرده، نرینگی اش نیرومند شده، نه چونان دخترکان برهنه ای که پس از استحمام موهایشان را همچون حلقه های دود و مه زده و در غروب سواحل، تنشان را چونان دریائی مواج، پر تلاطم می کنند، نه چونانزنان پورتوریکوئی با رنگدانه های اغوا کننده نژاد تیره که ریحانا صفت زیر چتری کز کرده از باران بهراسند و ... . این فریفتگی خشن را در داستان "زنی که مردش را گم کرد" از صادق هدایت  نیز می بینم.


بافت سیاسی:

سخن به گزافه می نشیند اگر من هم از آنارشی و دگر کشی های هم استانیهایم بگویم، یا قاچاق و مواد مخدر و محرومیت و ... را علم کنم، باری 2 مورد جالب را واگویه می کنم، قضاوت پست مدرنیسمی اش با شما:

- خط لوله صلح: انتقال گاز از ایران به هند و پاکستان نکته نگفته دیگری هم دارد، این که این پروژه عظیم گاز رسانی از دل استان سیستان و بلوچستان خواهد گذشت تا کشورهای همجوارمان به آن دسترسی یابند (نوششان باد!) اما هنوز در استان خودمان و من جمله سیستان همیشه در انزوایش گازرسانی انجام نشده (نیشمان باد!)، آقایان چراغی که به خانه رواست بر مسجد حرامست ...

- پرچم کشور: قبل از ۲۲ بهمن ۵۷ نماد شیرو خورشید در وسط پرچم ملی خود نمائی میکرد، وجهه زنده این تصویر را همانا در رقص شمشیر سیستانیان می بینم، آنجا که رقاص شمشیر را بایست عمودی نگه دارد و ... . بعد از آن روز آرم الله وسط پرچم گمارده شد، باری این اثر هم اقتباسی است از آرم سکاها (که همینک در هندوستان با هویت مستقل به نام سیک ها شناخته می شوند):

                                                  

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 15:44 توسط حامد |

 

تحلیلی بر ترانه سیستانی " مادر، این منم، دخترک تو! "

/Moka Me Kenjake Tono/


 آنچه می آید نه بیان یک تحلیل ایماژیستی از عناصر طبیعی و تعلق بشر به دنیای  بیرونی اش و نه یک توضیح صرف از فردگرائی و اگزیستانسیالیسم انفجاری موجود در رابطه دختر و مادر و نه جهش مهيج افکار فمینیسمی و کوباندن متقابل دو جنس و نه تهاجم به افکار اپیکوری مردانه و نه اشاره اکسپرسیونیسمی صرف در به تنگ آمدن از کنون در برابر کهن و نه گسترش احمقانه افکار ناسیونالیسمی یک قوم در برابر دیگری و نه صحه ای بر ماهیت مازوخیسمی زنانه و سادیسمی مردانه و نه تائیدی بر فرویدیسم کودکانه و نه صحه اي بر فرا نوشکوفائی (پست مدرنیسم) ای که بوی زننده عرق حاصل از پیکارش با نو شکوفائی (مدرنیسم) شامه را سخت بیازارد و نه اسم گذاری آن به هر ایسم دیگر! که مقصود افروختن آتش از خاکستری بر باد رفته و سپس گداختن تکه آهنی قراضه با شعله کم فروغش و ساختن تندیسی هیولائی و بس ظریف از آن می باشد!


 چاشني سخن:

... بند نافش را که زدند با لهجه گریه آلود خود فرا از زمان و فرو در مکان این چنین گفت از تجربه های کسب نکرده سالیان دراز نداشته اش:

مادر ... ببین کمر  صاف و ***  قوزویم را، مگذار از تو بر گیرندم که معکوسشان آن من شود

مادر ... هر قطره داغ خون نافم از نفسهای گرم تو بود ... مگذار بدرندنش

مادر ... پدر چه میکند در تو ... او انگار، رقیب سر سخت من است بر تو ... مگذار با او بی من شوی

نوزاد که به گریه هایش ادامه می دهد، در پارچه سفیدی می بندنش که تسلیم سکوت گردد ... گویا از بی شرمی سخنانش بایست چون میتی در کفن بیارامد.


 لطفا قبل ازخواندن این گفتار، به ترانه (میکس شده با آهنگ Push The Limits از Enigma) گوش فرا دهید: 

 برای دانلود اینجا را کلیک کنید


 

عروس این چنین می گوید:

Moka me kenjake tono     mna nelli ke bare

مادر، این منم دخترک تو   مگذار مرا ببرند

Suzene dastake tono     mna nelli ke bare

کمک دست توام    مگذار مرا ببرند

Az rae Baqake mbare۱     mna nelli ke bare

از میان بوستان می گذرانند    مگذار مرا ببرند

Xe dolo sazake mbare     mna nelli ke bare

با کوس و سرنا می برند    مگذار مرا ببرند

Az rae Qori۲ mbare     mna nelli ke bare  

از راه شلوغی می گذرانند    مگذار مرا ببرند

Xe jofte jari mbare    mna nelli ke bare

بهمراه اسباب زندگی می برند   مگذار مرا ببرند

 

 

مادر عروس این چنین می گوید:

Nanao jone nana    kenje kalone nana

ای عزیز جان مادر   دختر بزرگ مادر

Nanao jone nana    karkone dare xona

ای عزیز جان مادر   باعث آبادی خانه

Ala ke mbare tra    atesh va jono nana

اکنون که تو را می برند   جان در عذابم مادر

Gerya mako doxtarme۳    nazuko barge chaqak

 گریه نکن دخترم    ای چونان برگ بهاری لطیف

Emsho ke mbare tra    ?۴

امشب که تو را می برند   ؟

Saba moka ke byea۵    razae del bokni to

فردا صبحی که شود   از درد دل های خود خواهی گفت

Xakee۶ zere ajlara    az gerya gel bokni to

آنچنان که خاک های زیر حجله را   با گریه گل خواهی کرد

 

 

خواهر عروس این چنین میگوید:

Dadao jone dada     ala ke mbare tra

ای عزیز جان خواهر   اکنون که تو را می برند

Az xone neke baba    xone to mbare tra

از خانه با صفای پدری    تو را به خانه شوهری می برند


۱و۳و۵و۶: در این قسمت ها تصرف نموده ام چرا که از سکزی بودن به دور بودند     ۲: نام قریه ای      ۳: لفظ دختر در بيان سكزي (سيستاني) تنها توسط والدين براي خطاباندن دخترشان بكار ميبرد در ساير موارد همان واژه كنجه استعمال ميشود       ۴: اين مصرع به علت نا مفهوم بودن حذف شد


 

نگاه اول:

دختر بی هیچ منتی و از ژرف دل خدمت گذاری اش را به مادر گوشزد می کند و این که او را از محیط گرم و با صفای خانه کودکی به خانه شوهر می برند، دختر اکراه خود را از این که برچسب عروس به او می زنند و با سرو صدای کوس و سرنا از میان باغ و بوستانش عروس کشانی می کنند، بیان می دارد. خواهر (مونث بی تجربه) و مادر (مونث تجربه دیده) نیز بدون بیان تعارفات جاهلانه امروزی، آینده غم فزای دختر (مونث در آستانه) را بر وی ترسیم میکنند و اینکه باید تن به شوهر سپارد و خود را با شرایط محیطی و شخصیتی وی سازگار سازد، اینکه حتی دختر صبح بعد ازحجله را با گل یکسان خواهد دید!

 

نگاه دوم:

دختر از جبر جامعه و قوانین دون اصالت آن می نالد، اینکه چرا چون واگنی چسبیده به قطار جامعه بر ریلی از پیش تعیین شده به سر منزل مقصودی گنگ سوق داده می شویم؟ { سوره بقره آیه 148: وکل وجهه هو مولیها : و هر کسی را راهیست به سوی حق} او چرا باید تن به ازدواج وسنن پوسیده آن دهد؟ چرا مادر و خواهر را ترک گوید؟ چرا با شادی کودکانه دیگران شاد باشد؟ چرا خود را در محدوده شوهر ببیند؟ چرا ...؟ { 286 بقره: ربنا و لا تحمل علینا اصرا کما حملته علینا اصرا کما حملته علی الذین من قبلنا}  مادر نیز بعد از سالها تجربه اندوزی به جای درد دل احمقانه با دختر و تهییج وی برای زندگی ای از جنس تسلیم، غریزه جنسی را زیر سئوال می برد و بیهودگی هیجان آن را و اینکه به جای خاک روبی فضای خانه شوهری بایست خود چون مزرعه ای آنجا را با اشک آباد کند بیان میدارد {223 نسا: نساکم حرث لکم فاتو حرثکم انی شئتم: زنانتان چونان مزرعه ای هستند پس به وقت نزدیکی با ایشان آنها را آبیاری کنید } خواهر کوچک تر که تجربه چنین اتفاقی را هم ندارد چه غم سوز و کودکانه بر بیانات آن دو صحه میگذارد و آنان را تائید میکند!

 

نگاه سوم:

  وجود سه راوي زن ترانه را به فضائي وجد آور، غم فزا، زنانه و با مفاهیمی کاملا کودکانه و ساده مبدل کرده؛ نکته قابل تامل اینکه ایشان از جنس مخالف نمی نالند از برچسب ازدواج و انحصار هیولائی آن سخن می گویند، مفاهیمی حیوانی (نه به معني منفی و احمقانه آن که در میان متفکرین دون جا افتاده) آکنده از خودخواهی (و نه باز به معنی منفی و ...)، چند گزینی و اشتراک فعالیت در جامعه هر چند کوچک اطراف خود می باشد. گوئی شاعره های این ترانه (آری! معتقدم این اثر توسط یک نفر سروده نشده) در قرون گذشته به زیباترین و عمیق ترین وجه ممکن از جامعه کمونیستی و تفکرات مارکسیستی (و نه باز به معنی منفی و خشن و کودکانه آن در میان عوام) با خبر بوده اند و من این را مایه سربلندی زن سیستانی (و البته و صد البته مايه افتخار ماركسيسم شوروي سابق!) میدانم و می پندارم اگر کارل (مارکس) به فحوای این شعر اگه میبود هیچ گاه خود را بنیان گذار این جهان بینی نمیدانست! شعله های درونی زن سیستانی امید به جهان وطنی (کوسموپولیتیسم) را می افروزد،

                                              View Full Size Image

نيز معادل معنائي این ترانه را در این اثر از "والری لار بود" می بینم:

    " بس است کلمات، بس است جمله ها، ای زندگی واقعی

بی هنر و بی استعاره، مال من باش

در آغوشم بیا، روی زانوانم

در قلبم بیا، در اشعارم بیا و در زندگیم ...

آه! کاش به جاهای نا مسکونی بروم دور از کتابها

و این جانور شوریده را که درون سینه ام در جست و خیز است

رها کنم

که زوزه سر دهد "

Valery Larbaud at Cosmopolitism

 

نگاه چهارم:

روی منطقی غیر قابل انتظار این ترانه آنجا رخ می نمایاند که عروس به جای اعتراض به جنس مخالف سر به تسلیم و دلداری خویش می سپارد و اینکه نیک میداند در صورت اصرار بر مخافت در مقابل شوهر ولو حق را با خود بداند باید تسلیم تنبیه و کتک و آزار جسمی مرد خویش شود {34 نسا: ... والتی تخافون نشوزهن فعظوهن واهجروهن فی المضاجع و اضربوهن => این آیه مرا چه گستاخانه و عجیب به یاد دو شخصیت ماندگار بوف کور صادق هدایت و فرجام آندو در انتهای داستان می اندازد، زن اثیری و لکاته} ونیز اگر مخالفت از جانب مردش بود تن به صلح و آشتی دهد که او را کاری دگر برنیاید {127 نسا: وان امراه خافت من بعلها نشوزا و اعراضا فلا جناح علیهما ان یصلحا بینهما صلحا } . او نیز میداند که هیچگاه عدالت بر آنان حکم فرما نخواهد شد چه حتی اگر مردان تمام تلاش خود را بخرج دهند {128 نسا: ولن تستطیعوا ان تعدلو بین النسا و لو حرصتم} . بر این نیز نیک اشراف دارد که مایه همیشگی شهوت و نصیب دنیوی و اخروی مردان است {14 آل عمران: زین للناس حب اشهوات من الانسا ...} . با این اوصاف است که او به خود می پردازد و با سر سپاری به شرایط محکوم بر وی در تنهائی خود غوطه ور در لذت می شود ... چرا که نصیب او در این دنیا نصیبی است اکتسابی و نه ذاتی {32 نسا: وللنسا نصیب ممااکتسبن} که در مقابل مردان از فضایل ذاتی نیز بهره مندند {228 بقره: وللرجال علیهن درجه}

 

نگاه پنجم:

همانگونه که بیان شد یکی از سوسوهای معنائی این ترانه حضور عنصر "خود خواهی" شاعره و لزوم خودگرائی وی  میباشد، اینکه انسان ها (و در بعد متعالی تر آن همه موجودات) به واقع همه در کنه خود، خود را می خواهند و آن خود کسی نیست جز خدا! (نا الحق) و با این توضیح، ما همه انسان هائی خدا جو و خداپرستیم، بیشک بهشت موعود از آن خداپرستان است پس این جمله را از دل ترانه بیرون میکشم و با صدائی بلند فریاد سر میدهم

 که " ما همه به بهشت می رویم" {83 آل عمران: افغیر دین الله یبغون و به اسلم من فی السموات والارض طوعا و کرها و الیه ترجعون} ... و آن روزي را مي بينم كه خدا با تبسمي گنگ، بشر عجول را ميگويد: آن جهنم، دروغ مصلحتي اي بيش نبود!

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 16:37 توسط حامد |