تبليغاتX
۩ سرای فرهنگ و هنر سیستان ۩

موسیقی مقامی و آوازی سیستان تنها با ساز قیچک شناخته می شود. سازی که نغمه های حماسی و عاشقانه اش یادآور پیچش باد در لای گز، تنها نماد استواری کویر سیستان است.قیچک علاوه بر سیستان و بلوچستان در برخی استانهای پاکستان و افغانستان نیز نواخته و اغلب قیچک های بلوچستان در پاکستان ساخته می شود..بطور کلی در استان سيستان و بلوچستان 2 نوع قيچك وجود دارد.قیچک سیستانی و قیچک بلوچستانی.به مرور زمان و با انتقال قیچک به پایتخت و مراکز مهم موسیقی ایران ، تزئینات مردم محلی روی ساز ازقبیل آئینه کاری ، حذف شد.همچنین تغییراتی در اندازه و ساخت ساز جهت صدادهی بیشتر برای ردیف دستگاهی موسیقی ملی بوجود آمد.وامروزه شاهد حضور قیچک در برخی گروه های موسیقی پایتخت هستیم اما بدون اصالت بومی!

1- ویژگی های ظاهری قیچک سیستانی :
قیچک سیستانی از نظر ویژگی های ظاهری و تکنیک های اجزایی تا حدودی به قیچک بلوچی شباهت دارد اما ساختمان و تکنیک های اجرایی آن ساده تر و آسان تر از قیچک بلوچی است.بافراموش شدن تدریجی رباب ،قیچک تنها ساز زهی منطقه سیستان و مهمترین ساز در همراهی آوازها و ترانه های سیستانی است.این ساز از قیچک بلوچی بلندتر و لاغرتر است.کاسه آن مانند قیچک بلوچی دو قسمتی است و دو قسمت کاسه از داخل باهم مرتبط هستند.روی دهانه قسمت پایینی کاسه (کاسه کوچک)پوست کشیده می شود و خرک در نقطه معینی بصورت مورب روی پوست قرار میگیرد.قسمت بالایی از قسمت پایینی بزرگتر و حجیم تر است.روی دهانه قسمت بالایی کاسه یک صفحه چوبی مشبک قرار دارد که طرفین آن باز است.کاسه قیچک سیستانی یکپارچه است و بطور کلی بدنه اصلی آن ،یعنی کاسه دو قسمتی ،دسته،جعبه کوک و سرتاج یکپارچه ساخته می شود. دسته این ساز کوتاه و نسبتا کلفت است و درانتهای آن جعبه کوک قرار دارد. طول جعبه کوک معمولا از طول دسته بیشتر است. کشیدگی تاج قیچک سیستانی کمتر از تاج قیچک بلوچی است.
ويژگي هاي ظاهري و ساختاري سرود (قیچک بلوچستانی):
بلوچستان را مي توان از نظر فرهنگي به دو ناحيه تقسيم كرد: سَرحد زمين و مَكّران .سرحد زمين، در برگيرنده شهرهايي چون زاهدان، خاش ، نصرت آباد ، ميرجاوه و بخشي از سيستان است و منطقه مكران در واقع از سراوان به سمت جنوب تا درياي عمان ، يعني بخش مركزي و جنوبي بلوچستان را شامل مي شود. موسيقي دو ناحيه نيز تاحدي باهم متفاوت است.آواز ليكو مهمترين آواز سرحد زمين است كه در مناطق مختلف تفاوت دارد.در منطقه مكران آواز ذهيروك مترادف با آواز ليكو است. پراكندگي و مراكز اصلي قيچك بلوچي در تمامي مناطق شهري استان جز سيستان مي باشد. واژه سرود ظاهراً تحريف شده سروز، همان سازي كه در بلوچستان پاكستان به آن ساروز(سارود) مي گويند و در زبان فارسي به قيچك يا غ‍ژك معروف است.معمولا موسيقي اصيل بلوچ تنها باقيچك و تمبورك اجرا مي شده است.قيچك بلوچي به دو نوع نسبتاً متفاوت تقسيم مي شود: گونه اول،قيچك هاي متداول در منطقه سرحدي(شمال) بلوچستان و ديگري قيچك هاي رايج در منطقه مكران است.تفاوت اين دوگونه بيشتر در تعداد سيمهاي اصلي و فرعي،كوك و تاحدودي در شيوه نوازندگي و محتواي مقام هاست. كاسه ساز نسبتاً حجيم و دو قسمتي است و دو فرو رفتگي در دو طرف آن وجود دارد.این فرورفتگی ها در سطح جلویی کاسه ساز به هم می پیوندند و آن را از سمت جلو به دو قسمت تقسیم می نمایند.دو قسمت کاسه از داخل به هم متصل هستند و قسمت پایینی آن کوچکتر و کم حجم تر از قسمت بالایی است و روی آن با پوست پوشیده شده است .قسمت بالایی کاسه را دو صفحه مشبک چوبی پوشانده است .این صفحه ها فقط قسمت میانی کاسه بزرگ را می پوشانند و قسمتهای جانبی دهانه کاسه بزرگ باز هستند. دسته ای کوتاه و نسبتا ضخیم دارد.تاج قیچک تکه چوبی نسبتا پهن و ضخیم است و طوری به سمت پشت قیچک کشیده شده که انتهای خمیده تاج تقریبا در راستای سطح پشتی کاسه قرار می گیرد .وجود تاج علاوه برزیبایی و احتمالا تاثیر در صدادهندگی با تکیه بر سینه نوازنده یاعث ثبات ساز در دست اجرا کننده می شود.


2- تعداد سیم های قیچک سیستانی :
قیچک سیستانی 3 سیم اصلی و 7 سیم فرعی دارد.به همین دلیل دارای 10گوشی است.9 گوشی در جعبه کوک و یک گوشی در سمت راست دسته قرار دارد.از 9 گوشی ذکر شده 3 گوشی بزرگتر مربوط به 3 سیم اصلی و 6 گوشی کوچک مربوط به سیمهای فرعی است.
سیم های اصلی: آرشه را روی آنها می کشند و فقط روی دو سیم جانبی انگشت گذاری می شود و سیم میانی به عنوان دست باز مورد استفاده قرار می گیرد. سطح سیمهای اصلی نسبت به دسته بالاتر از سیمهای فرعی است.به گونه ای که آرشه فقط با سیم های اصلی برخورد می کند.از آنجا که سیم اول (صدای زیر) زیاد مورد استفاده قرار می گیرد فاصله آن تا سیم دوم برای سهولت در انگشت گذاری بیشتر است. سیمهای دوم و سوم تا حدی به هم نزدیکتراند.و غالبا با هم بصدا در می آیند. سه سیم اصلی از یک طرف به سیم گیر و از طرف دیگر پس ازعبور از روی خرک و شیطانک اصلی در داخل جعبه کوک به گوشی های مربوطه متصل می شوند.
سیمهای فرعی :این سیمها 7عدد هستند که روی آنها آرشه کشیده نمی شود و از طریق ارتعاش سیمهای اصلی مرتعش می شوند.روی خرک سه شیار با عمق کم برای عبور 3 سیم اصلی و 7 شیار باعمق بیشتری برای عبور سیمهای فرعی وجود دارد.همین اختلاف کم شیارها باعث می شود تا سیمهای اصلی در سطح بالاتری از سیم های فرعی قرارگیرند.در بعضی از قیچکهای سیستانی روی بدنه خرک سوراخهایی برای عبور سیم های فرعی ایجاد شده است.6 سیم فرعی از روی شیطانک اصلی قیچک عبور می کنند و به دورگوشی های مربوطه به خود در داخل جعبه کوک پیچیده می شوند.اما سیم هفتم یک شیطانک اختصاصی دارد که یک میخ فلزی کوتاه است و روی آن شیاری برای عبور سیم ایجاد شده است.این شیطانک منفرد در نقطه ای که تقریبا محل تلاقی دسته و کاسه است کوبیده می شود.برخی از قیچک های سیستانی دارای سیم های فرعی کمتری اند.طول و عرض جعبه کوک قیچک سیستانی بیشتر از دسته است.گوشی های قیچک سیستانی نسبتا طویل اند و در دو اندازه مختلف.
تعداد سیم های قیچک بلوچستانی :
سرود 11 سیم دارد.تعداد سیم های اصلی که آرشه روی آنها کشیده می شود در قیچک مکران 4 عدد و در قیچک سرحدزمین 3عدد است. قیچکهای سرحدزمین معمولا یا فاقد سیم اول (تیپ) هستند و یا سیم سوم (گور) ندارند. سیم سوم در قیچک مکران زهی و از جنس روده تابیده شده گوسفند است.سیم های اصلی از یکطرف به سیم گیر و از طرف دیگر پس از عبور از خرک و شیطانک در داخل جعبه کوک به دور گوشی مربوط به خود پیچیده شده اند. قیچک مکران 11گوشی دارد 10 عدد در دو طرف جعبه کوک و یکی در قسمت جانبی و نزدیک کاسه قرار گرفته که مربوط به آخرین سیم فرعی است.در دوطرف جعبه کوک 4عدد گوشی بزرگ و 6 عدد گوشی کوچک قرار دارد گوشی منفردی که در قسمت جانبی دسته قرار دارد نیز کوچک است. گروه دوم سیم های فرعی هستند که تعدادشان معمولا 7 عدداست.قیچکهای سرحدزمین 3تا 4 سیم فرعی دارند و گاه نیز ممکن است اساسا فاقد سیم های فرعی باشند.سیم های فرعی از یه طرف به سیم گیر اصلی قیچک متصل اند و از طرف دیگر پس ازعبور از سوراخهای ایجاد شده بربدنه خرک و گذشتن از روی شیطانک درداخل جعبه کوک به گوشی های مربوط به خود وصل می شوند.سیم گیر یک میخ است که قسمت انتهای قیچک کوبیده می شود.

3- موارد استفاده قیچک سیستانی :
معمولا در مراسم عروسی، ختنه سوران ومجالس شادی نواخته می شود.اغلب نوازندگان قیچک در زابل و اطراف آن را کولی ها یا در اصطلاح غربتی ها تشکیل می دهند.معمولا همراه دو ساز ضربی نواخته می شود.یا دهل بزرگ یا قاشقک.دهل بزرگ در همنوازی قیچک با دست نواخته می شود و در همنوازی سرنا با چوب.جدیدا از تمبک درکنار قیچک استفاده می شود.در سیستان قیچک همراه با صدای خواننده و بعنوان جواب آواز نیز نواخته می شود.

موارد استفاده قيچك بلوچستان:
به دو دسته كلي مقام هاي آوازي و مقام هاي بلوچستاني تقسيم مي شود.
الف) رپراتور آوازي قيچك : ساز همراهي كننده تمام فرم ها و نمونه هاي موسيقي آوازي بلوچستان است. مهمترين رپراتور قيچك در حوزه موسيقي آوازي بلوچستان عبارتند از :1) آواز ذهيروك که بنيادي ترين مقام منطقه مكران بلوچستان است. 2) آواز ليكو که بنيادي ترين مقام منطقه سرحدزمين بلوچستان است. 3) موسيقي و ذكرهاي گواتي. 4) شئر (sha’r) :روايت ها و داستانهاي حماسي، تاريخي، مذهبي و عاشقانه بلوچي را گويند كه همراه با قيچك و دو تمبورك در مجالس عروسي اجرا مي شود. 5) سوت (saot ) : آواز هاي شاد بلوچي .
ب) رپراتور سازی: مقام های و آوازهای بلوچستان به تنهایی و با قیچک نیز اجرا می شود.


4 - تكنيك هاي اجرايي در سیستان :

انگشت گذاری روی سیم های اصلی قیچک سیستانی به سیم های اول و سوم محدود می شود.سیم دوم (میانی) با انگشت گرفته نمی شود و بعنوان صدای دست باز همراه سیم های دیگر نواخته می شود.( به این تکنیک در سازهای زهی آرشه ای آکورد گیری گفته می شود). در انگشت گذاری روی سیم های اول و سوم از هر چهار انگشت استفاده می شود.اغلب تصنیف های سیستانی در میزانهای (ریتم های) 2/4 ، 6/8 و 5/8 اجرا می شود.
تكنيك هاي اجرايي در بلوچستان:
اگرچه از قاعده هايي عام پيروي مي كند اما تا حدودي به سبك انفرادي هر نوازنده و سبك اجرايي هرمنطقه نيز بستگي دارد.چهار عامل اصلي زير در تكنيك هاي اجرايي قيچك بلوچستان نقش دارند: 1) ويژگي ها،قواعد و تكنيك هاي عام نوازندگي 2) سبك انفرادي هرنوازنده 3) سبك منطقه اي 4) نوع يا فرم موسيقي مورد اجرا.در قيچك بلوچي سیم سوم بعنوان سیم دست باز استفاده مي شود. اين سیم معمولا طوري از روي خرك عبور مي كند كه در سطح بالاتري نسبت به ساير سیمها قرار گيرد.اغلب نوازندگان چيره دست روي اين سیم هم انگشت گذاري مي كنند.انگشت گذاري بيشتر در محدوده دسته ساز است.



5- جنس و مواد بکاررفته در ساختمان قیچک سیستانی :
بدنه اصلی ساز :بصورت یکپارچه از چوب توت ساخته می شود و شامل کاسه طنینی دو قسمتی، دسته ،جعبه کوک و تاج است.
صفحه چوبی مشبک: این صفحه قسمت میانی کاسه بزرگ را می پوشاند و از جنس چوب توت است.
پوست روی دهانه کاسه کوچک : جنس پوست کشیده شده بردهانه کاسه کوچک (پایینی)پوست نازک گوسفند است.
سیم ها : سیمهای فلزی سفید می باشد.
گوشی ها :معمولا از چوب توت ساخته می شوند.
شیطانک اصلی:یا زایده باریکی از خود بدنه اصلی قیچک یا تیغه چوبی باریکی از چوب توت یا چوبهای دیگر است و در شیاری که برای آن ایجاد شده است قرار می گیرد.
سیم گیر:میخ یا پیچ فلزی است.
خرک :معمولا از چوب توت ساخته می شود.
چوب آرشه :معمولا از چوب گز است وجنس موی آرشه از دم اسب.

جنس و مواد بكار رفته در ساختمان قيچك بلوچي :
کاسه ساز: بهترین چوب برای ساخت کاسه قیچک بلوچی ، چوب درخت پرپوک است.این درخت درپاکستان بیشتر دیده می شود.از چوبهای دیگر مانند توت و کهور نیز برای ساختن کاسه استفاده می شود.اما چوب پرپوک صدادهی بهتری دارد.
صفحه چوبی مشبک: صفحه چوبی معمولا مشبکی که قسمت میانی کاسه بزرگ را می پوشاند نیز اغلب ازهمان چوب کاسه ساخته می شود.
پوست روی دهانه کاسه کوچک : غالبا پوست آهو است.از پوست گوسفند هم استفاده می شود.
سیم ها :سیم های اصلی 1و2و4 از جنس سیم فلزی سفید است.در قدیم که سیم فلزی مرغوب کمیاب بوده از سیم های موجود در کابل تلفن و گاهی از نخ های ابریشمی نسوز (نخ هایی که در دوختن کفش استفاده می شود) نیز برای سیم های 1و2و4 استفاده می کنند.جنس سیم سوم زه (روده تابیده شده گوسفند) است و سیم های فرعی سیم فلزی سفید هستند
گوشی ها: معمولا از جنس پرپوک توت و کهور .
شیطانک : معمولا زایده ای از دسته و به همین دلیل از جنس چوب بدنه اصلی قیچک است.
سیم گیر: غالبا یک میخ چوبی یا فلزی است که آن را به انتهای قسمت پایینی کاسه می کوبند و تمام وترهای اصلی و فرعی به آن متصل می شوند.
خرک :معمولا از شاخ ،چوب گردو یا توت می سازند.
آرشه : چوبش از پرپوک ، توت و گز و موی آرشه از موی دم اسب ساخته می شود.

6- کوک قیچک :
در دایره المعارف موسیقی کهن ایران قیچک را به 3 دسته سوپرانو، آلتو و باس تقسیم کرده که کوک قیچک سوپرانو همان کوک ویلن یعنی sol re la mi می باشد.اما این کوک مربوط به ساز تغییر یافته قیچک است.قیچک سیستانی و بلوچستانی بطور کاملا متفاوت کوک می شود.چون امکان رسم خطوط حامل موسیقی میسر نیست، کوک قیچک ها را باعکس برایتان ضمیمه کردم.

 

 

 

منابع :
دایره المعارف سازهای ایران ج1 - محمدرضا درویشی
دایره المعارف موسیقی کهن ایران - مهران پورمندان -پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 توسط مجید |




تاریخ از مردی در سیستان خبر می‌دهد که در آن هنگام که عرب ، سراسر این
سرزمین را در زیر شمشیر خلیفه جاهلی آرام کرده بود از قتل عام شهرها و ویرانی خانه‌ها و آوارگی سپاهیان می‌گفت و مردم را می‌گریاند و سپس چنگ خویش را بر می‌گرفت و می‌گفت:

" اباتیمار: اندکی شادی باید "

نوروز در این سال‌ها و در همه سال‌های همانندش شادی ا‌یی این چنین بوده است .عیاشی و  » بی‌خودی » نبوده است.

 اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن این ملت بوده و نشانه پیوند با گذشته‌ای که زمان و حوادث ویران کننده ی زمان ، همواره در گسستن آن می‌کوشیده است*


* هبوط در کویر ، دکتر شریعتی ...

 عکس از اینجا


بیشتر بخوانید :

مراسم نوروز در سیستان

چرا بی بی نوروز ؟!

بی بی نوروز در سیستان

پیوند بی بی نوروز و عمو نوروز در استان گلستان

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391 توسط يسنا |

 


 این شعر در سیستان سروده شد در منطقه تاسوکی*!

 

مادرم سیستان


خیابان روی پلاک چندم بایستد

تا نام تو را از یاد نبرم؟

 

شهر، صدای زنیست که

در گوش تاسوکی شیون می کند و

هر روز

 صبح زود

 کفن کوچکی روی دست آمبولانس

تکه های تنش  را با خود می برد

 

این شهر چند هزارساله می شود

زیر بار مصیبت؟

کربلا از گوشه ی کدام خیابان گذشت

که از گلوی بریده ات ، هنوز

 خون می چکد ؟

 

همه رودها به هامون 1 پیوسته اند و

پهلوان  2

خوان سی ام را می نوازد:


 برقص!

برقص! مرد سیستانی

بچرخ و بچرخان

آسمان برود بالاتر

کِل بکشد سُرنا:

سوشیانس 3  از سمت سیستان می آید!

 

بکوب روی تنم یک ضرب

گهواره  بلرزد

 

لالا

لا...

لالایی بس است مادر

باسکت 4  دامادی ام را به نیزه بیاویز

شب ، ادامه ی نسل مرا از سر گرفته

 

خشمت را زمین مگذار

به پای تو ایستاده

مردانگی

از سینه ات خون می چکد

 خون

 

گیسو بریده ام

دُهُل بنواز

بنواز:

هیرمند پسرانم را پس بده! 5

 

......


جهان شیر ِ معصومم

تا کجای ِ تو قد بکشم

صبوری ات را...

سیاه و به خون نشسته

 

روسری ات آبروی زنان جهان است.


*سیده فاطمه صداقتی نیا

 
 


یادمان شهدای تاسوکی

1 - هامون : نام دریاچه ای که در سیستان قرار دارد و سیستانیان برای آن تقدس قائلند.
زرتشتیان معتقدند نطفه ی موعود آخرالزمانی در آب این دریاچه وجود دارد و فرشتگانی به نگاهبانی از آن گماشته شده اند . در آخرالزمان دوشیزه ای از سیستان با آبتنی در آب این دریاچه باردار و آخرین موعود یعنی سوشیانس را به دنیا می آورد.

2- پهلوان: نام معمول خواننده سیستانی ، نواختن دُهُل و سُرنا ، مهارت و توان بالایی می طلبد و هر کس به راحتی قادر به نواختن آن ها نیست شاید این یکی از دلایلی ست که سیستانیان به این افراد را با لفظ پهلوان صدا می زنند.

3- سوشیانس : موعود زرتشتیان که از دوشیزه ی سیستانی در پای کوه خواجه که در میانه دریاچه هامون قرار دارد زاده می شود.

4- باسکت: جلیقه سیستانی

5- دهل نوازی کنار رود هیرمند وقتی جوانی در آن غرق می شد تا آب جنازه را به ساحل بیاورد.

 

* تاسوکی : روستایی در نزدیکی زابل که در مسیر جاده زاهدان - زابل قرار دارد.

گروه ترویستی جندالله به سرکردگی عبدالمالک ریگی ، ساعت 9 شب  ۲۵ اسفند ۱۳۸۴  مصادف با ۱۶ مارس ۲۰۰۶ در فاصله 10 کیلومتری پاسگاه تاسوکی جاده زاهدان زابل انجام و سبب کشته و زخمی‌شدن ۲۸ تن شد. دست‌کم ۷ نفر دیگر نیز در این حادثه گروگان گرفته‌شدند

یک تن از گروگان ها در ایام اسارت کشته شد و ۶ تن دیگرنیز به تدریج طی ۲۰۰ روز آزاد شدند.

این گروه تروریستی با لباس مأموران انتظامی و نظامی در منطقه تاسوکی، ایستگاه ایست و بازرسی ایجاد و با متوقف ساختن خودروهای مسئولان محلی و مردم عادی، سرنشینان آن‌ها را پیاده و شماری را در همان منطقه در حالیکه دست هایشان را بسته بودند به گلوله بستند و شماری را نیز به گروگان گرفتند.

بیشتر قربانیان این حمله تروریستی افراد معمولی بودند که برای تعطیلات آخر هفته و ایام عید در حال مسافرت بودند. در این حمله نوجوانان دانش آموز ۱۳ و ۱۴ ساله نیز به قتل رسیدند.


اطلاعات بیشتر درباره این حادثه تروریستی را در این پایگاه بخوانید:  پایگاه اطلاع رسانی تاسوکی



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 توسط يسنا |



سیمین داشت مقدمات نمایش فیلم را در کلاس کوچکش آماده می کرد.

بچه ها را شوقی شیرین فرا گرفته بود و ما را شوق کودکانه ی ساختن خانه های ماسه ای بر خنکای ساحل دریا و مرا شوق شکیبانه ی رسیدن به واحه ای کوچک در دل کویر ؛

شازده کوچولوی من در سوسوی ستاره ها صدای زنگوله را می شنید و در برهوت به شوق صدای فرو رفتن دلوی در چاهی برای نوشیدن آبی به شیرینی عید شاد بود؛ و ما در برهوت دانشکده دل به چشمه ای خنک بسته بودیم به جلوداری ِ سیمین !

از اتاق بغلی فیلم و پروژکتور آوردند ، کلاس را تاریک کردند.

جلال بی صدا آمده بود؛ یک ردیف مانده به آخر ، تنها جای خالی ای که پیدا کرد ، نشست.

همهمه ای خفیف بین دخترها درگرفت. با حسرتی سیمین را می نگریستند که گویی تا به حال ندیده بودندش. پسرها اما با جلال قهر کرده بودند؛ به جز چند نفر که قبله ای نمی شناختند تا بتی را در آن بپرستند؛ آخر جلال بت هایی را شکسته بود که در صلابتشان سال ها بود شکی نمانده بود.

جلال مسلمان شده بود؛ بازگشت از شوروی آندره ژید طلیعه ای بود بر این نومسلمانی.

آدم و حوا به قلمش رفته بود . می گفت : « دوست دارم بچه ی آدم باشم.» آن شب هم همین را گفت و ناگهان همچون کودکی که فکر می کند آب نبات ها ته می کشد و به او نمی رسد ،سیمین گفت : « من چی ،جلال؟» و جلال گویا پاسخی را از حفظ می خواند ،گفت " « تو هم ، اما بچه ی حوا.»

هیچ کس آن ساعت از درس چیزی نفهمید و نه حتی از فیلم که درباره بودا ساخته بودند . پسرها از قهر و غضبشان و دختر ها هم ازغبطه ؛ بفهمی نفهمی نگاه ها همه پشت سر بود؛ نیم نگاه ها اقلا.

وقتی فیلم تمام شد با جا پاهای مانده بر ساحل تمام شد . سیمین هنوز چراغ ار روشن نکرده پرسیده :« پیام آخر فیلم ، پاهای برهنه بر ساحل چه میگفت و چرا این طور تمام شد؟ »

هیچ کس پاسخی نگفت . جلال اجازه خواست توضیح دهد که سیمین درآمد که : « نه؛ تو که نه » و در نگاهش همان برق بود توصیف نشدنی؛ و در بالا و پایین رفتن چین و شکن های صورتش همان مادرانگی ـ مادری کوچک است ؛ قالب تنگی دارد ؛ آنهمه احساس را در آن نمی توانم گنجاند ـ همان جمله بود :« مگر من می گذارم جلال این همه را ... » و این را بی بصیرت ها حتی می دیدند.

جلال سایه وار ، مثل سایه ، همانطور که آمده بود ، همانطور هم رفت... *

 * وصف رخساره ی خورشید – غلام رضا عِمرانی -  نشر لوح زرین – ص 243- 246

-----------------------------------------------------

 هفته فرهنگی سیستان و بلوچستان ، باغ هنرمندان تهران سرآغازی شد براشنایی با آدم های بزرگ .. تولدی دوباره در چشم هایم برای دیدنی از نو و دم زدن در فضایی که آدم هایی پُر از فرهیختگی در آن نفس کشیده اند ...

از همان جا بود دوباره سیمین سووشون یادم آمد و حس کردم چقدر می توانم این زن را دوست داشته باشم ... زنی که با سطر به سطری که استاد عِمرانی از عاشقانه های او و جلال نوشته بود ، بیشتر و بیشتر حس کردم دوستش دارم و غبطه خوردم به سیمینی که به چنین جلالی دست یافته بود  ....

سیمین ، جلال و عِمرانی در نقطه ای به نام زابل به هم می رسند و چقدر طعم عاشقی را مزمزه می کنند با هم ...

سیمین از آن روز به بعد شده بود آشنای ِ ولایت ِ ما .... شده بود ترسیمی از مادرانه های زابلی ...

تازه مزه سیمین رفته بود زیر ِ زبانم که ناگهان دیر شد .... خبر مرگ سیمین ، تقویم ِ جلالی ِ اتاق را انقدر شوکه کرده است که حاضر نیست حتی یک قدم جلوتر از هیجدهم را بردارد ...!

سیمین رفته است در حالی که  آواز ِ " آی نگار " * را شادمانه می خواند اما از آخرین پنجشنبه ای که سیمین رفته است به دیدار جلال ، یک دسته از زنان ِ سیاه پوش یک بند توی ِ سرم رباعی **        می کنند با صدای بلند ..

"در باغ رَوُ وَلکه تو در باغ آیی

  صیاد شَوُ وَلکه تو در دام آیی

 درویش شَئُو ، پای ِ مزار َ بگیرو

 شاید که تو در پای ِ مزارم آیی ...**


برگردان :

 

به باغ می روم ، شاید تو در باغ آیی

 صیاد شوم ، شاید تو در دام آیی

درویش شوم پای ِ مزار را گیرم

 شاید که تو در پای ِ مزارم آیی"


* بحث و بیتی سیستانی که شادمانی معشوق را از رفتن به دیدار ِ یار را روایت می کند :

" آی نگار ُ وای نگار     فردا می رَم دیدن ِ یار   /. پای ِ من در پای ِ تالار    / می خوره باد ِ شِمال "

**رباعی : زنان سیستانی در عزای عزیزانشان رباعی هایی را به صورت دسته جمعی و سوزناک می خوانند ...


+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390 توسط يسنا |

 دومین جشنواره "  بومی سروده های سیستان و بلوچستان"  برگزار می شود.

این جشنواره 13 و 14 اردیبهشت ماه سال 91 در دو بخش سروده های سیستانی و بلوچ در ایرانشهر استان سیستان و بلوچستان برگزار می شود.

جشنواره بومی سروده های سیستانی و بلوچ

 

جشنواره در دو بخش شامل سروده های شاعران به زبان های سیستانی و بلوچی و بخش پژوهشی برگزار می شود.

به گزارش دبیرخانه این جشنواره ، سروده ها با موضوع و قالب آزاد با عنوان هر چی می خواهد " دل ِ تنگت بگو" است.

بخش پژوهشی جشنواره نیز با دو محوریت برگزار می شود:

الف – جایگاه اسطوره ها و نمادهای ملی و محلی در شعر بومی استان

ب- سیر ِ سُرایش شعرهای بلوچی و سیستانی در 50 سال اخیر

تمام شاعران سیستانی و بلوچ می توانند حداکثر با  5 شعر همراه با برگردان فارسی در این جشنواره شرکت کنند.

 شاعران باید از هر اثر ،  4 نسخه بر روی کاغذ A4   یکرو با خط خوانا و ترجیحا در صورت امکان به صورت تایپی و در داخل لوح فشرده ( CD ) به دبیرخانه جشنواره ارسال کنند.

در بخش پژوهش نیز هر نفر می تواند  یک مقاله با حجم حداکثر 30 صفحه  ارائه کند. چکیده مقاله نیز باید در 2 صفحه همراه با مقاله ارائه شود.

داوری آثار توسط دو هیئت جداگانه در بخش سیستانی و بلوچ از 8  تا 26 اسفند برگزار می شود.

علاقمندان تا 4 اسفند ماه مهلت دارند آثار خود را به دبیرخانه ی این جشنواره به آدرس زاهدان ، خیابان آزادی – آزادی 5- نبش فرخی 1- حوزه هنری سیستان و بلوچستان – آفرینش های ادبی – دبیرخانه دومین جشنواره بومی سروده ها ارسال کنند.

علاقمندان برای کسب اطلاعات بیشتر می توانند با شماره 3218902-0541 تماس بگیرند.

شرکت در این جشنواره ،  برای سیستانی سرایان و بلوچ سرایان سراسر کشور آزاد  است.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 توسط يسنا |

 

سپیدی دستارش در سراشیب باد ِ خیابان می رفت. بلندای قامتش را باد می رفت تا خم كند؛ اما مرد آموخته باد و بیابان، سر بالا گرفته بود و تن نمی خماند. پنداری آنچه هنوز در یاد نداشت سر خماندن بود؛ آن هم پیش چشمان جماعت شهری، كه نمی شناخت و دوستش نمی داشت .

به یاد آورد راهی شدنش را.

آن دم را كه حتی كاسه آبی هم بدرقه اش نكرده بود كه اگر آبی می ماند لاجرعه سر كشیده می شد، و حال كه هامون ِ تنگدست و آسمان بخیل ِ سرحدات مكران كه روزی نخل هایش زبانزد خاص و عام بود و مردانش شهره به سرداری و دلاوری، و اكنون هر كدام پاشنه چارق ور كشیده و سر به بیابان داشتند، از پی یافتن لقمه نانی كه دیری است چگونه بودنش را از خاطر برده بودند!

هنگام هجمه و هجوم طوفان ریگ یا آن دم كه در خم تپه ای یا دهانه كالی، لحظه ها را به انتظار آمدن شب یكی یكی می شمردند تا تن و بار را به سیاهی شب های قیرگون كویر بسپارند و چهره در دستار بپوشانند و به بیراهه قدم بگذارند تا آن سوی دشت؛ دستی ناپیدا كیسه بار را بستاند و با دستی دیگر اسكناسی كهنه (تومان یا روپیه اش فرقی نمی كند) را در دست مرد شب، مردان شب بگذارد تا نان ( این گرده خیال انگیز رؤیاهای كودك بیابان ) رنگ واقعیت به خود گیرد و جویده شود و مرد، شرمناكی نگاه مستوره اش بزداید. تا باز در گدام  ( 1 )، امشب صدای خنده كودكان سیر سر بگیرد و زن بیابانی ، خنده خردی بر لبانش شعله كند و مرد در تنگنای تاریك خیمه، به دور ترین جای ناپیدای ذهن خیره شود و از خویش پرسشی آشنا را بازپرسی كند : گذشت امروز، فردا را چه باید كرد ؟!

شولایش بر بال ِ باد خیابان می رود. دست بر گلوی قیچك و دستی دیگر كه آرشه كوچكی را در خود می فشرد.

تیز می رود اما خسته.

 نه از خستگی گام ها؛ از آن رو كه روانی خسته را، كوهی از غصه های ناآشنایی و غربت را با خود در سربالایی جردن می كشاند .

گام هایم را تند و كشیده بر می دارم تا به ردش برسم و دمی بعد، پاچین سپید شلوارش همتراز گام هایم می شود و سر بالا می كنم تا نگاهم را به صورتش بكشانم و نگاهش را در خود گیرم . چشمان مرد، اگر چه سوخته از دود خیابان، اما آشنا به باد بیابان؛ راست درافقی به هیچ كجا خیره، بی نگاهی ادامه می دهد .

سلامش می كنم. به جوابی می گذرد. باز هم همراهش می شوم.

- بلوچی؟

درنگی می كند.

+ نه از اهالی سیستانم !

لبخندی می زنم و می پرسم:

- شهركی هستی یا نارویی ؟

می خندد:

+ نه به جان خودم كه تو بلوچی ! آشنای ولایت ما؟

- نه اما زیاده هم دور نیستم از سیستان . رفیقان و دوست بسیار داشته و دارم به اطراف هامون. هامون را یقین كه آشنایی؟

به وجد می آید كه نام ها از ولایتش می دانم . چهره می گشاید و می ایستد. دستش را دراز می كند. همان دستی كه آرشه بر دست دارد و دستم میان چوب آرشه و دستان زمختش گم می شود به لحظه ای و سپس به رسم مرسومشان، دست بر لب و پیشانی می زند به بركت و حرمت دوستی!

- دلاور ِ سیستانی و شهر؟ آن هم تهران ؟

+ كردار روزگار ! به كار تور اندازی و ماهی بودم به وقت صید به هامون كه بركت داشت از آب ِ هلمند (2) و مرغان  ِ آبی خسته را با تور یا تفنگ ، نشانه می رفتم و روزی می رسید و دل ها خوش بود و دلزدگی ایام را به راندن توتن (3) و خواندن بیتی از نجما یا كه حسینا ( 4) از دل می زدودیم:

بر رویت عرق داره گل مِه

كجك هات ( 5 ) زروَرَق ( 6 ) داره گل مِه

كجك هات زروَرَق بالای ابرو

مثال ماه ، شفق داره گل مِه *

 

توتن سواری بر دریاچه هامون

 

 -  و حال اینجا پس چه می كنی !؟

 

 + نمك شوره به زخم  ِ تازه منداز

مَرَه (7) كُشتی به شهر آوازه منداز

مَرَه كُشتی به دست خود كفن كن

به دست مردم بیگانه منداز ....*

 

کوه خواجه - زابل - سیستان

 

های هامون ...... ! هامون اما اكنون از كف پای پیران ترك خورده تر! بر كناره كوه خواجه افتاده است و روزهای دیر؛ با تانكر برایمان گهگاهی آبی می آوردند. آب دولتی! پس ماندیم گرسنه و تشنه لب بر لب آن دریاچه خشك كه اكنون بوی ماهی كه هیچ؛ بوی آب هم از آن بر نمی خیزد! برادرانم به بیابان زدند به دنبال روزی و من كه دستی بر ساز داشتم؛ دانستم كه به پایتخت پول فراوان است. آمدم تا با سازم؛ روزیم را بستانم. ها قیچك كه می شناسی تو؟!

 

قیچک

 

- این آقاهه تركمنه !؟

نه بابا تار می زنه ؛ نوازنده اس!

دختركی هفت رنگ! با بغلی گل سرخ به روبان پیچیده با جوانكی كرواتی رو به رویمان ایستاده اند . دلاور سر پایین می اندازد به شرم و مرام و دست دخترك، اسكناسی مچاله شده را به سمتش دراز می كند و با عشوه می گوید:

- یه رِنگ عاشقانه بزن . بلدی؟ می خوام هدیه ولنتاین بدمش به این!!

و با انگشت به پسرك همراهش اشاره می كند و بعد كنار پیاده رو، به معشوقش تكیه می دهد تا بشنود. سوز سردی كه از توچال سرازیر می شود، چشمانم را می سوزاند. چشمانم تر می شود!

یا مولا دلم تنگ اومده

یا مولا دلم تنگ اومده

شیشه دلم ای خدا

پیش سنگ اومده

گم می شوم در سوز باد و سربالایی خیابان و صدای دلاور است كه سر به زیر؛ آرشه بر قیچك می كشد و صدایش میان بوق و دود گم می شود...

 

عباس جعفری

تهران

زمستان 82

 

 پانوشته ها:

 ۱ - گدام: روستای بیابانی ، چادر عشایر بیابانی

۲ - هِلمند: هیرمند

۳ - توتن: نوعی قایق كوچك

۴ -  نجما و حسینا : سیستانی ها ، شعر های عاشقانه داستان "  نجما  " و " حسینا " را  در شب نشینی ها ، اعیاد و جشن ها می خوانند.

نجما داستانی از مردم شیراز ... حسینا شاعری سیستانی بوده که شعرهاش بسیار در بین مردم این دیار محبوب است.

5 - کَجَک هات ( کَجَک های تو ) / کَجَک : موهای بناگوش که زنان سیستانی برای زیبایی ، در دو طرف صورت می ریزند.

6- زروَرَق یا زرق ُ بَرق : زرق و برق ، طلایی

7- مَرَه : من را

 * بحث و بیت ، نوعی مشاعره با مضامین عاشقانه و اجتماعی که سیستانی ها در محافل و شب نشینی ها و یا به تناسب درونیات خود می خوانند.

 این متن از  این جا  برداشته شده است.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 توسط يسنا |

مادران در همیشه ی تاریخ ، بار اصلی ِ انتقال ِ آداب و رسوم در همه ی فرهنگ ها رو به دوش کشیده اند ...

مادر  ِ فرهیخته، پیش از به دنیا آمدن ِ فرزند با ترانه ها و شعرهایی که زمزمه می کند ، کار آموزش به فرزند ِ دلبند را آغاز  و پا به پای ِ گهواره ، فرهنگ را می بالد و در روح ِ فرزند متبلور می کند ...

...

مادران سیستانی با بحث و بیت ها* ، آئیکه ها** و آسوکه هایی ***که پای ِ گازَک**** ها برای کودکان می خواندند ، شجاعانه در برابر  ِ شن باد های ِ وحشی ، ایستادند...

ایستادند و طلایه دار  ِ فرهنگی شدند که از تشنگی جان می داد...

مادران ِ این سرزمین ، سال هاست زیر ِ لب ، زمزمه کنان با صبر و حوصله ، گذشته را به آینده پُل می زنند ...

 


روایت آسوکه های سیستان برای بچه ها

  


آشنایی کودکان با صنایع دستی 



آموزش سوزن دوزی به کودکان 


آموزش حصیر بافی با برگ نخل



آموزش ساخت لَبَتک ( لعبتک ) به کودکان



شکل های هندسی به کار رفته در فرش و سوزن دوزی های سیستان



کودک - دیروز - امروز 


*بحث و بیت : نوعی مناظره و  دوبیتی هایی با مضمون عاشقانه و درون مایه های اجتماعی ،که سیستانی ها در جشن ها و محافل خانوادگی و دوستانه همزمان با نواختن دارِه ( داریه ) می خوانند.

**آئیکه : لالایی در گویش ِ سیستانی

***آسوکه : داستان ، افسانه در گویش سیستانی

****گازَک / گاز  ( gaz) : گهواره در گویش سیستانی


 پ . ن : عکس ها از  این جا  برداشته شده اند ...


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 توسط يسنا |


مادر گفت : ماه پری ، دختر ِ ساده دل ِ لُبَت به دستی  بود که می خواست مادری کند ...

اما چشم ِ هر کسی به دیدن ِ ماه پری ِ ساده دل ، باز نمی شد ... الا پیرمردهای ِ فرتوتی که کلَت کلَت ِ ** مرگشان بلند شده بود ...

بالاخره یکی از همین پیرمردها ، ماه پری ِ جوان ِ ساده دل را ، عروس ِ خانه ی سوت و کورش کرد ..

ماه پری ، می خواست مادری کند ...

فقط مادری ...

همه می دانستند پیرمرد آنقدر فرتوت هست که پای ِ هیچ بچه ای به دامن ِ ماه پری باز نمی شود ...

ماه پری ،  با تکه پارچه هایی که زن های همسایه برایش می آوردند  لُبَت می ساخت ...

 لُبت ِ ماه پری همیشه زیر ِ بغلش بود ...  چند سالی گذشت ...

خدا دلش نیامد ، آرزوی ِ ساده ی ماه پری را بین ِ آرزوهای پر زرق و برق ِ آدم های ِ دور و نزدیک، نشنیده بگیرد ..

 ماه پری ، باردار شد ...! همه گفتند دل ِ خدا برای ِ سادگی و پاکی ِ ماه پری به رحم آمد ...

 ماه پری دیگر  لُبَت نساخت ...!

 حالا لُبت ِ ماه پری گریه می کرد ، دست و پا می زد و مادری می خواست که برایش مادری کند ... فقط مادری ...

 پیرمرد مُرد ، ماه پری ماند و  لُبت ِ شیرین و دوست داشتنی اش ...

ماه پری ِ تنها و بی کس با همان دل ِ صاف و ساده اش ، لُبت ِ جاندارش را بزرگ کرد ...

 آنقدر بزرگ که لباس ِ دامادی تنش کند و  با ذوق توی ِ کوچه ها به همه نوید ِ بی بی شدنش را بدهد ...!

 بی بی ماه پری با لُبت و بچه ی ِ لُبَتش رفت سفر ... همین چند شب ِ پیش ... بعد از شام ِ غریبان ...

زن ِ همسایه می گفت ،  نرسیده به صبح ، چشم های ِ راننده  ، خمار ِ خواب شده انگار  ...

گفت : کنار ِ یک پل ، توی ِ یک جاده ، نزدیکی های ِ پایتخت ، ماشین از راه ِ راست منحرف می شود  و

هوس می کند ، پایین ِ پل را نگاهی بیاندازد ... زن همسایه خیلی گفت ... خیلی گریه کرد ...

 چشم هایم سیاهی رفت ، به دیوار تکیه دادم ...

 ماه پری ، لُبَت ِ ماه پری و نی نی ِ لُبَت ِ ماه پری ، رفتند  توی ِ دنیای ِ ساده و قشنگ ِ پری ها ...

 لابد ماه پری ، بی لُبت اش  دق می کرد که باز هم خدا، حرف  اش را زمین نزد !

 حالا ماه پری دوباره لُبتش را محکم توی ِ بغل گرفته و زیر لب لالایی می خوانَد ...

 اَلَّک َ کُن ُ ، گَل ِ یَکَگ دون ِ خ َ مِه ....

 ( allaka kono ,gole yakag done kha me )

 می خوابانم گل ِ یکی یکدانه ام را  ....

 .

 .

مامان گفت : " آسوکه *** ی ماه پری و لُبت ِش به آخر رسید.... "


 

لُبَت ( lobat): عروسک در گویش سیستانی

 

  * لُبَت ( lobat) : عروسک در گویش ِ سیستانی ...  لبتک از فعل لعب به معنی "بازی کردن" و لعبت به معنای "عروسک" می آید که در گویش سیستانی به صورت لبتک بیان می شود یعنی "عروسک کوچک".

 تنه ی عروسک را از شاخه ی گز، جان می بخشیدند؛ از شاخه ی درخت مقدس سیستانی که حتی به هنگام فوت دوشیزگان  سیستان، آنان را با درخت گز عقد و سپس دفن می کردند.درخت گز ریشه ای اساطیری در باورها و فرهنگ زرتشتیان و سیستانیان دارد و نماد دختران و زایش است.

 ** کلَت کلَت ( klat klat ) : تق و توق و صدای زدن روی ِ ظزوف ، وقتی غذا یا محتویات ِ ظرف تمام می شه و قاشق به ته ظرف می خوره سر و صدا ایجاد می کنه که نشانه ی تمام شدن ِ محتویات ِ داخل  ِ ظرفه / اصطلاحا یعنی آخر ِ عمر ِ کسی بودن معادل ِ آفتاب ِ لب ِ بوم بودن

 ***  آسوکه (( âsoka : افسانه ، داستان در گویش سیستانی

 

  پ.ن: این پست خیلی واقعی بود.



+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390 توسط يسنا |

آثار 'صادق سوری' عكاس استان به دو جشنواره و نمایشگاه معتبر و بین المللی 'فتوژورنالیسم' و 'سفر آمریكا' كه توسط انجمن عكاسی آمریكا برگزار شد، راه پیدا كرد.
در جشنواره فتوژورنالیسم آمریكا كه در دو بخش آزاد و احساسات انسانی برگزار شد، آثار 'صادق سوری' عكاس برجسته استان و عضو فوكوس تیم در بخش احساسات انسانی به این نمایشگاه راه پیدا كرد. از ایران 16 شركت كننده در بخش احساسات انسانی و 10 شركت كننده در بخش آزاد حضور داشتند كه به ترتیب 15 و 10 شركت كننده عضو فوكوس تیم بودند.

همچنین جشنواره سفر در دو بخش 'عكس سفر' با موضوع آزاد و عكس سفر با موضوع معماری برگزار شد، كه دو عكس از صادق سوری در بخش آزاد با رای داوران به نمایشگاه راه پیدا كرد.
انجمن عكاسی آمریكا بزرگترین انجمن جهانی است كه جشنواره های عكاسی بین المللی زیر نظر آن برگزار می شود.
در سه عكس انتخابی صادق سوری در دو جشنواره فتوژورنالیسم و سفر آمریكا به معیشت مردم سیستان و بلوچستان پرداخته شده است.
منبع خبر : ایسنا
منبع تصاویر : aks.akkasee.com




DSC_0005-copy.jpg



DSC_0040.jpg



Picture-043-.jpg



600110sadegh.jpg


543850DSC_0317.jpg



420135sadegh-suri2-copy.jpg

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390 توسط حامد |

مراسم ِ عروسی در سیستان ، از نگاه ِ کودکان :



نقاشی از : عاطفه صوفی * - 15 ساله - زابل - سیستان و بلوچستان







پرستو سندگل - 8/5 ساله - مینودشت - استان گلستان






عاطفه میرشکار - 8/5 ساله - کلاله - استان گلستان



 

* نقاشی  ِ عاطفه صوفی ، سال گذشته ، برنده ی نشان نقره جشنواره بین‌المللی نقاشی تیان‌جین چین  شد.





+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390 توسط يسنا |

چند روز پیش توی بیمارستان یه چیزی دیدم که خیلی برام سنگین بود .

یه خانوم روستایی اومده بود برای زایمان. استادمون هم داشت کمکش می کرد که خانومه یه دفعه از شدت درد لباس این استاد ما رو گرفت که یه دفعه جیغ خانوم دکتر در اومد که "دستتو به من نزن کثافت!!!"

تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از اتاق زایمان بیام بیرون ...

از اون روز دارم خیلی به این موضوع فکر می کنم که چرا ما یه متخصص زنان بومی نداریم؟

 چرا هر آدم درس خونده ای صرفا میاد یه مدتی اینجا تا یه پولی جمع کنه و بعدم بار و بندیلشو ببنده و بره ؟

چرا مردم ما برا خودشون احترام قائل نیستیم ؟

چرا هر مریضی میاد بی دلیل استاد دستور بستری شو می ده و هیچکی هم نیست ازش بپرسه به کدوم دلیل داری بستری ش می کنی؟ ولی من دلیلشو می دونم ... اینکه تختای توی بخش خانوم دکتر غیربومی عزیز خالی نمونه و بتونه به خاطر هر امضای اوردر RPO(یک نوع دستور پزشک که منظورش اجرای دستورات قبلیه و هیچ کار جدیدی برای مریض انجام نمی ده) یه پولی عجیبی به جیب بزنه تا زمانی که آزمایشای مریض که سرپایی هم قابل انجام بوده حاضر بشه...

فکر میکنین تو یه شهر دیگه یه پزشک جرات میکنه با مریض اینطور حرف بزنه ؟! کافیه کوچکترین حرفی بهشون بزنی تا زمین و زمان رو یکی کنن و بعد از کلی فحش که نثار طرف می کنن تازه می رن ازش شکایت هم میکنن.

 اونوقت تو بخش چشم دختر ۹ ساله ای میاد که معلم با شلنگ زده تو چشمش و به خاطر خونریزی لب مرز کوریه . می گی چرا شکایت نکردین؟ مادره می گه "یه نفر از نون خوردن میفته" و تو هاج و واج نگاه می کنی و به این فکر می کنی که اگه این شکایت نکنه دختر ۹ ساله بعدی حتما کور می شه...

چرا باید جراحی که برای یه عمل آپاندیس تمام شکم مریضو باز میکنه برگرده بگه: "مردم این استان هیچی حالیشون نیست برای آموزش خودتون تمام شکمشونو باز کنین  و ... " و راحت با همین طرز فکر چند سالی برای خودش طبابت کنه و  جون خیلی ها رو بگیره و مردم رو تلکه کنه؟

ما کی می خوایم طرز فکرمونو درست کنیم؟

تا کی می خوایم مظلوم باشیم و بذاریم همه حقمونو بخورن ؟

تا کی می خوایم بذاریم همه بیان از امکانات ما استفاده کنن و بعدشم جیم بزنن برن؟

کی می خوایم وقتی برای تحصیل رفتیم یه شهر دیگه پشت سر مردممون حرف نزنیم و زاهدانی بودن خودمونو انکار نکنیم ؟(این حرف من مخاطبان خاصی داره که این رفتارو به عینه هم دیده م و هم شنیده م)

این مائی که می گم تعمیم داده نمی شه به همه ، ممکنه ماهایی که امکاناتمون حداقل در حدی هست که می تونیم برای تفریح و سرگرمی خودمون هم شده در روز یه بار به نت سر بزنیم هیچ وقت همچین چیزایی رو تجربه نکرده باشیم ولی وقتی همه مردم جامعه مونو در نظر بگیریم یه درصد زیادی رو شامل می شه...

و من هیچ وقت نتونستم با این منش و طرز فکر بومی اینجا کنار بیام...

حداقل ما می تونیم خودمونو از حالا برای سالها بعدی که قراره اینجا زندگی و کار کنیم اصلاح کنیم ...

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390 توسط صبا |

 

برای بسیاری از اهالی موسیقی، ساز زهی « قیچک » (یا غیچک، غیژک، قیژک) یاد آور سرزمین اساطیری سیستان و بلوچستان می باشد، چه آنکه خواستگاه این ساز را (که خود در واقع مادر ساز هائی از قبیل کمانچه و ویولون می بوده است) باید در سیستان زمین جست . قیچک هم چنان در این دیار مورد استفاده کولی نشینان قرار می گیرد به گونه ای که بسیاری از اهالی بومی سیستان، قیچک را با نام « حبیب الله قادر آتشگر »، نوازنده ای با اصالت کولی اش می شناسند .

 

[تصویر: 1309162767_267_d58d6a4389.jpg]

(قادر آتشگر در حال نواختن قیچک؛ مراسم هفته فرهنگی سیستان و بلوچستان، برج میلاد، بهار ۹۰)

 

بنا بر آنچه رفت، تصنیف « قیژک کولی » کاری از همایون شجریان که در آلبومی نیز به همین نام انتشار یافته است برای سیستانیان معنای دیگری دارد؛ ما عرضه این آهنگ را بهانه ای قرار دادیم برای اینکه موسیقی تاریخی سیستان را باری دیگر برای مخاطبان خود یادآور شویم و اینکه چاره ای اصولی باید برای افول چند دهه اخیر آن بجوئیم . از یاد نبریم موسیقی در سیستان تا آن اندازه ارج و منزلت می داشته است که شعبه ای از موسیقی ایرانی را نیز به نام « زابل » به خود اختصاص داده بودند . اجازه ندهیم با چشم از دنیا فرو بستن معدود نخبگان ما، موسیقی ما نیز برای همیشه چشم از دنیا فروببندد .

 

* * *

 

متن تصنیف قیژک کولی (سروده ای از شفیعی کدکنی) :

 

رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف

نغمه در نغمه و هر نغمه به یاد یاران

قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر

راست در پرده‌ی اندوه و مقام باران

می‌زند بی که نگاهی فکند بر چپ و راست

رفته از دست و در افتاده ز مستی از پای

قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر

رعد را عربده بگسسته

ولی پیوسته قیژک کولی

در همهمه‌ای هایاهای هایاهای

قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر

پرده دیگر مکن و راه مگردان کولی

هم مگر همره این زخمه‌ی تند تو کنم

دلی از گریه سبک‌بار در این تنگ غروب

 

قیژک کولی

 

خواننده : همایون شجریان

 

همایون شجریان

 

دستگاه : شور مایه دشتی

آهنگساز : حمید متبسم

 

جهت دانلود آهنگ اینجا را کلیک کنید .

(جهت ذخیره : کلیک راست => save target as)

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 توسط حامد |

 

با تو ام، جوان سیستانی!

ناله های کورگزان کهن را می شنوی؟ درختان پیری که روزی استراحتگاه پدران غیور ات بودند، همان آزادگانی که تن به زبان بیگانه ندادند و هویت میهن ات را احیاء کردند ... ؟

سیستان تو را می خواند، فریاد بر می آورد، گرد و خاک به راه می اندازد، آخرین زبانه های سرکش اش را نیز سر می دهد، از تمامی هستی اش می گذرد، شاید تو به خودت بیائی!

هامون که خشک شد، تو چه کردی؟ جز آنکه امید به پیگیری های فلان مسئول داشتی؟ این است آن خون عیاری که در تو بر جای مانده؟

اشتباه نکن، نمی گویم شورش کن، نمی گویم گلوله بر آر، می گویم به خودت بیای! به حرمت تمامی این هزاره ها که پدران ات کوشیدند، به حرمت تمامی این صده ها که با دشواری ها جنگیدند، به حرمت همه این تلاش ها، تو هم کاری بکن!

 

شنیده ای دریاچه ارومیه به خشکی گرائیده است؟ هم میهنان آذربایجانی ات ساکت ننشسته اند، به پا خواسته اند تا این دریاچه را نیز به خشکی ننشانند؛ ارومیه و هامونی که روزی و روزگاری هر دو در فرهنگ زرتشت مقدس بر شمرده می شدند .

به خودت بیای، جوان سیستانی!

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390 توسط حامد |

 

گوشه ای دیگر از تمدن شهر سوخته ایران

(۵۲۰۰ سال پیش)

 

 

جواهر سازی شهر سوخته

 

جواهر سازی شهر سوخته

 

جواهر سازی شهر سوخته

 

شهر سوخته

 

شهر سوخته جواهر سازی

 

جواهر سازی

 

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390 توسط حامد |

تابستان همیشه برای من فصل خاطره انگیزی بوده است. توی خانه ی عموی مادرم درخت خرمای بلندی بود که تابستان ها همیشه سایه و خرماهای خوبی داشت و وقتی باد آرام بهش می زد، صدای به هم خوردن شاخه هایش خیلی قشنگ بود! خیلی سال گذشته از وقتی که درخت خرما کم ثمر شده و توت و تاک دیگر معنی چندان خاصی ندارند. هوا هم آنقدر گرم تر شده که دیگر توی سایه ی ظهر تابستان هم نمی شود نشست. انگار باد سشوار مستقیم بخورد توی صورت آدم و از گرما چشمهایت را بسوزاند. همیشه باید فرار کنی توی یک چهار دیواری، زیر یک سقفی چیزی و از زیر کولر تکان نخوری. زندگی است دیگر، عوض می شود! تا دیروز نهر و نووَر آب داشت و ظهر تابستان می رفتی توی نهر و تنی به آب می زدی، حالا کانال های بتونی ش هم آب ندارند. بعضی وقت ها از گرما توی خانه هم طاقتت نمی آید. حالا فرض کن توی این گرمای خشک و خالیِ نفس تنگ کن، برق هم قطع بشود و کولر کار نکند! راست گفته اند که هر چه خار است به پای خاکسار! همین جا که از آسمان آتش می بارد، برق هم باید قطع بشود. همین طور که توی خانه گرمم شده، دارم فکر می کنم که چرا این مردم اعتراضی نمی کنند که توی این این گرما، دل ظهر، باید هر یکی دو روز دو سه ساعت برقشان قطع شود؟ با هر کس حرف بزنی ناراحت است، ولی اعتراضی نمی کند. انگار همیشه همین طور بوده. حالا اگر توی یک شهر بزرگ تر سر ظهر برق قطع شود، ملت دنیا را شب می کنند و چه بسا چند نفری گرما زده هم بشوند. اینجا هم گرما زده می شوند، ولی انگار برایشان عادی است و همیشه همین طور بوده. انگار نمی تواند بهتر باشد. انگار هر چه هست همین است!
این جریان ها مربوط به سه چهار سال قبل بود. حالا اوضاع برق بهتر شده و قطع نمی شود. ولی از این قضیه ی برق هم که بگذریم، توی خیلی از قضایا رفتار مردممان همین طور است. کلا زیاد صدای چیزی را در نمی آورند و حاضر نیستند به نرسیدن به حقشان اعتراضی بکنند و جوابی بخواهند. این رفتار خیلی جاها توی مملکتمان هست که اتفاقا یکی از جاهایی که خیلی بیشتر از بقیه ی جاهاست، همین جاست و نمونه اش هم همان قضیه ی قطع شدن برق است. آن چند سال تا وقتی که کار به آن قضیه ی کمبود بارندگی سالانه ی کشوری نرسید و قطع شدن برق برای شهرهای بزرگ تر مشکل ساز نشد، مشکل برق اینجا هم حل نشد! مردممان به اعتراض مسالمت آمیز هم اعتقاد چندانی ندارند. کلا چیزی به عنوان اعتراض انگار برایمان ماجراجویی عجیبی باشد که علاوه بر اینکه به جایی نمی رسد، ممکن است با دردسرهای زیادی توام هم شود...!
چند وقت پیش رفته بودیم چند تا از جاهای تاریخی سیستان را ببینیم. توی "سه کوهه" در قسمت ارگ پردلی، چاهی بوده که گفته شده آنقدر عمیق بوده که وقتی سنگی را به درونش می انداختی، صدای برخورد سنگ با آب ته چاه را نمی شنیدی! جل الخالق! چه کسی این چاه را کنده است؟! چرا این چاه را کنده اند؟ ببین آب چقدر می تواند کیمیا باشد و عطش چقدر فراوان که آدم مجبور باشد چنین چاهی بکند... زندگی است دیگر، عوض می شود! حالا شیر را باز می کنی، آب می آید! به چه مشقتی از توی این چاه آب می کشیده اند! شاید اصلا خشک بوده که صدای برخورد سنگ با آب ته چاه نمی آمده!! اصلا مگر می شود از توی این چنین چاهی آب کشید؟ تا آب بالا بیاید آدم از تشنگی می میرد! خودت را بندازی توی چاه سنگین تری! هم زودتر به آب می رسی و هم از شر بعضی چیزها خلاص می شوی! حالا جالب استفاده ای است که از این چاه می شده. مخالفانشان را توی این چاه می انداخته اند!! عجب فکر بکری! به عقل جن هم نمی رسد...! *
جایی دیگر، در کتابی به نام "تاریخ سیستان" که از قرن پنجم هجری یعنی حدود هزار سال پیش به جا مانده است، شرح خیلی کامل و دقیقی از بودجه ی سالانه سیستان آورده شده است. در این کتاب نوشته شده که بودجه ی سیستان در آن زمان هر سال برای استفاده تقریبا به 11 بخش تقسیم می شده که یکی از این بخش ها هزینه ی زندان بوده است.
وقتی هم حرف از زندانیان در این دوره می رود، معمولا منظور مخالفان شخصی حاکمان و شاهان بوده است و زندانیان را کسانی تشکیل می دادند که مخالف نظر و عقیده و عمل فرمانروایان بوده اند، و یا وجودشان برای پادشاهان و امیران خطرناک قلمداد می شده و گاهی تمام مردان یک خانواده یا یک طایفه و یا کل دودمان طرف (زن و مرد، خرد و کلان) زندانی می شدند...!! خب با چنین رفتار محترمانه ای که با مخالفان و معترضان حاکم می شده، دیگر تعجبی ندارد که کسی جرات اعتراض را به خودش ندهد!
وقتی نیم نگاهی به پشت سرت می اندازی و
این چیزها را می بینی، می بینی که در طول سالیان چه رفتاری با اعتراضات مردم که بالاخره لابد قسمتی از آنها به حق بوده شده است، شاید کاملا هم طبیعی به نظر برسد که این مردم امروز حتی حوصله و انگیزه ی یک شکایت ساده برای رسیدن به خیلی چیزها که اصلا حق خودشان هم هست ندارند و فکر می کنند که به جایی نمی رسد...!


* البته این چاه الان پر شده و دیگر وجود ندارد.



+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390 توسط فواد |


بخش هائی از مثنوی بلند دختر گز

سروده معصومه آتش فراز



وای یادم رفت ٬وقت عشق نیست
بر تن تهمینه رخت عشق نیست
وای یادم رفت٬ حرفم درد بود
عاشقی در خانه ی "زن مرد" بود
رستم تهمینه٬ بازاری شده است
حرمت ناهید زنگاری شده است
آی رستم! عشق بازی می کنی؟!
ترکتازی! ترکتازی می کنی؟!
درد من درد لب و آغوش نیست
مرد من هم پیک مار و موش نیست
مرد من فرهاد و مجنون نیستند
وارثان بوی طاعون نیستند
مرد من گز بود! اما دیب زد
هستی اش را٬ دیو شب در جیب زد
خودخوری کردیم پشت قاب ها
مانده عکسی مرده از مرداب ها


* * *


آی هامونی ترین ایران من
باز کن چشم دلت را جان من
دختر بلخ و سمرقند تو را
چشم آهوهای هلمند تو را
دختر دل واپس مهتاب را
خواهر گیسو کمند آب را
دختر "دوشیزه پندار" تو را
دختر گلهای شنزار تو را
دختر زرتشت و آتشگاه را
دختر اسب و تفنگ و ماه را
دختر گردآفرید و آب را
حرمت جا مانده ی مهتاب را
دختر شنزار سرخ و زرد را
دختر طوفان نژاد درد را
سرمه دانش نیست! لعنت بر چه کس؟
عشق بانش نیست! لعنت بر چه کس؟
زال من!رودابه ی دق مرگ کو؟
بوسه بانوی سراسر برگ کو؟
ماسه اینک قصد جانم کرده است
عاشقی اما جوانم کرده است


* * *


ختر شن ماسه ها تعجیل کن
لااقل کاری برای ایل کن
مرگ بر چشمی که طوفان می شود
قاتل هامون و عمان می شود
مرگ بر طوفان و طوفان خوارها
مرگ بر اجداد اژدرمارها
مرگ بر مهر برادروارگی
مرگ بر چادرشب آوارگی
مرگ بر بنداب و بر "قحط آبها"
مرگ بر دل مرده و مرداب ها
مرگ بر گردآفرید عشوه گر
مرگ بر لب های از می مست و تر
مرگ بر لیلای کوچه گردها
یا به ایل مرده ی "زن مرد ها"


* * *


آی هامون دخترت "زن مرد" شد
مرد "رستم باورت" شبگرد شد
آی هامون! ریگ٬ سرخاب من است
رقص خنجر! رقص چرخاب من است
گیسوانم مار ضحاکی شدند
مردهایت باز تریاکی شدند
گونه هامان بوسه گاه ریگ شد
کاسه ی چشمان عاشق٬ دیگ شد
آن سیه چشم سکایی مرده است
جام زهرآب عطش را خورده است
گندم اینک قصد جانم کرده است
تشنگی ها بدزبانم کرده است
حضرت حوا چرا راضی شدی؟
با گل دیوانه هم بازی شدی؟
حضرت حوا "ویاری" بوده ای؟
یا ز ایل کشت و کاری بوده ای؟
پس چرا همسایه ی گندم شدی؟
باعث رنج گز و مردم شدی؟


* برگرفته از خانه مجازی فرهنگ و هنر سیستان و بلوچستان



+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 توسط حامد |


این توضیح را در همین آغاز بدهم که تغییرات مورد اشاره در کلّ این نوشتار ناظر است به تلفّظ های روستایی که کهن تر و اصیل تراند و نه تلفّظ شهر زابل که طبعتاً بیشتر از پارسی رسمی تأثیر پذیر است.

دیگر این که این اندک به انگیزه ای ارایه می شود که توجّه بزرگوارانی را که در این زمینه ها کار آمدند به این مهمّ جلب کنم. باشد که به همّت آنان به دست آورد های خوبی در این مورد برسیم.


وامّا، گویش سیستانی هم مثل دیگر گویش ها وزبانها در طول زمان تطّور ها و تحوّل هایی را از سر گذرانده است.

این دگر گو ن شدن ها در « سیستانی » در چند زمینه رخ داده است که در طبقه بندی نخستین ،آن را به «تطوّر در واژه» و «تطوّر در دستور» می توان تقسیم کرد.


تطوّر دستوری در گویش سیستانی چندانی روی نداده است بجز در مواردی اندک . مثلاً:

1 – برای ساختن مضارع ملموس پیشوندی به کار می رفت که اندک اندک دارد از دستور «سیستانی» حذف می شود. آن پیشوند، «دی دی ، DĒ DĒ » است . به عنوان مثال سیستانی به جای «دارم می روم» پارسی می گویدکه دی دی میرا DĒDĒMĒRÂ

2 – برای ساختن مضارع التزامی، در سیستانی در پایان فعل پسوند « گو ، GO» می افزایند ، مثلاً:«بری گو ، BRĒGO» یعنی «برود».از کاربرد این پسوند هم اندک اندک کاسته می شود.

3 – برای ساختن ماضی ابعد در سیستانی از ساختاری استفاده می شود که کم کم دارد از رواج می افتد. مثلاً اگر یک نفر سیستانی بخواهد بگوید:«رفته بوده بوده ام»، می گوید:«رفته بوده دا ، RAFTA BUDADÂ ». این شکل کاربرد هم درگویش رو به فراموشی است.

4 – کاربرد صیغۀ دوم شخص مفرد به جای اول شخص مفرد هم که ازویژگی های گویش «شیب آبی» ی سیستان است، دارد رو به فراموشی می رود. در صیغه سیستانی شیب آبی می گوید: « نرفتی ، NRATĒ »(نرفته ای) یعنی «نرفته ام» یا«نکردی ، NKARDĒ»(نکرده ای) یعنی « نکرده ام».



و امّا دگرگونی ها (تطوّرها) ای در واژه رخ داده است و هم چنان ادامه دارد عبارت است از:


الف - دگرگونی در «واکه» ها یا«مصوّت» ها یا «وُیِل» ها :

1 – واکۀ میانی«او ، U» که در واژه هایی مثل «بود» و «رود» پارسی وجود دارد، در لهجۀ شیب آبی سیستان، به صورت «ای ، i» تلفّظ می شد. مثلاً به «بودا، BUD»ی سیستانی به معنای (بوده ام) به شیب آبی می گفتند و کم وبیش می گویند:«بیدا ، BiD» یعنی « بوده ام».

2 – در گویش صیّادان سیستان، بیشتر واکه های میانی «آ ، » به صورت «اَو ، OW» تلفّظ می شود. مثلاً صیادان و گاوداران حاشیۀ هامون به «بازی ، BÂZi» « بوزی ، BOWZi» وبه«خار ،xÂR » «خوَر ،XOWR » می گویند.
این واکه در سراسر گویش سیستانی رواج عام داشته است کما این که هنوز هم سیستانی ها به «جارو ، JÂRU» «جوری ، JOWRi» می گویند وبه روستای« دادی ، DÂDi» «دَودی ، DOWDi». امّا کار برد گسترده تر این واکه به شکل«اَو ، OW» در همان گویشوران حاشیۀ هامون رواج دارد و در گویش عام سیستانی این واکه از صورت«اَو ، OW» به شکل «آ ، » تمایل پیدا کرده است. کما این که اکنون عامّۀ مردم سیستان، بجز حاشیه نشینیا هامون ، دیگر « بازی ، BÂZi» و «خار ، xÂR» را «بوَزی ، BOWZi» و «خوَر ، XOWR» نمی گویند و...


ب - دگر گونی یا تطوّر «همخوان» ها، یا«صامت» یا «آکسان» ها:

1 - چنین می نماید که همخوان«پ» در گویش سیستانی، در طول زمان، گرایش به تلفّظ،«ف» داشته است. دلیل من برای این امر که حتّا بسیاری از «ف» های موجود در گویش کنونی سیستانی در گذشته «پ» تلفّظ می شده است اینست که حتّا امروز هم در سیستانی «فطیر» عربی راهم «په تیر ، PÁTiR» و «فاطمه» ی عربی راهم، در ساختار تصغیری اش، یا با کاف تحبیب«پاتُک ، PÂTOK» یا «پاتی که ، PÂTiKA» می گویند. همچنان که کلمۀ «فله ، FALA» به معنای آغوز را «پَلَه ، PALA» می گویند.

2 –دیگر همخوان سیستانی، همخوان «گ» است که در مواردی هنوز هم به شکل «ب» ادا می شود، مثلاً به « بیوه»( زن بی شوهر) می گویند«گیوه ، GiVA» یا به «به چین»(به گزین شده)، «گی چی ، GĒČi» می گویند و چند مورد دیگر.

3 – چنین معلوم می شود که در گذشته اغلب «ق» ها را «ک» تلفّظ می کرده ایم، چراکه آثار آن تا به امروز هم در گویش مانده است. مثلاً در موردی «قصّه» عربی را«کِسّه ، KESSA» می گوییم.در آن جایی که می گوییم:« خی ما کسّه آ پکه ، XĒ MÂ KESSÁ Â PKA» یعنی ماجرا ها سر ما آورد.

4 – در تلفّظ های روستایی هنوز هم که هنوز است«ی» به صورتی که در عدد«یک» پارسی تلفّظ می کنیم، تلفّظ نمی شود. مثلاً روستایی های اصیل تر، همین «یک» را«اَک ، ÁK» می گویند. همان گونه که «یخ» را «اَخ ،ÁX» و یا «یاعلی» به معنای زودباش را«آلّی ، ÂLLi» می گویند. این همخوان هم اندک اندک شکل سیستانی خود را از دست می دهد و به صورت پارسی رسمی «ی» تلفّظ می شود.
در مورد پرهیز نا خواسته از تلفّظ«ی» به صورتی که گفتیم در پارسی موجود است، نکتۀ بسیار جالب این که سیستانی درمواردی آن را،(ی) را ،در تلفّظ به«ه» که هرگز آن را در گویش خود ندارد تبدیل می کند و مثلاًبه جای «آیا» می گویند:«آها ، ÂH».

5- در شمارۀ پیش از این گفتیم که در گویش سیستانی«ه» یا «ح» وجود ندارد وسیستانی مثلاً «حمّام» را «امّوم ، ÁM MŌM» و «هنوز» را «انوز ، ANUZ» می گوید. از دیگر تطوّر هایی که در گویش سیستانی دارد شکل می گیرد یکی هم همین به کار گرفتن «ه –ح» در این گویش است. یعنی هم اکنون به مواردی بر می خوریم که روستائیان سیستانی هم در پی شهر نشینان سیستانی و به تأثر زبان رسمی پارسی، همخوان های «ه-ح» را به تلفّظ در می آورند.


در پایان، گفتنی این که با توجّه به تطوّرهای گویش سیستانی و همزمان با توجّه به همسانی واژه های کهن و ویژۀ سیستانی و بلوچی مثل «اَگجا ، AGJ» یا« گجا ، GJ» ی سیستانی و«گُجا ، GOJ»،ی بلوچی، «بت ، BAT» و«بت ، BAT»(در بلوچی در سرباز به معنای «پُلو» ودر «شیربت» سیستانی به معنای «خوراک» یا «بای» یا«سوپ» فرنگی) ، «ترس، trass » سیستانی به معنای بزرگ و« ترس ،tras» بلوچی به همین معنا و« توش ، tuŠ » در بلوچی وسیستان ، هردو به یک معنا ( یعنی تشنه) و صدها همانندی دیگر که اغلب هم ویژۀ سیستانی وبلوچی است، چنین برداشت می شود که هرچه در تاریخ به قبل تر برگردیم خویشاوندی «بلوچی» و «سیستانی» آشکارتر می شود و شاید بسیاری از این همسانی ها به عهد سکایی این دو خویشاوند برگردد. به احتمال قوی به پیش از دوران ساسانیان و نفوذ ویژگی های زبان های غربی ایران در منطقه. البتّه بیشتر در سیستان و کمتر در مکران، به دلیل مرکزیّت سیستان و در حاشیه بودن مکران. شاید آغاز ویا تشدید تفاوت «سیستانی» و «بلوچی» از همان آغاز دورۀ ساسانی شروع شده باشد.

این را هم یاد آور می شوم که در بیان این همانندی ها بسیار دقّت کرده ام که واژه هایی را که در اخیر تاریخ «سیستانی» و «بلوچی» از یکدیگر وام گرفته اند مورد استناد قرار ندهم و اگر در این مورد به خطا رفته ام ، امید وارم اهل فن مرا به خطایم آگاه کنند و در این جا ضرورت دارد به نمونۀ بارز این گونه بی احتیاطی ها اشاره کنم که در کتاب «بلوچی گالبند» ، کارمشترک دکتر «لوتوس زهاک» و «بید الله نارویی» به چشم می خورد.



جواد محمّدی خمک
(سکایی سیستانی)


8/1/1390

+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390 توسط حامد |


گرداوري و تنظيم : جواد محمدي خمك



اَوَش (حبش)

بادار (ارباب)

باران

برفی

بزرگ

بی برگ (نامیست عرفانی- بی چیز)

پُردل

پَسُند (پسندیده)

پکیر (فقیر- شاید هم یاد گاری از «پاکر» باشد)

پور مرد (پیر مرد- به این نیّت که انشاءالله به پیری برسد)

پیرُک

جانی (جان دار)

جنگی

جَهَند (جی یَند)

چالکی (چالاک)

خوجه (خواجه)

خوژداد (خوش داوری)

دادشا (دادشاه)

دُروَیش (درویش)

دشتی

دل بینا (غیب گو)

دِلِمراد (دل مراد)

سرفراز (سرافراز)

سَرگُل

سَرِنگ (سرهنگ)

سِیال (نجیب)

سیت (در ترکیب های «سیدخان» وامثال آن به کار می رودو اغلب فکر می کنند که «سیّد» یا «سعید» عربی است در صورتی که این نام همان نام یا واژۀ مشترک هندی سکایی یا هند وایرانی است).

سیدی (شکل تحبیب شدۀ سیت)

سیه خان (سیاه خان)

سیه سر (سیاه سر)

سیه مرد (سیاه مرد)

شاباز (شهباز)

شادوست (شاه دوست)

شاسوار (شاه سوار)

شاگل (شاه گل)

شامیر (شاه میر)

شرجان (شیر جان)

شردل (شیر دل)

شیرین( مثل شیر درنده)

کام (مثل کام خان- کام دین)

کجیر (رهبر)

کَچکُل (کشکول)

کندل (کهندل)

کوچِک

کوکن (کوه کن)

گَردی (گردان)

گرگ (مثل گرگ علی)

گُل میر

گلزار

لالو (لعلو – مخّفف لال محمّد یا لعل محمّد)

مُرجونک (مرجانک)

مردان

مِردل ( مهردل)

مزار

مستیان

ملنگ (درویش-تارک دنیا)

مُم داد (محمّد داد)

میر

ویس (در ترکیب میر ویس)


+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390 توسط حامد |



[تصویر: 1310653626_267_74edd467c4.JPG]

افقی :

1 . شاد و شنگول، بشاش
2 . « چوب » در تلفظ سیستانی آن
3 . آسیب بدنی (که به همراه فعل کمکی "خوردن" می آید) - پائین دست (برای جاده و مسیر)
4 . معشوقه
5 . فعل نهی « نگیر » در تلفظ سیستانی آن
6 . فعل منفی « نمی تواند » در تلفظ سیستانی آن
7 . لبه، کناره (برای جوب، نهر و امثال این ها) - « پا » در تلفظ سیستانی آن


عمودی :

1 . همگی، جملگی
2 . حشره (در معنای عام)
3 . دست و پا زدن
4 . « نان » در تلفظ سیستانی آن - بن مضارع فعلی که به معنای فراری یافتن حیوانات می باشد
5 . « اشکمبه » در تلفظ سیستانی آن
6 . یافتن، پبدا کردن
7 . « باشد » در تلفظ سیستانی آن



توجه : تشدید و مصوت های کشیده در این جدول به حساب نیامده اند .


پاسخ این جدول را از اینجا دنبال کنید .



+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390 توسط حامد |

کِنجه 1* ( دختر ) شهر ِ زاهِد ُ ( زاهدان ) ؛

تیمور لنگ در سومین یورشی که به سیستان داشت ، به حوالی ِ شهر ِ زاهدان ِ کهنه ( شهر زیدان ) می رسد و آن را محاصره می کند، حاکم وقت ِ شهر ِ زاهدان کهنه ( زیدان) " قطب الدین کیانی " با تیمور ،صلح نامه تنظیم می کند ، اما قبل از تسلیم ِ کیانی ، دختر ِ قطب الدین از پشت ِ دیوار ِ شهر ، تیمور را می بیند و یک دل نه صد دل عاشق ِ تیمور می شود.

دختر ِ قطب الدین که دلباخته ی تیمور شده بود به او پیغام می دهد " اگر قول دهد او را به عقد ازدواج خود در آورد ، راه ِ ورود به شهر را به وی نشان دهد " ... تیمور هم که فرصت را مناسب می بیند به دختر قول ِ ازدواج می دهد......

" />

دختر ِ حاکم کیانی پس از این که وعده ی معشوق را شنید ، به تیمور پیغام فرستاد و از او خواست چند صد متر جلوتر در شیله 2* ورودی به شهر کاه بریزد ، هر جا آب " گشت خورد *" 3 و چرخید ، راه آب ِ شهر آن جاست و سپس با یستن ِ راه آب ِ شهر ، مردم را مجبور به تسلیم کند.

تیمور دستور داد چنین کردند و بعد از چند روز بی آبی و تشنگی ، شهر تسلیم شد.

بعد از امضای صلحنامه ، بعد از ظهری که تیمور با لباس غیرنظامی در بیرون قلعه قدم می زد ، از پشت دیوار قلعه، تیری به سمت او پرتاب شد ، که به زرد پی پشت ِ پای 4* ِ تیمور اصابت و آن را قطع کرد. حکیمان گفتند چون این زرد پی قطع شده است قابل ترمیم نیست و تیمور باید تا پایان ِ عمر بلنگد . تیمور که با شنیدن این خبر سخت برآشفته بود دستور قتل عام مردم ِ شهر را صادر کرد.

کشتار ِ سخت و درد آوری آغاز شد . تعدادی از سادات ، مشایخ و بزرگان شهر به دیدن ِ تیمور رفتند و گفتند : اگر یکی اشتباه کرده است، مردم ِ شهر چه گناهی دارند و از وی خواستند به قتل عام پایان دهد که کسی در شهر ، زنده نماند. تیمور دستور ِ قتل عام را لغو و آتش بس داد.

گفته اند تا زمان ِ آتش بس ، به دستور ِ تیمور 40 قاری قران که مشغول ِ قرائت و مقابله ی قرآن بودند ، گردن زده شدند که بعد ها مردم ِ سیستان ، آن محل را " چهل پیر " یا " چهل و چهار پیر " نامیدند و مورد ِ احترام و اکرام ِ آنان است.

بعد از آتش بس ، تیمور ، طبق ِ قولی که داده بود دختر ِ قطب الدین را به عقد ِ ازدواج ِ خود در آورد و با خود به سمرقند برد.

شبی از شب ها همسر ِ تیمور ( دختر قطب الدین ِ کیانی ) بی خواب شد ، تیمور علت ناراحتی و بی خوابی اش را جویا شد.

دختر جواب داد: چیزی داخل ِ همین تشک یا زیر انداز هست که مرا ناراحت کرده و مانع از خوابم شده است. تیمور بار اول اعتنا نکرد و خوابید اما دوباره با ناراحتی ِ همسرش از خواب بیدار شد و با عصبانیت ، تشک را درید و درون ِ آن یک "پنبه دانه " یافت !

تیمور با تعجب به دختر نگاه کرد و گفت: همین پنبه دانه تو را اینقدر ناآرام کرده بود؟! مگر تو چگونه جایی بزرگ شده ای که یک پنبه دانه این طور تو را ناراحت و بی خواب کرده است؟!

کنجه شهر ِ زاهدان گفت: پدری داشتم که مرا در پر ِ قو می خوابانید و هر شبانه روز یک بار بدنم را با شیر ِ تازه حیوانات شستشو می دادند.

تیمور بر آشفت و به دختر گفت: پدری که این همه به تو مهربان بود و خدمت کرد ، چرا به او خیانت کردی و راه تسلیم شدن شهر را به من نشان دادی؟! از کجا معلوم ، فرداروزی به من خیانت نکنی ....

تیمور جلاد را صدا زد و گفت: موی ِ این گیس برید را به دُم ِ اسب ببند و آنقدر در صحرا بتاز که تکه تکه شود ، جلاد چنین کرد و آنقدر در صحرا تاخت که دختر تکه تکه شد....

از آن روزگار ، هر دختر ِ سیستانی که حاضر جواب ، بدزبان ، نافرمان ، خیانت پیشه و بدجنس باشد ، به کنجه شهر ِ زاهدان ( کنجه شئر ِ زاهِد ُ ) تشبیه می شود ....

مثلا می گویند " چکاره اوی کنجه شهر ِ زاهدو " * 5 یا " فلانی خه کنجه شهر ِ زاهدونیه "*6 ...

 

1 : کنجه ( kenja ) : دختر در گویش سیستانی

2 : شِئله ( shela): راه آب یا چیزی شبیه این / در کنار دیوار زهدان کهنه شیله ایس که امروز هم بقایای خشکیده ی آن وجود دارد و به آن " شیله نصرو " می گویند.

3: گشت خورد : چرخ خورد ، چرخید

4: در زبان ِ سیستانی به زرد پی ِ پشت ِ پا " ریفه " (refa) می گویند.

5 : چه خبره آهای دختر شهر ِ زاهدان

6 : فلانی مثل دختر ِ شهر ِ زاهدان می مونه ....


 منبع: مزارگلستانه/ فرهنگ عامه جلد 4 / ص 292 – 293

+ نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390 توسط يسنا |

 

مولوی/ فیه ما فیه

 

مولوی/ فیه ما فیه :

... در حقیقت کشنده یکی است، اما متعدد می نماید.

 نمی بینی که آدمی را صد چیز آرزوست گوناگون؟

می گوید :  تتماج خواهم، بورک خواهم، حلوا خواهم، قلیه خواهم، میوه خواهم، خرما خواهم، این اعداد می نماید و به گفت می آورد، اما اصلش یکی است: اصلش گرسنگی است، و آن یکی است.

نمی بینی چون از یک چیز سیر شد، می گوید هیچ از اینها نمی باید؟ پس، معلوم شد که ده و صد نبود، بلکه یک بود.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390 توسط حامد |

 
 زلما بلوچ
 
زلما بلوچ
 
 
... و سر انجام دیدید
که همان کهنه درخت خاک نشین
درست در واپسین روز تبر زنی
از دم ِ گرم ِ ابر های

زاغه نشین
بر بام پنج هزار ساله ی شهر ِ سوخته به بار نشست
تا هامون ِ خسته
نویدِ زایش و نان را
به دختران پیر

توتم سوار
سر دهد !
حکایت من هم این گونه آغاز شد:
در سایه روشن خردادی دور
به وسعت نسیم
نهالی کاشتم با دو دست جسورِ آفرینش
در شوره زاری که حتی
خدا هم نامش را از یاد برده بود...
سال ها گذشتند و تاریخ ورق خورد
ریشه هایم

خشکیده ولی سخت
و نگاهم
مات به کیش ِ شمشاد های دور دست
ماند
تا همیشه به یادش بماند
شوره زار و شالی زار
هر دو از حرفِ قشنگ ِ شین
به زار رسیده اند...
دیگر لازم نیست بگویم
شاهدان بسیاری

به چشم خود دیدند که
ورق برگشت و من
هیچ وقت برنگشتم...
آن روز که خون هستی
در حیاط کوچک ما به جوش آمد
یک جفت جوجه کبک مهاجر
بر شانه هایم دایره باریدند و
حیات را دوباره آب بخشیدند.
همین برایم کافی بود
تا پشت به رمالان معرکه گیر بایستم و
بی هیچ احساسی در چشمان تیز عقاب آسمان
قد بکشم...
می دانم به رویتان نمی آورید !
حالا از همان شوره زاری که دفن شده بودم
تا اوج شالی زار های زندگی
شکفته شدم...
گردن من از مو هم نازک تر !
ولی
هر کدام تان که می تواند
پیدایم کند ...
 
 
برگرفته از : خانه مجازی هنرمندان سیستان و بلوچستان
 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390 توسط حامد |

ترمه

دخترک پانزده سال بیشتر نداشت.سیاهی چشمانش طوری بود که انگار وقتی صبح می شد،تمامی سیاهی شب جمع شده ودر چشمانش خانه می کرد.و شامگاه که می خوابید دوباره شب از میان مژه هایش بیرون آمده وگسترده می شد.

نامش " تـرمـه " بود.مثل ترمه زیبا بود ولطیف.

انگشتان بلند وکشیده اش در به کارگیری سوزن وپیچ وتاب دادن به طرح هایی که روی پارچه پیاده می کرد آنقدر با مهارت بود که خیلی ها در تشخیص کارهایش با سوزن دوزی ها وترمه دوزی های مادرش"ماه بی بی "به اشتباه می افتادند. 

"ماه بی بی " در خیلی از کارهای دستی ودوختن پیراهن های زیبا بین همه زنها به چیره دستی معروف بود.بعد از اینکه شوهرش"شیر علی عیار" از دنیا رفته بود،گذران زندگی بر آنها سخت شده بود و برای تامین هزینه های زندگی ،بیشتر به کار بافتن "شال های خودرنگ"(گلیم های خودرنگ)می پرداخت.

نخ های تابیده شده از پشم گوسفندان ،روی دار قالی باموهای بز درمی آمیخت واین هنر دستهای "ماه بی بی " بودکه در ظرافت دادن به نقشها،شال ها را بهای بیشتری می بخشید.

گاهی وقت ها هم"حصیر بافی "کار کمکی آنها بود.

۞ ۞ ۞

قراربود "ترمه" را به "جان محمد" بدهند.(شوهر بدهند)در ازای خون بهایی که طایفه ی "ترمه"بایستی به طایفه ی "جان محمد" می داد.به ازای خونی که حتی اتهامش ثابت نشده بود.

قضیه از این قرار بود که چند ماه پیش ،"محمدامیر عیار"که از طایفه "جان محمد"بود در نیزار وبه طرز مشکوکی کشته شده بود .جسد خیس او، صبح ِ پگاه ونزدیک طلوع آفتاب روی "توتن" اش ۱ پیدا شده بود.هرچه پرس وجو کردند و به دنبال نشانه گشتند چیزی پیدا نشد.فقط به این دلیل که افرادی از طایفه ترمه در آن نزدیکی مشغول پهن کردن دام و بریدن "نی" بودند ، متهم شدند.

کار، بالا گرفته بود و خان طایفه ترمه برای اینکه درگیریها شدت پیدا نکندوباعث خونریزی های بیشتر نشود،در جلسه "ریش سفیدی "به درخواست خان ِ طایفه "جان محمد"،تن داد وقرار شد که "ترمه" به عقد یکی از افراد طایفه "جان محمد" در آید.

"جان محمد" را همه می شناختند .آدم روبه راهی نبود.بی قید ولا ابالی .

چند روز قبل از عروسی سر ِتندور(تنور) موقع پختن نان ترمه کلی با مادرش صحبت کرده وگفته بود که دلش به این وصلت رضا نیست.ودوست ندارد که زن ِ"جان محمد" شود.ولی مادر هیچ نداشت که برای قانع کردنش بگوید.

         ترمه دلش رضا نبود                   راضی به این جفا نبود

         سنگ صبور این دل                    کسی به جز خدا نبود....

 

        -----------------------------------------------------------------

از آن طرف "جان محمد" سرمست وخوشحال بود.دیگر "محمد امیر ِعیار"هم نبود که با این وصلت مخالفت کند.می دانست که اگر "محمد امیر" زنده بود به خاطر دوستی که با "شیرعلی" (پدر ترمه) داشت اجازه نمی داد کسی مثل او شوهر "ترمه" شود.

 تعداد عیاران کمتر وکمتر می شد و تعدادکسانی که با ظلم ونابرابری مبارزه می کردند نیز کمتر .

         -----------------------------------------------------------------

گذشت ... تا روز عروسی فرارسید.

 حوالی عصر بود و خانواده و طایفه داماد برای بردن عروس به ده، نزدیک می شدند.صدای دهل وسرنا ، نزدیکتر ونزدیکتر می شد. به در سرای(حیاط خانه) عروس که رسیدند ، صدای هلهله و شادی از میانشان بلند شد.مراسم سرتراشک(اصلاح سر وصورت داماد) بر گزار شد وبعد از آن هم داماد را به حمام بردند. در همین حین رقص "چوبازی " برقرار بود . صدای چکاچک چوبها که در هوا می رقصیدندوبر همدیگر فرود می آمدند، فضا را به تسخیر در آورده بود.

پیش می آمد که چوبی در حین  ِ بازی می شکست ولی سریع آنرا عوض می کردند. اما در بازیِ زندگی، که، دلِ شکسته ، قابل تعویض نیست.

داماد از حمام بیرون آمده ومشغول روبوسی با کسانی شد که برای تبریک گفتن جلو می آمدند.اسب عروس، تزئین شده و آماده بود.این آخرین لحظاتی بود که ترمه در خانه پدری اش به سر می برد.بابا نبود  تا بیاید وطبق رسم ، ناز دخترش را بخرد وبرای اینکه عروس آماده رفتن به خانه شوهرش شود چیزی (هدیه ای ) به او پیشکش کند.اصلا اگر بابا بود که ماجرا اینطوری رقم نمی خورد.

داماد در کنار عروس قرار گرفت . ترمه سرش را بالا گرفت .سفیدی چشمش دیگر به سرخی میزد. رو به مادرش کرد و با صدایی که بغض در آن نشسته بود گفت :

        موکه!

         مادر!

                موکه مه کنجکه تونو !

                مادر!این منم دخترک تو!

                                       منه نلی که بره ...

                                       مگذار که مرا ببرند...

سوزونِ دستکه تونو ....         منه نلی که بره...

من که مثل سوزنی در دست تو ام(گوش به حرف تو بوده ام)...         مگذار که مرا ببرند...

خه دول و سازک می بره       منه نلی که بره...

با دهل وسرنا مرا می برند(بااسباب شور وشادی می برند ولی من راضی نیستم)       مگذار که مرا ببرند...

 

و مادر که خیلی سعی داشت تا استوار ومحکم بماند جواب داد:

 

ننه و جون ننه       کنجه کلونه ننه 

ای جان مادر!          دختر عاقل من !

ننه و جون ننه       کار  کُن ِ دَر ِ خونه

ای جان مادر!          تو باعث آبادی این خانه بوده ای   

  آلا که می بره تره    آتش وجونو ننه

الان که تورا می برند   آتش به جانم افتاده!!

 آلا که می بره تره     اشتو گریونو ننه

الان که تورا می برند   ببین که چگونه گریانم!

 

 رو به خواهرش کرد وگفت :

        خه جفت جوری می بره                  منه نلی که بره ....

 با یک جفت جارو مرا می برند(برای بیگاری وکارکشیدن می برند)       

 مگذار که مرا ببرند...

وخواهر جواب داد :

دَدَه و جون دده           آلا که می بره ترَه

ای جان خواهر!          الان که تورا می برند  

از خونه نـِئکِ بابا        خونه تو می بره تره

ازخانه نیک پدری       به سر خانه وزندگی ات می برند

وباز رو به برادرش کرده و گفت :

از رائه خَمَک می بره                  منه نلی که بره.....

از راهی که به خمک می رود مرا می برند ،  مگذار که مرا ببرند...     

وبرادر:

       دده و جون دده                      آلا که می بره تره

       ای جان برادر!                       الان که تورا می برند      

       دَن سرا مه مستو دده             از زیر قرآن گرا بکنی

 من بر در سرای خانه با قرآن می ایستم تا تو از زیر آن رد شوی

 

 و مادر باز برای دلداری رو به دختر کرد و گفت:

 

 گریه مکو دخترک نازوک و بلگ چَغَک                               

 گریه نکن دخترکم!ای که مثل برگهای تازه بهاری نازک ولطیفی!

  اِمشو که می بره تره نمک مزه بر دلـَک 

  در این شبی که تورا می برند بر دل زخمدیده ام نمک مزن

  سبا موکه تو بیایه رازای دل بُـکنی تو          

صبح فردا مادرت به دیدارتو می آید تا سنگ صبور ت باشد

   خاکای زیر حجله را از گریه گل بُـکنی تو

  می دانم که از گریه زیاد خاکهای زیر حجله را گـِل خواهی کرد

 

عروس از زیر قرآنی که دست برادرش بود گذشت وبا گامهای نا مطمئن پای در رکاب اسب گذاشت. وخیلی آرام بر زین اسب نشست.در میان این همه آدم، خودش را تنها می دید. تنها در برابر خدای خود.

 

" خدایا خودم را به تو می سپارم"

 

ضرب دهل و آوای سرنا از سر گرفته شد و جمعیت به راه افتاد .چندنفر از اقوام داماد با طعنه ها ونیشخند هایی به نزدیکان عروس از اینکه دخترشان را می برند، نیش می زدند.

رفتند  ...  و رفتند تا از ده دور شدند..


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390 توسط پسه عمو |

 

خانه هنرمندان سیستان و بلوچستان

 

تارنمای گروهی سرزمین دریا و کویر به آدرس www.iranstb.com در حرکتی ستودنی و جریان ساز اقدام به راه اندازی خانه مجازی هنرمندان سیستان و بلوچستان نموده است؛ ایده پردازی و مدیریت این پروژه بر عهده پیام سیستانی شاعر، ادیب و فعال حوزه فرهنگ سیستان می باشد . تاکنون شمار قابل توجهی از هنرمندان سیستان و بلوچستان اعم از ادیب، شاعر، زبانشناس، مردم شناس، گوینده، خواننده، میوزیسین و نویسندگان حوزه های گوناگون علوم انسانی جهت مشارکت در این پروژه اعلام آمادگی نموده و اقدام به انتشار آثار فرهنگی و هنری خود نموده اند .

 

خانه فرهنگ و هنر

 

امید بر آن است که تلاش های فرخنده ای این چنین چاوشی باشد برای از بین بردن تشطط و چند پارگی فرهنگی میان هنرمندان این خطه تاریخی از کشورمان؛ چه آنکه راه اندازی این انجمن در نوع خود جدی ترین تلاشی است که در حوزه فرهنگ و ادب سیستان و بلوچستان در عرصه مجازی صورت می پذیرد؛ پر واضح است که همت در راه پیشبرد این طرح علاوه بر اثرات مطلوب فرهنگی که بر هنرمندان سیستان و بلوچستان بر جای خواهد گذاشت، نگاه عوام نسبت به وضعیت فرهنگی این استان را نیز دستخوش تحولات امید بخشی خواهد کرد .

بدینوسیله از کلیه هنرمندان سیستان و بلوچستانی که در هر یک از عرصه های ادبی، هنری، فرهنگی و علوم انسانی تلاش هائی به خرج داده اند، جهت فعالیت و انتشار آثار خود در خانه هنرمندان سرزمین دریا و کویر دعوت به همکاری می گردد؛ علاقه مندان می توانند پس از عضویت در سایت مزبور آمادگی خود را به مدیر این پروژه، پیام سیستانی اعلام داشته و یاریگر دست اندر کاران این اتفاق مهم فرهنگی باشند .

+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390 توسط حامد |

 

صفحه فيس بوك « لبظ سيستونی » در راستای همه گير تر كردن رسم الخط سيستانی و بازنگری مجدد در زبان و ادبيات سيستان راه اندازي شد؛ شما می توانيد براي مشاهده اين صفحه به لینک زیر رفته و پس از لایک کردن صفحه مزبور در بحث های ادبی و زبانی آن با دیگر مشتاقان زبان سیستانی مشارکت و هم نظری داشته باشید :

لبظ سیستونی
 
 

لبظ سیستونی

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 توسط حامد |

 

سلسله قواعدي كه از براي چگونگي نگارش رسم الخط سيستاني در پيش روي داريد ماحصل يك تحقيق و تفحص تطبقي با ساير رسم الخط هاي گويش هاي فارسي از قبيل كوردي، بلوچي، مازني، گيلكي مي باشد؛ در اين قواعد كوشش بر آن بوده است كه مماشات در نگارش و پرهيز از پيچيده سازي زباني (به دليل آنكه نخستين باري است كه تلاش جدي براي همه گير كردن رسم الخط سيستاني انجام مي پذیرد) در دستور كار قرار گيرد؛ قواعد مزبور پس از محك اوليه آن و مثبت ارزيابي شدن رويكرد موجود در آن توسط نهاد هاي آموزشي و با كمك صاحب نظران زبانشناس در اختيار عموم و به ويژه دانش آموزان حوزه سيستان قرار خواهد گرفت .

 

*   *   *

پیش از آنکه قدم به وادی نوشتار سیستانی بگذاريم، لازم می نماید که جایگاه چنین زبانی را در میان سیستانیان با دقت بيشتري مورد کنکاش قرار دهیم تا بتوانیم بر اساس نتایج ارزیابی خود، قواعد معقولانه تر، منطقی تر و همه گیر تری را تنظیم و ضبط نمائیم . در اين راستا ابتدا باید طیف مخاطب خود را از براي چنین رسم الخطی مشخص کرده و بر اساس آن قدم نخستین را در راه تنظیم رسم الخط مزبور بر داریم؛

آنچه كه مسلم است این است كه ما اين رسم الخط را برای یک عده پژوهشگر یا زبانشناس آگاه به مسائل دقیق آوائی و دستوری پیشنهاد نخواهیم داد، چرا که هم اکنون نیز در میان پژوهشگران سیستانی و آگاه به علم زبانشناسی، از علائم بین المللی آوانگاری به کرات استفاده می گردد،
دیگر اینکه در این راه ترجیح ما بر
رسم الخط عربی / فارسی
می باشد، چرا که چشم مخاطبین ما که توده سیستانی می باشد به این رسم الخط آشنا تر و مسلط تر بوده در نتیجه چنین رسم الخطی می تواند همه گیری و طیف مخاطب گسترده تری داشته باشد .


در این راستا ما باید چند قاعده کلی را پیشاپیش مد نظر قرار دهیم :

در مواردی که واژگان سیستانی تنها در بیان و تلفظ خودشان با زبان فارسی اختلاف دارند، کوشش ما بر این خواهد بود تا از
نزدیک ترین صورت نوشتاری ممکن به زبان فارسی
برای برگردان سازی آنها به نوشتار سیستانی بهره ببریم، به عنوان نمونه :

(خود / خوا) – (خونه / خونه) – (طفل / طلف) – (قفل / قلف) – (عدس / عدس) – (عصا / عصو) – (غلط / غلط) – (صندوق / صندوخ) – (ذوق / ذوخ)

در مواردی که واژگان سیستانی، مشابه فارسی معیار چندان مشخص و واضحی ندارند، دیگر نیازی به درج حروفی از قبیل : « ث - ص / ذ – ض - ظ / ع / ق / ط » نخواهد بود (چون در واقع این حروف اصالتا فارسی نمی باشند) :

(عقرب / غزوم) – (تازیانه / غمچو) – (یونجه / سوست) – (خارپشت / سیکّور) – (شعله / زرونه)



*
به منظور ایجاد تمایز میان « ی » نکره و کسره مضاف و موصوف (که هر سه در سیستانی به صورت کسره تلفظ می شوند) از یای همزه دار یعنی « ئ » استفاده می کنیم (برای نمایش این حرف، صفحه کلید را به حالت فارسی در آورید و كليد M را انتخاب کنید، در گوشی های همراه این حرف در ردیف حروف قرار گرفته در کنار « ی » قرار دارد)؛ به نمونه های داده شده خوب دقت کنید :

فرش پدر بزرگ : فرش بپور (ترکیب مضاف و مضاف الیه)

فرش زیبا : فرش جلاف (ترکیت صفت و موصوف)

فرشی زیبا : فرشئ جلاف (فرش در اینجا نکره است)


* برای نشان دادن رای مفعولی در صورتی که مفعول به صامت (حرف بی صدا) ختم شده باشد، از ه پایانی استفاده می کنیم (در غیر این صورت از ره استفاده می شود)؛ برای نشان دادن های جمع در حالتي كه واژه، مختوم به صامت باشد نیز از ه پایانی بهره می بریم، در غیر این صورت از ئه استفاده می کنیم :

فرش را دیدم : فرشه بدیدو

خانه را دیدم : خونه ره بدیدو


فرش ها : فرشه

خانه ها : خونه ئه


** و اما در صورتی که یک واژه ی جمع مختوم به صامت، خودش موصوف یا مضاف واقع شود، پس از آن یک یای همزه دار نیز اضافه می گردد؛ اما در صورتی که مختوم به مصوت باشد نیازی به درج یای همزه دار دیده نمی شود و تنها به ذکر همان ئه اکتفا می شود :

فرش های زیبا : فرشه ئ جلاف

فرش های پدربزرگ : فرشه ئ بپور


خانه های زیبا : خونه ئه جلاف

خانه های پدر بزرگ : خونه ئه بپور



** همچنین در صورتی که یک واژه مفعول، خودش موصوف یا مضاف واقع شود، ه انتهائی را به جای موصوف یا مضاف، پس از صفت و مضاف الیه قرار می دهیم :

فرش زیبا را دیدم : فرش جلافه بدیدو

فرش پدربزرگ را دیدم : فرش بپوره بدیدو




=> در نهایت به این نمونه ها خوب دقت کنید :


فرش های زیبا را دیدم : فرشه ئ جلافه بدیدو

فرش های پدر بزرگ را دیدم : فرشه ئ بپوره بدیدو


بشقاب را شستم : بقشابه بششتو

بشقاب ها را شستم : بشقابه ره بششتو

بشقاب های زیبا را شستم : بشقابه ئ جلافه بششتو


خانه ها را دیدم : خونه ئه ره بدیدو

خانه های زیبا را دیدم : خونه ئه جلافه بدیدو

خانه های پدربزرگ را دیدم : خونه ئه بپوره بدیدو





* كوشش ديگر ما در این رسم الخط پیشنهادی بر این خواهد بود که تا جای ممکن از آوانگاری مستقیم مصوت های کوتاه فتحه، کسره و ضمه خودداری کنیم و در عوض از آشنا بودن چشم مخاطبین خود به نوشتار فارسی (که بر خلاف نوشتار عربی، اردو و یا حتی بلوچی که در انبوهي از اين مصوت ها گرفتار آمده اند، دارای کمترین سطح آوانگاری مصوت هاست) و در نظر گرفتن مکانیسم های ناخودآگاه فارسی زبانان برای قرائت یک نوشتار، بیشترین بهره را برای هر چه ساده تر کردن نوشتار سیستانی ببریم .

در این جا ما ناچاریم تن به مواردی نیز بدهیم که می تواند بد خوانی هائی را نیز به همراه داشته باشد، باری ما بایستی میان فواید و مضرات قواعد پیشنهادی مان کفه ترازو را به سوی بر آوردن فواید بیشتر در نظر بگیریم و از ایجاد بعضی بدخوانی ها ابای چندانی نداشته باشیم؛ ما می خواهیم نوشتاری را پیشنهاد بدهیم که به پای نوشتار فارسی برسد (به عنوان زبان ملی کشور مان که پس از زبان سیستانی و شاید هم پیش از آن، برای ما بیشترین اهیمت و کاربرد را دارا می باشد) نه آنکه آنقدر سخت گیری به خرج دهیم که سطح انتظارات خود را از نوشتار فارسی و یا حتی از نوشتار های انگلیسی، فرانسوی، آلمانی و ... نیز بالاتر ببریم . ما باید به این باور برسیم که هیچ نوشتار رسمی و همه گیری در دنیا نداریم که به طور صد در صدی بتواند نحوه گفتار محاورین اش را منعکس کند؛ باری ما این گفته ها را دلیلی برای سطحی نگری و سر سری گذشتن از زبان مادری مان نخواهیم داشت و خواهیم کوشید نوشتاری قاعده مند و البته شسته و رفته را در میان سیستانیان جا بیاندازیم .


* برای مصوت های فتحه و کسره ما همان دستورالعمل نوشتار فارسی را در پیش خواهیم گرفت و از آوانگاری آنها تا جای ممکن حذر خواهیم کرد، مگر مواردی که واقعا نیاز به درج آنها احساس گردد . مشکل اصلی ما در اینجا مصوت ضمه می باشد که آوانگاری آن برای ما اهمیت ویژه ای دارد، چه آنکه بدخوانی فتحه به جای کسره (و یا بالعکس) شاید ضرر چندانی به نوشتار ما نزند، اما بدخوانی فتحه یا کسره به جای ضمه برای ما در طولانی مدت زیان بار خواهد بود . ما در این جا باز هم نوشتار فارسی را ملاک و معیار تصمیمات خود قرار می دهیم و از دستورالعمل آن تبعیت خواهیم کرد . بدین صورت که :

اگر واژه ای سیستانی ما نمونه مشابهی در فارسی داشت و در آن ضمه درج نشده بود، ما هم از درج آن خودداری می کنیم، مانند : خدا / جدا / فلان و ... .

اما اگر تلفظ سیستانی واژه به صورتی بود که نسبت به مشابه فارسی اش دچار ابدال آوائی (مثلا تبدیل آ و یا فتحه به ضمه که در سیستانی بسیار زیاد پیش می آید) شده بود ما اقدام به درج "و" به جای ضمه خواهیم کرد، مانند : فلانی – فلونی / چوپان – چوپو / درمان : درمو و ... .


** حال شرایطی را در نظر می گیریم که در آن یک واژه دارای دو یا بیشتر از دو ضمه باشد، در این صورت باز هم ملاک خود را نوشتار فارسی می گیریم؛ اگر واژه ما نمونه مشابه فارسی داشت و در نمونه مشابه فارسی اش درج یکی از ضمه ها صورت نگرفته بود ما هم تنها به درج یکی از ضمه ها (به صورت همان "و") بسنده می کنیم : چنگال – چنگول / صندوق – صندوخ و ... .

اما اگر نمونه فارسی مشابهی برای اش سراغ نگرفتیم اقدام به درج هر دو ضمه خواهیم کرد، مانند : نوکور (ندید بدید) / موجغول (درشت) / کوچکول (ور رفتن) و ... .


** در سیستانی نوعی دیگر از ضمه نیز بر خلاف فارسی معیار داریم که به صورت حلقی اداء می گردد، برای تمایز آن از انواع دیگر ضمه می توانیم از علامت واو همزه دار "ؤ" استفاده کنیم (برای این کار صفحه کلید را به حالت فارسی در آورده و سپس دکمه شیفت را همزمان با دکمه "و" و يا احتمالا "ر" فشار دهید؛ در گوشی های همراه نیز این حرف در ردیف حروف پس از "و" و "ی" قرار دارد) . مثال :
خؤ (خواب) / تؤ (تب) و ... .


** همچنین در سیستانی ما نوعی دیگر از فتحه و ضمه را نیز داریم که به صورت کشیده بیان می گردند؛ به خصوص اینکه در سیستانی "ح / ه" اکثر تبدیل به مصوت های پیشین خود شده و آن را به صورت کشیده در می آورند؛ همچنین "ی" وسط کلمات نیز اکثرا چنین شرایطی برای اش مترتب می شود؛ در چنین حالت هائی ما به جای فتحه و کسره کشیده از همزه وسط کلمه و یا همزه سوار شده بر ی یعنی "ئ" استفاده می بریم (مگر آنکه این مصوت کشیده قبل از "ع" قرار گرفته باشد که ما به جای همزه، به همان "ع" بسنده خواهیم کرد، مانند واژه های معلوم، علی و ...) مثال :

ائره (دیر هنگام) / بئگه (بی گاه، غروب) / بئ چاره (بی چاره) / بئ خیر (اسراف) / مئمد (محمد) / بئث و بئت (بحث و بیت) / بئترک (کمی بهتر) و ... .



برای "ح / ه" هائی که به مصوت کشیده تبدیل نمی شوند یا التزام چندانی به کشیده یا غیر کشیده بودنشان نداریم، می توانیم از درج آنها خودداری کرده (چون در سیستانی "ح / ه" محلی از تلفظ ندارند) و چنانچه در ابتدای یک کلمه واقع شده باشند، برای زیبائی بهتر واژه و همسانی مناسب تر آن با نمونه های فارسی، از حرف "ا" استفاده خواهیم کرد :

ار (هر) / ارمت (حرمت) و ... .



توضیحات تکمیلی :

خئ : با / خئ تو بگفتو (بهت گفتم)
خوا : خود / کتاب خوا وه دار (کتاب ات را بردار)
خه : که، آخر / مه خه نمئ را (من که نمی روم)، خه ور چزه نرفتی؟ (آخه چرا نرفتی؟)
وه : به، بر / وه مه چی (به من چه)، وه دار (بردار)

 

تحقيق و تدوين : حامد صوفی

ارديبهشت ۹۰

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 توسط حامد |

 

کودکانه های بلوچ

کودکانه های بلوچ

 

بحث و بیت

بحث و بیت

 

شور پیری

شور پیری




در امتداد هامون


در امتداد هامون

 

جستجوی ابدی

جستجوی ابدی



شادمانه های سیستان

[تصویر: shademane-ha.jpg]

 

عشیره

عشیره



اوشیدر دخت

اوشیدر دخت

 

زن و زندگی

زن و زندگی

 

در اندیشه فردا

زن سیستانی در اندیشه فردا



ازدواج بلوچ

ازدواج بلوچ


برو کار می کن ...

برو کار می کن ...



نوستالژیا

نوستالژیا



اشتراک مساعی

اشتراک مساعی

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 توسط حامد |

 

سال هاست که بحث رسم الخط يکی از بحث های جنجال برانگيز پژوهش گران ، اديبان و زبان شناسانن سيستانی ست . بحثی که تا هنوز هم ادامه دارد و تا فردا نيز ادامه خواهد داشت . می دانيم که خط وابسته به نوشتن است و نوشتن نيازمند موادی به نام " نوشته " و " نوشتار " است و آن چه امروز منظورمان از نوشتار و نوشته است ، مکاتبات اداری يا چند خط نامه نيست ، بلکه منظورمان متن های ست که ما به آن ها نظم و نثر می گوييم . نثری که می تواند اثری هنری مثل داستان ، قصه و يا رمان باشد و يا جستاری علمی و يا نوشته ای روزنامه ای . بخش ديگر آن نيز نظم است . به ديگر سخن شايد انباشت توليدات ادبی و ضرورت ارائه ی آن يکی از دلايل بنيادين دغدغه ی رسم الخط باشد . اکنون اين پرسش پيش کشيده می شود که براستی انباشت کدام توليدات ادبی ـ مخصوصن نثر که نماينده ی راستين ساختمان زبان است ـ ضرورت بنيادين و نياز اصلی گويش سيستانی به داشتن رسم الخطی مستقل است ؟ ( به اين پرسش پسين ترها پاسخ خواهم داد ).

 

تدوين رسم الخط



همان گونه که می دانيد امروزه دوستان ما برای نوشتن متن هايی به گويش سيستانی از دو گونه الفبا بهره می گيرند ، يکی الفبای عربی / فارسی و ديگری الفبای لاتين . الفبای عربی / فارسی گاه با اعراب گذاری استفاده می شود و گاه بی اعراب و الفبای لاتين نيز گاه به صورت فنگليش است و گاه به گونه ای علمی که به آن آوانويس می گويند . اکنون می خواهيم نخست کاستی ها و برجستگی های هر کدام را برسی کنيم و سپس بدون پيش داوری ببينيم آيا وجود کدام ضروری است و اصلن می توان برای نظم و نثر نيز از اينها سود جست يا نه .

دستگاه آوايی و صوتی گويش سيستانی از آن جايی که دستگاهی بسيار پيچيده و گاه قانون گريزی ست و گويش سيستانی نيز در ساخت واژه و جمله ، اتکای بسيار زيادی به ساختمان آوايی و صوتی خود دارد و به صورتی افراطی از کشش های آوايی و جابه جايی اصوات بهره می گيرد و نيزاز آن جايی که بسياری از ويژگی های فراموش شده ی زبان های کهن را حفظ کرده است ، به آسانی تن به نوشتار با الفبای فارسی / عربی نمی دهد . از سوی ديگر الفبايی که امروزه ما برای نوشتن نظام آوايی زبان فارسی بهره می گيريم ـ هرچند کاستی هايی نيز دارد ـ اما ما برای نوشتن و ثبت نظام آوايی زبان پارسی چندان دچار سردرگمی و مشکل نمی شويم اما همين الفبا حتا با بهره گيری از اعراب گذاری نيز در بسياری جاها ما را برای ثبت چند واژه ياری نمی دهند چه رسد به ثبت چند خط شعر . تازه اين در صورتی ست که ما از همه ی امکانات الفبايی زبان پارسی بهره بگيريم در صورتی که طبق قائده ی نوشتاری ی بسياری از پژوهش گران و زبان شناسان سيستانی بايد چندين حرف هم صدا مثل انواع" ع " غ " ز" ط "س " ، ه " و..را نيز حذف کرد و همه را به يک شکل و قيافه در آورد و نوشت . برای نمونه همان گونه که پيش تر ها نيز گفتم بايستی طبق اين قايده عشق را " اشغ " يعقوب ليث صفاری را اغوب ليس سفاری ، علی را " الی " و... نوشت . ( اکنون تنها به بررسی خوب بودن يا نبودن ، به جا بودن يا نبودن و کارا بودن يا نبودن همين يک نکته می پردازم و باقی نکات را در نوشته های پسين پی می گيرم ) .

 

رسم الخط



بيش ترين کسانی که از اين روش بهره می گيرند پژوهش گران و زبان شناسانی هستند که گستره ی کارشان بيشتر فرهنگ نامه نويسی و گردآوری لغات سيستانی ست و کم تر در حوزه ی شعر و ادبيات به صورتی حرفه ای کار کرده اند . از ديد اين نويسندگان نظام آوايی چونان اعداد رياضی هستند و کارکردهاي مشخصی دارند و برای اين گروه زبان همان پيکره ی بيرونی ست که ديده و شنيده می شود . ـ البته نسبت به تعريف بيرونی ی زبان شناسی از زبان سخنشان تا اندازه ای هم درست و به جاست ـ اما درستی اين سخن به گمان بنده در مورد زبان های قائده مندی که از دير باز دارای ادبيات نوشتاری ، شنيداری و رسم الخط بوده اند به جا و درست است نه در مورد گويشی چونان گويش سيستانی که نه سابقه ی ادب نوشتاری دارد و نه استقلال زبانی واز نظر زبان شناسان نيز زير مجموعه ای از زبان فارسی به شمار می رود .
و تمام بررسی ساختمان آن به چند جستار ، پايان نامه و چند کتاب خلاصه می شود . آن هم کتاب هايی که در همين يکی دوسال اخير نوشته شده است و بهترينشان نيز دو جلد کتابی ست که جناب غلام رضا عمرانی نوشته است . اما همين چند جلد کتاب را هم که می خوانی در پايان کار تازه می فهمی که هيچ چيزی در باره ی ساختمان آن نمی دانی .

ديگر اين که پيش نهاد دهندگان و رهروان چنين طرح هايی نخست بايستی به پرسش هايی بسياری پاسخ دهند ، از جمله اين که هدف از اين کار چيست ؟ آيا اين روش می تواند باعث زايندگی زبانی و نيز آسان شدگی برای يادگيری ، نوشتار و از همه مهم تر آفرينش ادبی بشود ؟ آيا هدف از اين شيوه تنها ثبت واژگان سيستانی آن هم در فرهنگ نامه هاست يا آموزش آن برای خواندن ونوشتن ؟ يا اين که اين شيوه ی نوشتاری چه امکانات و توان هايی را به شاعر يا نويسنده ی سيستانی می دهد ؟

بنده پس از سال ها مطالعه ی نوشته های اين گروه و نيز هم سخنی با بسياری از اين پژوهش گران به برجستگی ها و کاستی های اين شيوه ی نوشتاری می پردازم .

 



نخست اين که شايد اين روش برای زبان شناس و پژوهش گر فرهنگ نويس روشی پسنديده و آسانی برای طبق بندی ، بررسی و ثبت واژه ای باشد و اين شيوه نه تنها برای پژوهش گر واژگانش خسارت زا نباشد بلکه ويژگی و برجستگی ای نيز به او و اثرش بدهد چرا که فرهنگ نامه ها ما تنها با پيکره ی واژگان سروکار داريم نه با جان و جهان واژگان . اما به گمان من اين شيوه از آن جايی که بسياری از امکانت و توان های زبانی شاعر را از او می گيرد برای شاعر و شعر خسارت زاست . برای نمونه بسياری از صناعات ، بازی ها و ترفند های ادبی ای که وابسته به ساختمان بيرونی و گاه نيز درونی زبانند از شاعر گرفته می شوند و پيکره ی بيرونی شعر از آنان محروم می شود و در بلند مدت با شعری فاقد از هرگونه صنعت و ترفندی روبه رو خواهيم شد که تنها وابسته به معنا خواهد شد . ديگر اين که درست خواندن ، درست نوشتن و لذت بردن از متن را ناخواسته از خواننده می گيريم ، آن هم خواننده ای که عمری " عشق " را تنها با ديدن واژه ی عشق که از سه حرف : " ع ، ش و ق " دريافت کرده و می کند . به ديگر سخن ، بخش چشم نوازی يا هنر بصری و ديدنی به ضد هنر تبديل می شود و به دلزدگی و رمندگی خواننده می انجامد .

ديگر اين که بنياد و هدف بنيادين فرهنگ نامه ها ثبت واژه و انتقال معناست اما هدف شعر معنا آفرينی ، انتقال حس و شور و نيز لذت آفرينی ، خلق فضايی تازه و انتقال همه ی اين ها به وسيله ی مجموعه ای در هم تنيده و ساختارمند از جهان بيرونی و درونی زبان است ، جهانی که گاه با جهان و حتا بار معنايی و حافظه ی خودکار شدگی و شناخته شده ی زبان نيز در تضاد است ، در اينجاست که شعر و شاعر و نيز خواننده به شدت با اين شيوه ی پيشنهادی پژوهش گرايانه دچار مشکل و درد سر می شوند . از همه مهم تر خواننده ای که يکی از مهم ترين دلايل سرايش و شايد ميراث دار اصلی شعر است ، آن هم خواننده ای که هنوز در آغاز خوگرفتن با خواندن شعری به نام شعر سيستان است و تمامی عمر شعرخوانی اش بيش از چند دهه نيست و چشم و زبانش هنوز به خواندن شعری به گويش مادری اش عادت نکرده است . گويشی که همان گونه که پيش تر گفتم تمامی سواد و تجربه ی شعريش در چند جلد کتاب کورنامه ، پنج ارغن و خال کجک خلاصه می شود ... .

پيام سيستانی

 

+ نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390 توسط حامد |

 


شعر و باز سرائي  :  پيام سيستانی

بازنویسی  :  حامد صوفی

 

 

اگه مردو كسئ شال نمئ گيره

كسئ از مرده ائوال نمئ گيره


توارئ باد بالا ورچه امشو

خورئ از كورگز تال نمئ گيره


 

پرسه داریِ پس از مرگ را نمی خواهم
چرا که مردگان را
به ديدار زندگان نيازی نيست.

آی باد !
امشب چرا سراغی از درختی تکيده نمی گيری ؟


* * *
 

لب اناره يگ شو بونه مئ نو

اگه بلّی سر تره شونه مئ نو


وه راز شونه تا روز قيامت

دوو جلده ئ تو ار شو خونه مئ نو

 

به بهانه ی لبان اناری ات
شبی خواهم آمد و
گيسوانت را شانه خواهم زد.
ـ اگر که بگذاری ـ


شباشب
در حوالی گيسويت
شانه ای خواهم شد و
تا پايان جهان خواهم زيست .
ـ اگر که بگذاری ـ


 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 توسط حامد |

 

گرداوري : محمد سعيد جانب اللهي


[تصویر: Untitled-2.jpg]

%
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 توسط حامد |